حضرت اميرالمؤمنین سیدنا میرزا مسرور احمد (ایدَهُالله تعالی بِنَصرِه العزیز)، پنجمین خلیفهی حضرت مسیح موعود و امام مهدی علیهالسلام، ایراد شده در ۲۹ مه ۲۰۲۶ مصادف با ۰۸ خرداد ۱۴۰۵ در مسجد مبارک اسلامآباد، بریتانیا
حضرت امیرالمؤمنین پس از خواندن استعاذه شهادتین و سوره فاتحه فرمودند: امروز مطابق با تعالیم و سنت سرور و مطاع ما، حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم، وقایعی از فروتنی و تواضع غلام صادق ایشان را بیان خواهم کرد و دربارهٔ نصایحی که ایشان برای پیشه کردن این فروتنی و تواضع به جماعت خود فرمودهاند، سخن خواهم گفت. خداوند متعال با مشاهدهٔ معیار والای فروتنیِ ایشان، خود از طریق الهام، گواهی آن را به ایشان عطا فرمود. در ۱۸، مارس، ۱۹۰۷ به ایشان الهام شد:
راههای فروتنانهات مورد پسند او واقع شد.
حضرت اقدس مسیح موعود علیه السلام در جایی میفرمایند: بر این عاجز آشکار شده است که این خاکسار از حیث غربت، انکسار، توکل، ایثار، آیات و انوار، نمونهای از زندگی نخستین مسیح است و فطرت این عاجز با فطرت مسیح شباهت بسیار زیادی دارد. گویی دو پاره از یک گوهر، یا دو میوه از یک درخت هستند و به قدری با هم اتحاد دارند که در نگاه کشفی، تفاوت میان آن دو بسیار ظریف است. همچنین از نظر ظاهری نیز شباهتی وجود دارد و آن این است که مسیح، تابع و خادمِ دینِ یک پیامبر کامل و عظیمالشأن، یعنی موسی بود و انجیل او فرعی بر تورات محسوب میشد؛ این عاجز نیز از ناچیزترین خادمان آن پیامبر جلیلالشأنی است که سرور فرستادگان و تاج سر تمام پیامبران است.
روزی شخصی به پیشگاه حضرت اقدس عرض کرد که حضرت پرنور برای نگارش کتاب حقیقة الوحی که در اواخر عمر ایشان نوشته شد و همچنین برای خواندن مکرر نمونههای چاپی آن، زحمت بسیاری کشیدهاند و به همین دلیل است که ایشان مرتباً بیمار میشوند. او پیشنهاد داد که حضرت پرنور چند روزی کاملاً استراحت کنند و کار خواندن و نوشتن را به کلی کنار بگذارند. حضرت مسیح موعود علیه السلام در پاسخ فرمودند:
زحمت ما که چیزی نیست. هنگامی که به زحمات صحابه رضی الله عنهم نگاه میکنم، شرمنده میشوم که چگونه با جان و دل، سرِ خود را در راه خدا فدا کردند.
ایشان در جای دیگری میفرمایند:
افراد کمخرد اعتراض میکنند که من درجات خود را بیش از حد بالا میبرم.
منظورشان این بود که حضرت مسیح موعود علیه السلام مقام خود را بسیار بالا میبرند. در ادامه فرمودند:
من به خداوند متعال سوگند یاد میکنم که در طبع و فطرت من چنین چیزی وجود ندارد که خود را خواهان تمجید ببینم و از ابراز عظمت خود خوشحال شوم. من همواره زندگی همراه با تواضع و گمنامی را میپسندیدم، اما این امر از اختیار و توان من خارج بود که خداوند متعال خود مرا به عرصه آورد. و هر اندازه که در کلام نازلشده بر من، از من تعریف و تمجید شده، در واقع همهٔ این تعاریف و بزرگیها متعلق به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است.
ایشان به تازهمسلمانان نیز دربارهٔ آموزههای تواضع و سادگی در اسلام نصیحت میفرمودند. چنانکه نوشته شده است، در ۲۲، اکتبر، ۱۹۰۳ یک تازهمسلمان استرالیایی به نام جناب محمد عبدالحق به حضور حضرت اقدس رسید. در جریان گفتگو، حضرت اقدس به او فرمودند:
یکی از اصول ما این است که زندگی سادهای داشته باشیم. مجالس ما از تمام تشریفاتی که امروزه اروپا آنها را از ضروریات زندگی قرار داده است، پاک و مبراست. ما پایبند رسوم و عادات نیستیم و تنها تا جایی رسوم را رعایت میکنیم که ترک آنها موجب بروز رنج یا گناهی شود.
یعنی باعث آزار دیگران و ارتکاب گناه نگردد. ایشان افزودند: در سایر موارد، از جمله خورد و خوراک و نشست و برخاست، ما زندگی ساده را میپسندیم.
اینها همان معیارهای والای فروتنی است که ایشان میخواستند در میان افراد جماعت خود نیز نهادینه کنند. چنانکه در جایی میفرمایند:
باید تواضع پیشه کرد. آموختن تواضع دشوار نیست؛ اصلاً آموختن نمیخواهد، چرا که انسان ذاتاً موجودی عاجز است و برای همین عاجزی آفریده شده است.
وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ [ذاریات، ۵۷] و جن و انس را نیافریدم جز برای آنکه مرا بپرستند.
تکبر و امثال آن، همگی اموری ساختگی و مصنوعی هستند. اگر انسان این ظاهر ساختگی را کنار بگذارد، در فطرت او تنها عجز و فروتنی دیده خواهد شد.
بنابراین، این همان اصلی است که به واسطهٔ آن، تقرب به خداوند متعال نیز حاصل میشود. ایشان در مقام تلقینِ فروتنی، در جایی میفرمایند:
خوشا به حال کسانی که خود را از همه پستتر و کوچکتر میدانند، با حیا سخن میگویند، به فقرا و مساکین احترام میگذارند، با عاجزان با تکریم رفتار میکنند، هرگز از روی شرارت و تکبر دیگران را مسخره نمیکنند، پروردگار کریم خود را همواره به یاد دارند و بر روی زمین با فروتنی گام برمیدارند. من بارها میگویم که نجات برای چنین افرادی مهیا شده است. کسی که در این دنیا از دوزخِ شرارت، تکبر، خودپسندی، غرور، دنیاپرستی، طمع و بدکاری خارج نشود، در جهان آخرت نیز هرگز از آن خارج نخواهد شد.
یعنی اعمال نیکی که در این دنیا انجام میشوند، در جهان آخرت نیز به کار خواهند آمد. ایشان فرمودند:من چه کنم و از کجا کلماتی بیاورم که بر دلهای این گروه اثر بگذارد؟
یعنی بر دلهای پیروانم.
خداوندا! به من چنان کلماتی عطا فرما و چنان سخنانی الهام کن که نور خود را بر این دلها بتاباند و با خاصیت پادزهری خود، زهر آنها را از بین ببرد. جان من از این شوق میتپد که روزی فرارسد تا در میان جماعت خود، به کثرت افرادی را ببینم که در حقیقت دروغ را ترک کرده و با خدای خویش عهد صادقانهای بستهاند که خود را از هر شری حفظ کنند و از تکبر که ریشهٔ تمام شرارتهاست، کاملاً دوری گزینند و همواره از پروردگار خود بترسند.
برخی افراد در روزهای جلسه یا هنگام برگزاری برنامهها، تمایل خاصی دارند که در ردیفهای جلو روی صندلی بنشینند. در جلسات و مراسم مشابه، معمولاً در فضاهای سبز یا مناطق خاص، تمایل زیادی برای نشستن در ردیفهای جلو وجود دارد تا بتوانند سخنان خلیفهٔ وقت را از نزدیک بشنوند. این امر به خودی خود ایرادی ندارد، اما گاهی اوقات پای منیتها نیز به میان میآید. چنین چیزی نباید رخ دهد، زیرا این مسئله برای برگزارکنندگان مشکلاتی ایجاد میکند. به هر حال، ایشان در مقام نصیحت به کسانی که چنین خواستهای دارند، میفرمایند:
انسان باید هر گاه به جایی میرود، پایینترین مکان را برای خود برگزیند. اگر او شایستهٔ جایگاه بالاتری باشد، میزبان خودش او را فراخوانده، در آنجا مینشاند و به او احترام میگذارد.
اگر قرار است افراد در جلو بنشینند، نظامی وجود دارد که میگوید درخواست خود را ارائه دهید تا بررسی کنیم. اگر سیستم اداری به درخواست توجهی نکرد یا به دلایلی آن را رد نمود، باید بدون هیچگونه اعتراض و بدون اینکه کینهای در دل ایجاد شود، تصمیم آنها را پذیرفت.
علاوه بر این، تواضع برای کسب محبت الهی نیز ضروری است. در این باره میفرمایند:
هیچ کس نمیتواند به محبت و رضای الهی دست یابد مگر اینکه دو صفت در او پدید آید: نخست، درهم شکستن تکبر؛ همانگونه که کوهی استوار که سر برافراشته است، فرو میریزد و با زمین هموار میگردد. انسان نیز باید تمام افکار مبتنی بر تکبر و بدی را از خود دور کند و تواضع، انکسار و خاکساری را پیشه سازد. و دوم اینکه تمام دلبستگیهای پیشین او از هم بگسلد؛ همانگونه که کوه فرو میریزد و ( مُتَصَدِّعًا ) میشود.
چنانکه در قرآن کریم واژهٔ ( مُتَصَدِّعًا ) به معنای قطعهقطعه شدن آمده است. یعنی خشت از خشت جدا میشود.
به همین ترتیب، تمام روابط گذشتهٔ او که موجب پلیدی و ناخشنودی خداوند متعال بود، باید قطع شود.
مقصود این است که باید روابط گذشتهای را که باعث بروز بدیها میشدند و در درون شما ارتباطات نادرستی ایجاد میکردند، قطع کرد. منظور این نیست که تمام روابط گسسته شود. این قطع روابط نادرست برای این است که تمایل به نیکی ایجاد گردد و از این پس، دیدارها، دوستیها، محبتها و دشمنیهای انسان تنها برای خداوند متعال باشد. هر عملی که انجام میشود، باید صرفاً برای کسب رضای خداوند متعال باشد. در جایی ایشان میفرمایند برای در امان ماندن از گناه در پیشگاه خداوند متعال، این آیه نازل شده است:
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ که تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم. کسانی که با تضرع در پیشگاه پروردگار خود دعا میکنند تا شاید عجزشان پذیرفته شود، خداوند متعال خود یاور آنها میگردد.
در این خصوص ایشان حکایتی را بیان کرده و میفرمایند که عابدی بسیار دعا میکرد. او شخص بسیار اهل دعایی بود و میگفت: بار الها! مرا از گناهان رهایی بخش. او پس از دعاهای فراوان با خود اندیشید که چگونه میتوان بالاترین درجهٔ تواضع را نشان داد و روش آن چیست؟ پس از تأمل، دریافت که هیچ موجودی عاجزتر از سگ نیست. بنابراین، او با صدایی شبیه به صدای سگ شروع به گریه کرد. شخص دیگری تصور کرد که سگی وارد مسجد شده است و با خود گفت: مبادا ظرف مرا نجس کند! او آمد و دید که تنها عابد در آنجاست و سگی در کار نیست. سرانجام پرسید: در اینجا سگی ناله میکرد، من صدایش را شنیدم. آن سگ کجا بود؟ عابد پاسخ داد: آن سگ من بودم. آن شخص پرسید: چرا اینگونه گریه میکردی؟ عابد گفت: خداوند متعال تواضع را دوست دارد، به همین دلیل فکر کردم که شاید از این طریق عجز من پذیرفته شود.
به هر حال این طرز تفکر او بود و بر اساس آن عمل کرد. هدف او این بود که خود را به پستترین موجود تبدیل کند تا از این طریق به هر شکلی که شده، تقرب خداوند متعال را به دست آورد. در همین رابطه، حضرت پرنور در جایی میفرمایند:
انسان که مخلوقی عاجز است، بر اثر شقاوتِ اعمال خود، خویشتن را بزرگ میپندارد.
این همان شقاوت اعمال است که باعث ایجاد خودبزرگبینی میشود و کبر و غرور در انسان راه مییابد.
تا زمانی که انسان در راه خدا خود را از همه کوچکتر نداند، نمیتواند رهایی یابد.
ایشان با ترغیب بیعتکنندگانِ خود به دستیابی به معیارهای والای تواضع میفرمایند:
معنای حقیقی این بیعت، در واقع فروختنِ خویشتن است. برکات و تأثیرات آن به این شرط وابسته است که همانند بذری که در زمین کاشته میشود، عمل کند.
وقتی بذری در زمین کاشته میشود، حالت اولیهٔ آن اینگونه است که گویی از دست کشاورز خارج شده و مشخص نیست که چه بر سر آن خواهد آمد. بذر در زمین قرار داده میشود و در اعماق آن پنهان میگردد و سرنوشت آن نامعلوم است. اما اگر آن بذر مرغوب باشد و قوهٔ رشد در آن وجود داشته باشد، به فضل خدا و با تلاش کشاورز جوانه میزند و از دل خاک بیرون میآید. شکوفا میشود، جوانههایش ظاهر میگردند و یک دانه به هزار دانه تبدیل میشود.
به همین ترتیب، شخصِ بیعتکننده باید در ابتدا تواضع و فروتنی پیشه کند و از خودپرستی و نفسانیتِ خویش دست بردارد. تنها در این صورت است که قابلیت رشد و کمال مییابد. اما کسی که بیعت میکند ولی همچنان به نفسانیت خود پایبند است، هرگز از این فیض بهرهمند نخواهد شد.
بدون فروتنی، بیعت کردن هیچ سودی ندارد. ایشان فرمودند:
هر اندازه که نرمخویی پیشه کنید و هر قدر فروتنی و تواضع نشان دهید، خداوند متعال به همان اندازه از شما خشنود خواهد شد.
همچنین میفرمایند:
کسی که با تواضع در پی رضای خداوند متعال باشد، خداوند متعال از او راضی میگردد.
سپس دربارهٔ این نکته که با تواضع چه چیزی به دست میآید و تکبر انسان را به کجا میکشاند، میفرمایند:
در آغاز، هم آدم مرتکب گناه شد و هم شیطان؛ اما آدم تکبر نداشت، از این رو در پیشگاه خداوند متعال به گناه خود اعتراف کرد و گناهش آمرزیده شد.
از همین جاست که برای انسان این امید به وجود میآید که با توبه، گناهانش بخشیده شوند. وقتی خداوند متعال گناهان آدم را بخشید، انسان نیز اگر تواضع نشان دهد و توبه کند، باید امیدوار باشد که خداوند متعال او را خواهد بخشید. اما شیطان تکبر ورزید و ملعون گشت؛ لعنت خداوند بر او گرفتار شد. تکبر صفتی نیست که در ذات انسان باشد. آنچه در شیطان وجود دارد، در انسان نیست. انسان میتواند متواضع باشد. ایشان فرمودند که فرد متکبر بیدلیل برای خود ادعای چیزی را میکند که در ذاتش وجود ندارد. یعنی تکبر در فطرت انسان نیست، اما او مانند شیطان، بدون هیچ دلیلی ادعای تکبر میکند. ایشان فرمودند: پیامبران فضایل بسیاری دارند. یکی از این فضایل، سلبِ خودی است. در آنها خودی باقی نمیماند. آنها مرگی را بر نفس خود وارد میکنند. کبریایی تنها مختص خداست. کسانی که تکبر نمیورزند و انکسار پیشه میکنند، هرگز تباه نمیشوند.
ایشان در موقعیتی دیگر برای ترغیب به تواضع فرمودند:
هنوز در جماعت افراد بسیاری هستند که اگر کوچکترین سخنی خلاف میل نفسانی خود بشنوند، خشمگین میشوند. در حالی که فرونشاندن تمامی این هیجانات برای ایجاد حلم و بردباری در درونِ انسان بسیار ضروری است. دیده میشود که با شروعِ بحثی بر سر مسئلهای پیشپاافتاده، افراد در فکر مغلوب کردن یکدیگر میافتند و هر کس به این میاندیشد که چگونه پیروز شود. در چنین مواقعی باید از هیجانات نفسانی پرهیز کرد و برای رفع فتنه، در مسائل جزئی آگاهانه ذلتِ ظاهری را پذیرفت. هرگز نباید تلاش کرد تا در هنگام بحث، برادر دینی خود را تحقیر نمود.
اگر در زندگی خود ارزیابی کنیم، میبینیم افراد بسیاری وجود دارند که غیرتی کاذب و منیت دارند و به همین دلیل اختلافات نیز افزایش مییابد. اما اگر هدف کسب تقرب الهی باشد، انسان از این رذایل نجات مییابد. متأسفانه برخی افراد حتی سعی در آسیب رساندن به دیگران دارند. گاهی به ناحق شکایت میکنند که در فلان جا با هم دعوا کردهایم و فلان جا به من توهین کرده است، بنابراین اکنون سعی میکنند با روشهای نادرست او را در یک پروندهٔ دروغین یا مجازاتی گرفتار کنند. حضرت پرنور در موقعیتی دیگر، با ذکر مثالی دربارهٔ سرنوشت افراد متواضع پس از مرگ فرمودند:
مرگ برای همه مقدر است.
روزی باید از این دنیا رفت و سرانجام این اتفاق برای همه رخ خواهد داد.
اما کسانی که با سادگی، دوری از شر، مسکنت و تواضع از دنیا میروند، گویی بهشت برای استقبال از آنها پیشقدم میشود. همانگونه که حضرت عیسی علیه السلام دربارهٔ ایلعازر بیان کردهاند.
ایلعازر که بود؟ این واقعه در انجیل، در باب لوقا نوشته شده است. مردی ثروتمند بود که لباسهای ارغوانی و کتانِ لطیف و رنگارنگ میپوشید و هر روز با شادی و جلال زندگی میکرد. این واقعه در انجیل آمده است.
مرد فقیری به نام ایلعازر نیز بود که بدنش پر از زخمها و دملهای چرکین بود.
او به بیماری پوستی مبتلا بود و همیشه جلوی در خانهٔ آن مرد ثروتمند مینشست.
آرزوی او این بود که شکم خود را با پسماندههایی که از میز مرد ثروتمند میریخت، سیر کند.
یعنی میخواست غذای باقیماندهای را که بیرون میریختند، بخورد.
حتی سگها نیز میآمدند و زخمهای او را میلیسیدند.
او به قدری ضعیف و ناتوان بود که حتی نمیتوانست سگها را از خود دور کند و آنها میآمدند و زخمهایش را میلیسیدند. و در نهایت، همانطور که در کتاب مقدس آمده است، آن مرد فقیر درگذشت و فرشتگان او را بردند و در آغوش ابراهیم جای دادند. مرد ثروتمند نیز مرد و دفن شد.
او در عالم ارواح در حالی که در عذاب گرفتار بود، چشمان خود را گشود.
کتاب مقدس میگوید او در عالم ارواح در عذاب گرفتار شد و چشمانش را باز کرد و ابراهیم را از دور دید که ایلعازر در آغوش اوست.
او فریاد برآورد و گفت: ای پدر، ابراهیم! بر من رحم کن و ایلعازر را بفرست تا نوک انگشتش را در آب فرو برد و زبانم را خنک کند.
و ایلعازر را بفرست تا مرا از این عذاب نجات دهد و حداقل انگشتش را خیس کند و قطرهای آب بر زبانم بگذارد، زیرا من در این آتش در عذابم.
ابراهیم گفت: فرزندم، به یاد آور که تو در دوران زندگیات، نعمات خوب خود را دریافت کردی و ایلعازر نیز چیزهای بد را.
او در دنیا نعمتی به دست نیاورد.
اما اکنون او در اینجا تسلی مییابد و تو در عذابی.
حضرت در پایان فرمودند که این، سرانجامِ متکبران است.
انسان تا زمانی که با یک پیرزن فقیر و بیکس همانگونه با خوشاخلاقی رفتار نکند که با یک شخص اصیل و بلندپایه رفتار میکند (یا باید رفتار کند) و تا زمانی که خود را از هر گونه غرور، تکبر و خودخواهی حفظ ننماید، هرگز و هرگز نمیتواند به پادشاهی خداوند متعال وارد شود.
سپس ایشان میفرمایند:
متکبر میخواهد بر تخت خداوند بنشیند. پس همواره از این خصلت زشت پناه ببرید. حتی اگر تمامی وعدههای خداوند متعال شامل حال شما شده باشد، باز هم فروتنی پیشه کنید.
با وجود برخی وعدهها نیز تواضع نشان دهید.
زیرا تنها فرد متواضع است که محبوب خداوند متعال قرار میگیرد.
ایشان با بیان واقعهای دربارهٔ تواضع و انکسار میفرمایند:
تواضع و مسکنت ویژگیهای پسندیدهای هستند. کسی که با وجود نیازمند بودن تکبر میورزد، هرگز به مقصود خود نمیرسد. او باید تواضع پیشه کند. میگویند جالینوسِ حکیم در خدمت پادشاهی بود.
حکایت دیگری است که پادشاه عادت داشت غذاهای نامناسبی بخورد که جالینوس یقین داشت باعث ابتلای پادشاه به جذام خواهد شد. اینها غذاهای مضری بودند. امروزه نیز هشدارهای زیادی دربارهٔ پرهیز از مصرف فستفودها داده میشود؛ احتمالاً در آن زمان نیز چنین غذاهایی وجود داشته است. به هر حال، جالینوس یقین داشت که این غذاها او را بیمار خواهند کرد و حتی ممکن است کار به جذام بکشد.
از این رو، همواره پادشاه را از خوردن آنها منع میکرد، اما پادشاه دست برنمیداشت. جالینوس که از این وضعیت به ستوه آمده بود، از آنجا گریخت و به وطن خود بازگشت.
او دربار پادشاه را ترک کرد و به وطن خود رفت. پس از مدتی، علائم جذام بر بدن پادشاه نمایان شد.
سرانجام همان چیزی رخ داد که جالینوس پیشبینی کرده بود؛ او به جذام مبتلا شد.
در آن هنگام، پادشاه به اشتباه خود پی برد و تواضع پیشه کرد. پسرش را بر تخت نشاند و خود با پوشیدن لباسی فقیرانه از آنجا خارج شد و نزد جالینوس رفت. جالینوس او را شناخت و تواضع پادشاه مورد پسند او واقع شد. یعنی تواضع او را پسندید که به اشتباه خود پی برده و نزد او آمده است.
و با تمام توان به درمان او پرداخت.
ایشان فرمودند:
جالینوس با تمام توان مشغول درمان او شد و خداوند متعال نیز او را شفا عنایت فرمود.
نصیحتی که ایشان در یکی از مجالسِ خود با ذکر الهامی بیان فرمودهاند، در روایتی اینگونه آمده است که حضرت اقدس هنگام فجر، پیش از ادای نماز، تشریف آوردند و برای مدتی کوتاه مجلسی برپا کردند. یعنی حتی پیش از نماز صبح تشریف آوردند و مجلس تشکیل دادند و دربارهٔ الهام ( إِنِّي أُحَافِظُ كُلَّ مَنْ فِي الدَّارِ إِلَّا الَّذِينَ عَلَوْا وَاسْتَكْبَرُوا) یعنی من از تمام ساکنان این خانه محافظت خواهم کرد، مگر کسانی که برتریجویی و تکبر ورزیدهاند توضیحاتی فرمودند. ایشان فرمودند:
در اینجا منظور از برتریجویی و تکبر، غرورِ ناشی از مال و مقام نیست، بلکه هر فردی که با فروتنی و تذلل خود را در پیشگاه خداوند حاضر نکند و از احکام او فرمان نبرد، در این زمره قرار میگیرد؛ حتی اگر فقیر باشد.
تنها کسی میتواند در امان این خانه قرار گیرد که تواضع پیشه کند. ایشان در موقعیتی دیگر فرمودند:
وقتی انسان به موفقیت دست مییابد و حالت عجز و مصیبت برطرف میشود، کسی که در آن زمان تواضع پیشه کند و خدا را به یاد داشته باشد، انسان کاملی است.
ایشان این سخنان را تنها به عنوان نصیحت به جماعت نفرمودند، بلکه با اعمالِ خود نیز این موارد را بیان کرده و به اثبات رساندهاند؛ همانطور که در ابتدا مثالی زدم که عمل ایشان مورد پسند خداوند متعال نیز قرار گرفت. به هر حال، برخی روایات دربارهٔ عملکرد خود ایشان وجود دارد.
جناب میرزا بشیر احمد روایت کردهاند که جناب میرزا سلطان احمد به من گفتند که پدربزرگمان به عموی ما، جناب میرزا غلام قادر، صندلی میدادند و در مجلس مینشستند. پدربزرگِ جناب میرزا سلطان احمد، به برادر بزرگتر حضرت مسیح موعود علیه السلام صندلی میدادند و وقتی او نزد پدربزرگ میرفت، ایشان او را روی صندلی مینشاندند. اما پدرم که همان حضرت مسیح موعود علیه السلام بودند وقتی میرفتند، خودشان روی فرش در پایین مینشستند. هر گاه حضرت مسیح موعود علیه السلام وارد آن مجلس میشدند، در انتهای مجلس، روی فرشی که مردم عادی مینشستند، مینشستند. گاهی پدربزرگمان از ایشان میخواستند که در جای بالاتری بنشینند، اما پدرم میگفتند: من همین جا راحتترم. ایشان هرگز تمایل نداشتند در جایگاه بالاتری بنشینند، بلکه همواره در میان مردم عادی مینشستند. همانطور که پیشتر نصیحت فرمودهاند که میزبان خودش فرد را در جای مناسب مینشاند، ایشان همواره در زندگی خود به این امر عمل میکردند.
به همین ترتیب، جناب میرزا بشیر احمد روایت دیگری را بیان کردهاند که جناب قاضی امیر حسین به من گفتند: یک بار از حضرت مسیح موعود علیه السلام پرسیدیم که ای حضرت! در حدیث آمده است که همهٔ پیامبران چوپانی کردهاند، آیا شما نیز هرگز چوپانی کردهاید؟ ایشان فرمودند:
بله، یک بار به کشتزارهای بیرون از شهر رفته بودم. در آنجا شخصی مشغول چوپانی بود. او به من گفت: «من باید برای انجام کاری بروم، لطفاً مراقب گوسفندان من باشید.» اما او رفت و تا غروب برنگشت، و تا زمان بازگشت او مجبور شدیم گوسفندانش را بچرانیم.
ایشان تمام روز گوسفندان او را چراندند؛ با وجود اینکه از اشرافزادگان آن منطقه و فرزند یک فرد سرشناس بودند، اما این کار را برای خود عار ندانستند و تا غروب گوسفندان آن شخص را که کشاورز یا کارگرِ ایشان بود، چوپانی کردند.
همچنین، در ذکر تواضع و فروتنیِ ایشان، جناب خواجه عبدالرحمان، از کارکنان دفتر الفضل، بیان میکنند: من درِ خانهٔ حضرت مسیح موعود علیه السلام نگهبانی دادهام. او میگوید که برای نگهبانی در بیرون مینشست تا پیامهای مراجعین را برساند، به ایشان اطلاع دهد، یا اگر کار مهمی بود انجام دهد. به هر حال میگوید: من در بیرونِ درِ خانهٔ ایشان مینشستم و نگهبانی میدادم و حتی درون خانهٔ حضرت پرنور نیز تا دیر وقت میماندم و به داخل نیز رفت و آمد داشتم. در تمام این مدت، هرگز کلمهای غیر از (بله) یا (شما) از حضرت پرنور نشنیدم. هرگاه حضرت پرنور با من صحبت میکردند، همیشه با لفظ (بله) و احترام سخن میگفتند. همیشه در کلامشان از کلمهٔ محترمانه استفاده میکردند. هرگز تکبر و غروری در ایشان ندیدم. او میگوید: هیچگاه در ایشان تکبر و غروری ندیدم. همیشه با نرمخویی سخن میگفتند. همیشه گشادهرو بودند. هرگز ندیدم اخم کنند یا پیشانیشان را در هم بکشند. هرگز چینی بر پیشانیشان نیفتاد. هیچگاه نشنیدم که حضرت پرنور به کسی کلمهٔ (اوهوی) یا (تو) بگویند. هرگز از این کلمات استفاده نمیکردند و همواره با احترام رفتار میکردند.
حضرت میرزا بشیر احمد نوشتهاند که جناب دکتر میر محمد اسماعیل برایم نقل کرد که حضرت مسیح موعود علیه السلام هرگز از انجام کارهای خانه ابایی نداشتند. گاهی خودشان تختها را پهن میکردند و حتی کف زمین را طی میکشیدند؛ یعنی کارهایی مانند طی کشیدن را نیز انجام میدادند. رختخوابها را مرتب میکردند و جارو میزدند. گاهی که ناگهان باران میبارید و بچههای کوچک روی تختها خوابیده بودند، ایشان خود یک طرف تختها را میگرفتند و شخص دیگری طرف دیگر را، و آنها را به داخل ایوان میآوردند. امروزه کولر و پنکه و امکانات دیگر وجود دارد، اما در آن زمان چنین چیزهایی نبود. بنابراین در تابستانها مردم در حیاط میخوابیدند و اگر شبهنگام طوفان یا باران میگرفت، باید تختها را بلند کرده و به داخل ایوان میآوردند. ایشان در جابهجا کردن تختِ بچهها کمک میکردند. اگر کسی در چنین مواقعی یا هنگام صبح میخواست بچهها را با تکان دادن بیدار کند، حضرت پرنور او را منع میکردند و میفرمودند: با اینگونه تکان دادن و فریاد زدن ناگهانی، بچه میترسد. او را با صدای آرام بیدار کنید.
همچنین، حضرت میرزا بشیر احمد روایت دیگری را نقل میکنند که جناب میرزا سلطان احمد برای ایشان بیان کرده است. او نیز این روایت را از جناب مولوی رحیم بخش شنیده است که پدرش در بالاخانهای در بیرون خانه زندگی میکرد. غذا نیز برای ایشان به همانجا برده میشد. آنجا بخشی از محوطهٔ بیرونی خانه بود و هر نوع غذایی که میبردند، ایشان میخوردند. جناب میرزا سلطان احمد دربارهٔ حضرت مسیح موعود علیه السلام گفتهاند که ایشان در بالاخانهای در بیرون، یعنی در اتاقی در طبقهٔ دوم اقامت داشتند. آنجا زندگی میکردند و غذایشان نیز به همانجا برده میشد. در ایامی که حضرت مسیح موعود علیه السلام روزه میگرفتند نیز غذا برایشان فرستاده میشد، اما ایشان آن را در میان فقرا تقسیم میکردند. به هر حال میگوید که غذا به آنجا برده میشد و حضرت مسیح موعود علیه السلام هر نوع غذایی که بود، میخوردند و هرگز اعتراضی نمیکردند.
در تاریخ جماعت واقعهای بسیار مشهور وجود دارد که مربوط به پیش از ادعای ایشان است. هنگامی که جناب مولوی محمد حسین باتالوی، به عنوان یک مولوی و عالمِ تازهکار، از دهلی به باتالا بازگشت، شهرت زیادی در منطقه پیدا کرد. در آن زمان، در مورد مسائل مختلف میان مقلدین (پیروان یکی از ائمهٔ فقه مانند حنفی، مالکی و غیره) و غیرمقلدین (کسانی که پیرو هیچ امام فقهی نبودند، مانند اهل حدیث) بحث و مناظرههای علمی رواج داشت. هنگامی که اهالی باتالا این هیاهو و جنجال را دیدند، نظرشان به حضرت اقدس علیه السلام جلب شد تا ایشان را در برابر او قرار دهند. آنها یقین داشتند که تنها ایشان هستند که میتوانند این مولوی جوان را ساکت کنند. حضرت اقدس با سختی فراوان برای این مناظره راضی شدند؛ زیرا در ابتدا تمایلی نداشتند. اما با اصرار فراوان مردم، سرانجام پذیرفتند. ایشان را برای مناظره آوردند. تعداد زیادی از حامیان هر دو طرف جمع شده بودند و در مقابل هم ایستادند؛ دو گروه مختلف. و در آن روز، به ویژه گروه مقلدین، کاملاً به پیروزی خود اطمینان داشتند و حق هم داشتند که چنین باشند، زیرا آن روز آن عالم بزرگ برای بحث دعوت شده بود. مقلدین معتقد بودند که ما امروز قطعاً پیروز هستیم، زیرا حضرت میرزا غلام احمد قادیانی علیه السلام حضور یافتهاند؛ کسی که استدلالهایش چنان قوی بود که طرف مقابل مانند پرندهای در دام، درمانده و بیپناه میشد. به هر حال، هنگامی که ایشان به محل مناظره رسیدند، از جناب مولوی محمد حسین باتالوی پرسیدند که دیدگاهها، افکار و عقاید شما چیست؟ آنها را بیان کنید تا رد شوند. جناب مولوی محمد حسین باتالوی گفت که از نظر من قرآن کریم در اولویت است و سپس حدیث و قول پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم، که بر اساس آن تصمیمگیری خواهد شد. هنگامی که حضرت اقدس این عقیده را از مولوی شنیدند، فرمودند:
به نظر من، در عقاید و دیدگاههای شما هیچ نکتهٔ قابلاعتراضی وجود ندارد که لازم باشد رد شود.
کسانی که ایشان را با خود برده بودند، فکر کردند که با این وضعیت، شکست ما حتمی است و طرف مقابل طبل پیروزی خود را خواهد نواخت. ایشان خیلی صریح به مولوی گفتند که من هیچ نکتهٔ قابلاعتراضی نمیبینم. آنها معتقد بودند که هر چه باشد، باید حداقل یک ایراد کوچکی به مولوی در این میدان مناظره گرفته شود. اما حضرت اقدس، بینیاز از فخر پیروزی و ترس از شکست، با نهایت تواضع و فروتنی از آنجا بازگشتند.
حضرت اقدس علیه السلام با اشاره به این واقعه نوشتهاند:
در سالهای ۱۸۶۸ یا ۱۸۶۹ نیز الهام عجیبی به زبان اردو به من شد که مناسب است آن را در همین جا ذکر کنم. سبب این الهام آن بود که جناب مولوی ابوسعید محمد حسین باتالوی که زمانی با این عاجز همکلاس بود، وقتی به عنوان یک مولوی تازهکار به باتالا آمد و افکارش برای مردم باتالا سنگین و ناگوار تمام شد، در آن هنگام شخصی با اصرار فراوان این ناچیز را مجبور کرد تا در یکی از مسائل اختلافی با مولوی ممدوح مناظره کنم. در پی اصرار و پافشاریهای او، این عاجز هنگام غروب همراه با آن شخص به خانهٔ مولوی ممدوح رفت و او را به همراه پدرش در مسجد یافت. خلاصه آنکه این احقر پس از شنیدن سخنان مولوی موصوف دریافت که در سخنان او هیچگونه زیادهروی که قابل اعتراض باشد، وجود ندارد. از این رو، منحصراً برای رضای خدا از بحث صرفنظر شد. همان شب خداوند کریم در الهام و خطاب خود، با اشاره به همین ترکِ مناظره فرمود: «خدایت از این کار تو خشنود شد و تو را برکت فراوان خواهد داد تا جایی که پادشاهان از جامههایت برکت خواهند جست.» سپس در عالم کشف، پادشاهانی به من نشان داده شدند که بر اسب سوار بودند. از آنجا که این انکسار و تواضع خالصانه برای خدا و رسولش انجام گرفته بود، آن محسن مطلق نخواست که این عمل را بدون پاداش بگذارد.
جناب حضرت شیخ یعقوب علی عرفانی این واقعه را در کتاب خود با نام حیات احمد بیان کرده و بر آن یادداشتی نوشته است:
مردم با سبک رایج مناظرات و روحیهٔ مناظرهکنندگان به خوبی آشنا هستند که برایشان بسیار دشوار است تا سخنِ حقِ طرف مقابل را بپذیرند و آن را در برابر عموم تأیید کنند. من قصد تحقیر علما را ندارم، اما برای علما جان دادن آسانتر است؛ و دیگر عادت پذیرشِ سخنِ درست و منطقیِ طرف مقابل (چه رسد به اعتراف به اشتباه خود) از بین رفته است. امروزه نیز وضعیت همینگونه است.
اما حالت حضرت مسیح موعود علیه السلام کاملاً غرق در اخلاص و کسب رضای الهی بود. همچنین مشخص است که ایشان ذاتاً این امر را نمیپسندیدند که در میان مسلمانان درگیریهای داخلی وجود داشته باشد و آنها به خاطر اختلاف در مسائل، جستجوی حق و بیان حقایق را رها کنند. و این چقدر شجاعت و دلیری میخواهد که به خانهٔ شخصی که برای مناظره با او رفتهاند، برسند و علم و نفوذ او هیچ مانع یا تردیدی در ایشان ایجاد نکند؛ اما با شنیدن یک سخن حق از زبان او، به هیچ وجه اهمیتی ندهند که مردم چه خواهند گفت. مردم این کار را به فرار یا مرعوب شدن از طرف مقابل تعبیر خواهند کرد. هنگامی که سخن حق بود، ایشان آن را پذیرفتند.
سخنی را که حق بود، پذیرفتند و اصلاً اهمیتی ندادند که مردم چه میگویند.
و با اقرار خود بر درستیِ آن مهر تأیید زدند. این عملی است که نظیر آن جز در زندگی پیامبران علیهم السلام و پیروان خاص آنها در هیچ کجای دیگر یافت نمیشود. اخلاص در دین و انگیزهٔ قوی برای سرکوب کردنِ هوای نفس، تنها از فضل خداوند متعال سرچشمه میگیرد. از این رو، آثار قبولیِ این عمل بلافاصله ظاهر شد و خداوند متعال از طریق الهام به ایشان بشارت داد و گویی گواهینامهٔ «رضی الله عنه» (خداوند از او خشنود شد) را به ایشان عطا فرمود. انسان در دنیا همواره در پی آن است که مقبولیتش افزایش یابد و مردم به او توجه کنند، اما خداوند متعال در پاداشِ این عمل فرمود که پادشاهان از جامههای تو برکت خواهند جست. این در زمانی بود که هنوز حتی اندیشهٔ تألیف و تدوین «براهین احمدیه» نیز به ذهن ایشان خطور نکرده بود، چه رسد به اینکه ادعایی داشته باشند. ایشان در آن زمان زندگیای تقریباً به دور از دلبستگیهای دنیوی را سپری میکردند. شغل خود را نیز رها کرده بودند. هرچند دغدغهٔ تأمین معاش در آینده ذهن ایشان را به خود مشغول نکرده بود، اما خانوادهٔ ایشان مسلماً نگران بودند که او چه خواهد کرد. در همین زمان، الهام میشود که «پادشاهان برکت خواهند جست»، در حالی که در آن هنگام ایشان هیچ نداشتند. پدر بزرگوارشان نیز در آن زمان هنوز در قید حیات بودند.
خلاصه آنکه، ایشان در آن مرحله از زندگی قرار داشتند که برای یک دنیادار امیدهای بزرگی وجود دارد. این همان دورانی از عمر است که همه نوع افکار و احساساتِ خودپسندی و خودنمایی در اوجِ شور و غلیان است. انسان بر سخنِ خود پافشاری و لجاجت میکند. در چنین شرایطی، حضرت میرزا در پی مناظره با یک مولوی مشهور میروند، اما پس از شنیدن سخنان او و یافتنِ درستیِ آنها، سخنانش را تصدیق میکنند. نه نگرانِ این هستند که مردم چه خواهند گفت و نه به این میاندیشند که مخالفتِ عمومی با این شخص به دلیل برخی عقاید اوست و من با اظهاراتم در حال تأییدِ او هستم؛ و ممکن است طوفانی از مخالفت علیه من نیز به پا شود. پس توجه کنید که در آن شرایطی که میان حنفیها و غیرمقلدین نبردی سخت در جریان بود و حمایت از یک اهل حدیث به معنای به جان خریدنِ بلاهای بیشمار بود، حضرت میرزا از جناب مولوی محمد حسین حمایت میکنند، در حالی که برای مناظره با او دعوت شده بودند. این فکر و توهم کاملاً احمقانه خواهد بود که تصور شود علم و نفوذ جناب مولوی ابوسعید باعث خاموش شدنِ ایشان در آنجا شده است. شاید این توهم زمانی ارزش داشت که وقایعِ بعدی، ایشان را به مناظرههای حضوری و کتبی با جناب مولوی محمد حسین وا نمیداشت و این جوانِ پیرو محمد صلی الله علیه و آله وسلم به رویاروییِ خطرناک با او نمیپرداخت.
این تصور اشتباه است که ایشان در آن زمان تحت تأثیر قرار گرفته باشند، زیرا بعدها تاریخ ثابت کرده است که ایشان بارها جناب مولوی محمد حسین را به چالش کشیدند، او را دعوت کردند و به او نشان دادند که در چه مواردی اشتباه میکند و در چه مواردی حق با اوست. و سپس مینویسند:
هرگز و تحت هیچ شرایطی، حتی برای یک ثانیه، بیم و هراس از علم و نفوذ او نمیتوانست بر ایشان کارگر افتد. اینها وقایعی هستند که هیچ کس توان تکذیبشان را ندارد. بنابراین، در چنین موقعیتی، این پندار ناشی از نادانی است، بلکه در پسِ آن تنها و تنها یک انگیزه نهفته بود و آن، اخلاص در دین بود.
اخلاص در امور دینی باعث شد که ایشان در آن زمان حق را بپذیرند و این پذیرش نه از روی ترس از مولوی محمد حسین باتالوی بود؛ چرا که بعدها بارها او را به چالش کشیدند، دعوت کردند و برای بازگشت به راه راست پند دادند. ایشان در نامهای به مولوی محمد حسین نوشتند و در آن پیام حق را به او رساندند. با این حال، با وجود برخورداری از مقام والای مأموریت از جانب خداوند، در مورد خویشتن با نهایتِ تواضع و فروتنی سخن گفتند. چنانکه مینویسند:
سرور و برادر گرامیام، جناب مولوی! خداوند او را به سلامت دارد. نامهتان به دستم رسید.
در این نامه عبارت السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته نیز نوشته شده بود. به هر حال مینویسند:
برای این عاجز، مایهٔ دشواری بسیار است که اغلب اوقات به طور ناگهانی چنان بیمار میشوم که مرگ را در برابر چشمانم میبینم و اندکی کسالت شبانهروز با من همراه است. اگر زیاد صحبت کنم، حملات بیماری آغاز میشود و اگر زیاد فکر کنم، همان حالت دوباره بازمیگردد. از آنجا که آخرین نامهٔ شما به گونهای به نظر میرسید که با همراهی جناب مولوی عبدالجبار نوشته شده است (یعنی هر دو با هم نامه را نوشتهاند)، پاسخ نیز به همین سیاق نگاشته شده است. این عاجز بر اثر غلبهٔ بیماری کاملاً ناتوان شده است.
در آن زمان شدت بیماری بسیار زیاد بود.
این توان کجا که مباحثات شفاهی یا کتبی را آغاز کنم.
در این زمان توان بحث کردن را ندارم.
تنها به فضل خداوند متعال این سه رساله نوشته شدهاند.
رسالههایی که ایشان نوشته بودند: فتح اسلام، توضیح المرام و ازالة الاوهام.
آن هم به این صورت که اغلب، شخص دیگری سخنان این عاجز را مینوشت و بسیار کم اتفاق افتاده که با دست خود چیزی نوشته باشم. آنقدر فرصت ندارم که عبارتها را به خوبی ویرایش کنم. اطلاعات شما در زمینهٔ حدیث بسیار گسترده است.
ایشان به مولوی مینویسند که من فقط این سه کتاب را نوشتهام؛ دانش شما در علم حدیث بسیار وسیع است و شما عالم بزرگی هستید. این عاجز فردی امی و ناآگاه است.
حضرت مسیح موعود علیه السلام خود را امی و ناآگاه خواندهاند. نه عبادتی دارم و نه ریاضتی.
[در اینجا نهایت تواضع خود را ابراز میکنند.]
نه دانشی دارم و نه لیاقتی. خلاصه، هیچ نیستم. فرمانی از جانب خداوند متعال بود و قطعی و یقینی. این عاجز آن را ابلاغ کرد؛ پذیرفتن یا نپذیرفتن به نظر و فهم هر کس بستگی دارد.
ایشان با نهایت تواضع او را تبلیغ نیز نمودند. نامهای منتشرشده از حضرت پرنور علیه السلام خطاب به جناب منشی احمد جان وجود دارد که در آن نیز به تواضع و فروتنی ایشان اشاره شده است. ایشان مینویسند:
نامهٔ محبتآمیز آن مخدوم رسید. نمیتوانم شکرگزار احسانات خداوند کریم باشم که برای حقیرترین بندگانش، دوستان صمیمیای چون شما فراهم آورده است که وجودشان مایهٔ عزت و افتخار این ناچیز است. خداوند کریم شما را خرسند و شادمان بدارد و پاداش این توجهات خالصانه را به شما عطا فرماید. این عاجز به شدت ناکارآمد و حقیر است و این کاملاً لطف و احسان حضرت ارحمالراحمین است که بر این نالایق، بدون ذرهای استحقاق، بارشِ فراوانِ فضل و رحمت میبارد.
باران فضلهای بسیاری را فرو میریزد.
خطا روی خطا میبیند و باز احسان روی احسان میکند. ستم روی ستم مشاهده میکند و باز انعام روی انعام میبخشد. در حقیقت او بینهایت رحیم و کریم است. زبانی از کجا بیاورم که بتوانم شکر او را به جا آورم؟ این عاجز، هیچ، پست، بیمایه و کاملاً تهیدست است. او مرا در خاک یافت و بلندم کرد.
خداوند متعال مرا بر روی زمین یافت و بلندم کرد.
مرا کاملاً نالایق دید و عیبهایم را پوشاند. با نگاه به ضعفِ من، خود به من قدرت بخشید و با مشاهدهٔ نادانیام، خود به من علم عطا کرد. تمامی دانشی که من دارم، بخششی از جانب خداوند است.
چنان الطافی به حال من فرمود که از شمارش آنها ناتوانم؛ و یکی از جلوههای عنایات او این است که محبت این احقر را در دل برادران بزرگواری چون شما افکنده است. پس به واسطهٔ احسانات او امید است که این محبت را فزونی بخشد و بر همهٔ کسانی که در این مسیر گام نهادهاند، فضل و رحمت خود را نازل فرماید.
کسانی که اکنون به جماعت من پیوستهاند، خداوند متعال شما را نیز ترقی خواهد داد. جناب حضرت شیخ یعقوب علی عرفانی هنگام انتشار این نامه در یادداشتی مینویسد:
از این نامه پیداست که غلبهٔ بینهایتی از محبت و عظمت الهی بر قلب حضرت مسیح موعود علیه السلام سایه افکنده و کمال فروتنی، مسکنت و خاکساری ایشان نیز آشکار است. روح سپاسگزاری برای همین تفضلات و انعامات است که از درون ایشان سخن میگوید.
هنگامی که حضرت مسیح موعود علیه السلام ادعای مثیل مسیح بودن را مطرح کردند، جناب مولوی محمد حسین باتالوی مخالفت شدیدی را آغاز کرد و با لحنی بسیار متکبرانه و با استفاده از کلمات و القاب بسیار ناشایست، نامههایی به حضرت پرنور علیه السلام نوشت. او همچنین در مجلهٔ خود إشاعة السنة شروع به استفاده از الفاظ خلاف نزاکت کرد و اعلام نمود که این یک فتنه است و من این جماعت را پراکنده و متلاشی خواهم کرد. او حتی تا آنجا پیش رفت که نوشت: همانگونه که من او را به آسمان برده بودم، اکنون به زمین خواهم زد. نعوذ بالله، مولوی محمد حسین با تمجیدهایش حضرت مسیح موعود علیه السلام را به آسمان برده بود و میگفت اکنون او را زمین خواهم زد. مولوی دچار این غرور شده بود که تقریظ او بر براهین احمدیه، حضرت پرنور را گویی به آسمان برده است. اما در پاسخ به تمام این بددهنیها، گفتار متکبرانه و مکاتبات، حضرت پرنور علیه السلام چنان بردباری، تحمل، تواضع و فروتنی از خود نشان دادند که بردباری مسیح ناصری را نیز تحتالشعاع قرار داد.
در اینجا تنها یک نامه از حضرت پرنور علیه السلام خطاب به مولوی ارائه میشود که از آن آشکار میگردد در برابر بدزبانی و تکبر او، اقیانوسی از همدلی، خیرخواهی، تواضع و فروتنی در قلب حضرت پرنور علیه السلام موج میزند. ایشان خطاب به مولوی مینویسند:
نامهٔ شما رسید. هرچند خداوند کریم به خوبی میداند که این عاجز از جانب او مأمور است؛ و در چنین اموری که بیم فتنه در میان عوام وجود دارد، تا زمانی که به طور کامل، قطعی و یقینی بر این عاجز آشکار نشود، هرگز آن را بر زبان نمیآورم. اما مسلماً در این امر نیز حکمتی از جانب خداوند کریم نهفته است. در مسئلهٔ نزول مسیح، که هیچ ارتباطی با اصل و جوهرهٔ اسلام (یعنی حقیقت و مغز اسلام) ندارد و حقیقت اصلی آن بر یک مسلمان آشکار شده است، باید به اقتضای برادری حُسنظن داشت. اما شما را به نگارش مطالب مخالفتآمیز ترغیب کردهاند.
در وهلهٔ اول این بود که اگر من گفتم عیسی وفات یافته است، شما به عنوان یک مسلمان باید از من حمایت میکردید؛ اما شما شروع به مخالفت کردید. ایشان فرمودند:
شما را به نگارش مطالب مخالفتآمیز ترغیب کردهاند و من میدانم که نیت شما در این کار خیر بوده است. شاید با نیت پاک انجام داده باشد. و هرچند من از عجله و شتابزدگی شما گلهمندم.
شما در حال نشان دادن عجله هستید و در شتابزدگی از کلماتی استفاده میکنید.
و این را چه به صورت حضوری و چه غیابی بیان میکنم، اما نسبت به نیت شما حُسنظن دارم. باز هم نسبت به شما گمان نیک دارم.
و شما را از بیشتر علمای حال حاضر، بلکه اگر ناراحت نشوید، به دلیل برخی تلاشهای خالصانه برای خدا، از مولوی نذیر حسین نیز برتر میدانم. و اگرچه من از این موارد به شما گله میکنم، اما به دلیل پاکی درونتان، به شما محبت دارم. اگر من شناخته نشوم، خواهم پنداشت که همین برایم مقدر بوده است. من هیچ دلبستگی به پیروزی یا شکست ندارم، بلکه هدفم بندگی و اطاعت از فرمان است.
هدف اطاعت از فرمان است، نه اینکه پیروز شوم یا نه. خداوند متعال به من دستور داده است که این کار را انجام دهم و در اطاعت از او این کار را انجام میدهم و ادعا کردهام.
میدانم که در این مخالفت، نیت خیر نهفته است؛ اما به نظر من بهتر است ابتدا با من گفتگو کنید و کتابهای من (یعنی سه رسالهٔ فتح اسلام، توضیح المرام و ازالة الاوهام) را مطالعه کرده، سپس چیزی بنویسید. من از اینکه دوستی چون شما به مخالفت برخاسته، هیچ اندوه و غمی ندارم؛ زیرا اختلاف نظر نیز در راه حق خواهد بود.
شاید شما برای حق مبارزه میکنید، اما ابتدا کتابهای مرا بخوانید. اکنون من برای دیدار با شما از سلامتی برخوردارم.
اگر شما بتوانید بیایید، سلامتی من خوب است و من هم میتوانم برای دیدار بیایم.
اگر به باتالا بیایید، هرچند بیمارم و سرگیجهام به حدی است که نمیتوانم ایستاده نماز بخوانم، با این حال افتان و خیزان خود را به شما خواهم رساند.
آنقدر سلامتی خواهم داشت که بتوانم سفر کنم، هرچند از سردرد و سرگیجه رنج میبرم. به هر حال، خواهم آمد.
همچنین، حضرت مسیح موعود علیه السلام در نامهٔ دیگری خطاب به جناب مولوی محمد حسن باتالوی مینویسند:
اگر ناراحت نشوید، به گمان این عاجز، لحن نوشتهٔ شما در پاسخ به برادرم جناب مولوی حکیم نورالدین تا حدودی تند بود.
حکیم مولوی نورالدین در نامهای که به شما نوشته بود، شما از کلمات بسیار تندی استفاده کردهاید.
خداوند متعال همواره تواضع و تذلل را میپسندد؛ و علما باید در برخورد با برادران خود عالیترین درجه از اخلاق را داشته باشند.
اخلاق باید خوب باشد. دینی که شبانهروز برای حمایت و همدردی با آن تلاش میشود، چیست؟ جز این است که تمام حالات، اعمال و حرکات و سکنات ما مطابق میل خداوند و رسول او باشد؟
به عقیدهٔ من، در میان تمام ویژگیهای اخلاقی، هیچ صفتی را خداوند متعال به اندازهٔ تواضع، فروتنی، انکسار و هر نوع تذللی که با غرور منافات دارد، نمیپسندد.
به یاد دارم که یک بار با یک هندوی به شدت بیدین گفتگویی داشتم و او برای تحقیر دین مبین از کلماتی فراتر از حد استفاده کرد. به خاطر غیرت دینی، این عاجز تا حدودی به آیه وَاغْلُظْ عَلَيْهِمْ )
«بر آنها سختگیری کن» عمل کردم؛ اما چون این سختگیری متوجه یک شخص خاص بود، به من الهام شد که «در کلامت تندی وجود دارد، نرمی پیشه کن، نرمی.»
با وجود اینکه من به او پاسخ داده بودم، خداوند متعال به من فرمود که نرمی نشان دهم.
اگر با انصاف بنگریم، ما چه هستیم و دانش ما چیست؟ اگر گنجشکی در اقیانوس منقار فرو برد، چه چیزی از آن کم خواهد کرد؟
اگر پرندهای در دریا آب بنوشد و منقار بزند، چه چیزی از آن کم خواهد شد؟ برای ما نیز بهتر است که همانطور که در حقیقت خاکسار هستیم، خاکسار باقی بمانیم؛ زیرا مولای ما تکبر و غرور را از ما نمیپسندد، پس چرا تکبر کنیم؟
برای ما از چنین عزت و آبرویی که باعث شود مورد غضب قرار گیریم، بیآبرویی و بیاحترامی بهتر است.
بهتر است بیاحترام شویم تا اینکه خداوند متعال را از خود ناراضی کنیم.
پس هر گفتار و کردار ایشان سرشار از تجلی فروتنی بود. تنها یک جستجو وجود داشت: کسب رضای خداوند متعال، رساندن پیام او به جهانیان و برپایی توحید او. ایشان بارها و بارها به ما نیز همین نصیحت را فرمودند که فروتنی پیشه کنید، که خیر شما در همین است و همین امر تقرب به خداوند متعال را برای شما به ارمغان خواهد آورد. خداوند متعال به ما توفیق دهد تا در مسیرهای فروتنی گام برداریم.
