حضرت اميرالمؤمنین سیدنا میرزا مسرور احمد (ایدَهُالله تعالی بِنَصرِه العزیز)، پنجمین خلیفهی حضرت مسیح موعود و امام مهدی علیهالسلام، ایراد شده در ۰۵ ژوئن ۲۰۲۶ مصادف با ۱۵ خرداد ۱۴۰۵ در مسجد مبارک اسلامآباد، بریتانیا
حضرت امیرالمؤمنین پس از خواندن استعاذه شهادتین و سوره فاتحه فرمودند:
در خطبهٔ گذشته، وقایع مربوط به تواضع و فروتنی حضرت مسیح موعود علیه السلام و نصایح ایشان را بیان کرده بودم. امروز نیز در همین راستا، برخی دیگر از وقایع و نصایح ایشان را عنوان خواهم کرد.
حضرت شیخ محمد اسماعیل رضی الله عنه بیان میکنند که اخلاق حسنهٔ حضرت اقدس مسیح موعود علیه السلام در چنان مرتبهای بود که حتی آن دسته از اهالی قادیان که همواره در حال دشمنی با ایشان بودند و از هیچ اذیتی دریغ نمیکردند، هرگاه به آستانهٔ درِ آنحضرت میآمدند و در میزدند، میدیدم که آنحضرت با پای برهنه بیرون تشریف میآوردند و بهمحض دیدنشان، با نهایت لطف و مهربانی پاسخ سلامشان را میدادند و میپرسیدند: «حالتان خوب است؟» سپس از احوال تمام اعضای خانوادهشان جویا میشدند و میفرمودند: «چطور شد که به اینجا آمدید؟» آنگاه آن شخص نیاز خود را مطرح میکرد و آنحضرت میپرسیدند: «به چه مقدار نیاز دارید؟» و حتی بیشتر از نیازشان برای آنها میآوردند و میفرمودند: «اگر باز هم نیازی بود، بیایید و ببرید.» رفتار ایشان حتی با دشمنانشان نیز بسیار نیکو بود و همواره با آنان با فروتنی برخورد میکردند و هرگز تکبری از خود نشان نمیدادند.
حضرت میرزا بشیر احمد بیان میکنند که این روایت را از حضرت منشی ظفر احمد شنیدهاند و حضرت مولوی شیر علی به ایشان گفته بودند که یک بار، میران بخش سودایی که فردی دارای معلولیت ذهنی بود، هنگام بازگشت حضرت مسیح موعود علیه السلام از مسجد بزرگ، ایشان را با نام صدا زد. به دلیل نقص عقل، با بیادبی نام ایشان را برد و گفت: «هی غلام احمد!» ایشان فوراً ایستادند و فرمودند: «بله.» هیچ ناراحت نشدند و فرمودند: «بله، چه میگویی؟» او گفت: «اول سلام کن.» او در خیال خود بیچاره خودش را افسر و مقامی بالا میدانست. ایشان فرمودند: ( السلام علیکم ). سپس او گفت: «مالیات را بپرداز.» (در میان کشاورزان آنجا رسم بود که مالیاتی از طرف دولت پرداخت میشد). بههرحال، حضرت با شنیدن حرف او، دستمالی از جیب خود درآورده و چهار یا هشت آنه به او دادند. او خوشحال شد و رفت و شروع به خواندن اشعار مدح و ستایش اسبها کرد. ایشان حتی از سخنان یک بیمار ذهنی نیز هرگز ناراحت نمیشدند و برای او نیز میایستادند.
جناب ماستر نذیر حسین بیان میکنند که هرگاه به همراه پدرم در قادیان به حضور ایشان میرسیدیم و به ایشان اطلاع داده میشد که جناب حکیم مرهم عیسی آمدهاند، همواره میدیدم که بهمحض اطلاع، حضرت فوراً بیرون تشریف میآوردند و در همان لحظه چیزی برای خوردن نیز تعارف میکردند و گاهی اوقات نیز خودشان میرفتند و غذا میآوردند. او مینویسد: حضرت با چنان سادگی با مهمانان دیدار میکردند که من گاهی اوقات ایشان را در حالتی میدیدم که قلم در دست داشتند و گاهی با پای برهنه تشریف میآوردند. همانطور که در اتاق نشسته بودند، با شنیدن صدای در به همان حالت بیرون میآمدند. اگر گاهی ایشان در مسجد تشریف داشتند و مهمانی میآمد، ایشان غالباً از جای خود بلند شده و با او مصافحه میکردند و اگر در حال صحبت با کسی بودند و شخص دیگری وارد میشد و کنار ایشان مینشست تا مصافحه کند، ایشان فوراً به او توجه میکردند و احوالش را میپرسیدند. خلاصه اینکه حضرت با نهایت فروتنی از مراجعین خود استقبال میکردند. حضرت مفتی محمد صادق میگویند: به یاد دارم که یک بار از لاهور به قادیان آمده بودم. احتمالاً رویداد سال ۱۸۹۷ یا ۱۸۹۸ میلادی بود. حضرت مرا در مسجد مبارک نشاندند که در آن زمان مسجد کوچکی بود. ایشان فرمودند: «بنشین تا من غذا بیاورم.» این را فرموده و به اندرون تشریف بردند. من گمان میکردم غذا را توسط یکی از خادمان میفرستند، اما چند دقیقه بعد که پنجره باز شد، با کمال تعجب دیدم که ایشان خودشان یک سینی بزرگ غذا را برای من آوردهاند. ایشان با دیدن من فرمودند: «شما غذا بخورید، من آب میآورم.» میگوید: بیاختیار از شدت رقت قلب اشکم جاری شد که وقتی حضرت با وجود اینکه مقتدا و پیشوای ما هستند، اینگونه به ما خدمت میکنند، پس ما تا چه حد باید به یکدیگر خدمت کنیم.
حضرت میرزا بشیر احمد روایتی از سادگی و فروتنی ایشان را از زبان بانویی به نام مایی بهولی یا مایی جیوان بیان میکنند. او میگوید: یک بار که حضرت تشریف آوردند، من گندم تازهٔ برشتهشده را به روستایی که ایشان به آنجا رفته بودند، بردم. ایشان آن را میان همراهان خود تقسیم کردند. خودشان نیز چشیدند و خوشحال شدند. هرگاه حضرت برای قدم زدن میآمدند، در مسجد خشتی ما نماز اشراق میخواندند. ما نان و سبزیجات محلی تقدیم میکردیم و حضرت مسیح موعود علیه السلام هرگز ناراحت نمیشدند و کراهتی نشان نمیدادند، بلکه این مهماننوازی را با کمال میل و خوشحالی میپذیرفتند.
حضرت منشی ظفر احمد کاپورتالوی واقعهای را بیان میکنند که حضرت هرگز در جایی با درهای نیمهباز یا باز نمینشستند، بلکه همیشه در را از داخل قفل کرده و مینشستند. میگوید: حضرت صاحبزاده میان محمود احمد هر چند وقت یک بار میآمدند و میگفتند: «پدر! در را باز کن!» و ایشان بلند شده و در را باز میکردند. من یک بار به حضورشان رسیدم. ایشان روی حصیری نشسته بودند. با دیدن من تختی را برداشتند و به داخل بردند. عرض کردم: «حضرت! من خودم برمیدارم.» ایشان فرمودند: «خیلی سنگین است، شما نمیتوانید بلند کنید.» و فرمودند: «شما روی تخت بنشینید.» ایشان خودشان تخت را به آنجا بردند و مرا نشاندند و دربارهٔ خودشان فرمودند: «من اینجا پایین راحتترم و همینجا مینشینم، شما روی تخت بنشینید.» میگوید: ابتدا امتناع کردم، اما ایشان فرمودند: «بدون تعارف بنشینید.» سپس نشستم. من تشنه بودم. به سمت کوزههای آب نگاه کردم، اما هیچ ظرفی برای نوشیدن آب آنجا نبود. ایشان با دیدن من فرمودند: «آیا تشنه هستید؟ من آب میآورم.» سپس از قسمت اندرونی (بخش بانوان) رفتند و یک لیوان آوردند. بعد فرمودند: «کمی صبر کنید.» دوباره پایین رفتند و دو بطری شربت که کسی از مانیپور فرستاده بود، آوردند. میگوید: شربت بسیار گوارایی بود. فرمودند: «از نگهداری این بطریها روزهای زیادی میگذرد، زیرا ما نیت کرده بودیم که ابتدا به یکی از دوستان بدهیم بنوشد و سپس خودمان بنوشیم. امروز به یادم آمد.» بنابراین، ایشان شربتی در لیوان درست کرده و به من دادند. ایشان دربارهٔ این هدیه فرمودند: «من تصمیم گرفته بودم ابتدا به یک دوست بدهم و بعد خودم بنوشم.» میگوید: من عرض کردم: «حضور! ابتدا شما کمی از آن بنوشید.» وقتی شربت را در لیوان آماده کرده و دادند، ایشان به حضرت مسیح موعود علیه السلام عرض کردند: «ابتدا شما بنوشید، سپس من مینوشم.» ایشان یک جرعه نوشیدند و به من دادند و من نیز نوشیدم. من از شربت تعریف کردم. ایشان فرمودند: «یک بطری را شما ببرید و بیرون به دوستان بدهید تا بنوشند.» ایشان از آن دو بطری تنها همان یک جرعه را نوشیده بودند. من طبق دستور ایشان بطریها را برداشتم و رفتم.
همچنین حضرت میرزا بشیر احمد بیان میفرمایند که بانو عایشه دختر جناب احمد جان بیان کردهاند: در سال ۱۹۰۶ میلادی، وقتی مادر مرحومهٔ من فوت کرد، اما جان همسر حضرت خلیفهٔ اول مرا به خانهٔ خود بردند و صبحانه و غیره به من دادند. سپس پس از چهار پنج روز، حضرت امالمؤمنین مرا به خانهٔ خود بردند. در آنجا (ایشان در حال توصیف مکانی هستند که آشپزخانه در طبقهٔ بالا قرار دارد)، حضرت امالمؤمنین در خانهٔ خود در حال شستن موهایشان بودند و زنی روی سرشان آب میریخت. حضرت امالمؤمنین سر این دختر بچهای را که مادرش فوت کرده بود نیز میشستند. او میگوید: حضرت امالمؤمنین به سر من صابون میمالیدند و میشستند، اما آن زن بیش از حد آب میریخت. حضرت مسیح موعود علیه السلام در آنجا قدم میزدند. وقتی این صحنه را دیدند، آفتابه را از دست آن زن گرفتند و شروع به ریختن آب روی سر من کردند. ایشان آرامآرام آب میریختند و حضرت امالمؤمنین موهایم را شانه میکردند. حضرت میفرمودند: «اینگونه شپشها بیرون میآیند.» (ممکن بود به دلیل بیماری طولانیمدت مادرش پیش از فوت و نبود کسی برای مراقبت از او، شپش در سرش پیدا شده باشد یا در آن مناطق این امر شایع بود). بههرحال، ایشان فرمودند: «اینگونه سرش را بشویید و شانه کنید تا شپشها خارج شوند.»
ایشان هیچ ابایی از کمک کردن در کارهای خانه نداشتند. حضرت مفتی محمد صادق میگویند: یک بار برای گرفتن آب جهت وضو، با آفتابهای در دست وارد دری شدم که از مسجد مبارک به اندرونیِ منزل حضرت راه داشت تا آفتابه را به یکی از خادمان ایشان بدهم و از داخل آب بخواهم. اتفاقاً حضرت از داخل تشریف آوردند و با دیدن من که ایستاده بودم، فرمودند: «شما آب میخواهید؟» عرض کردم: «بله حضرت!» ایشان آفتابه را از دستم گرفتند و فرمودند: «من میآورم.» و خودشان از داخل آب ریختند، آوردند و به من دادند.
حضرت میرزا بشیر احمد بیان میکنند که بانو مراد خاتون همسر جناب دکتر خلیفه رشید الدین مرحوم و مغفور بیان کردند: یک بار حضرت امالمؤمنین و سایرین با هم انبه خوردند. فصل انبه بود و در آن زمان بیشتر انبههای مکیدنی رواج داشت. بنابراین در حیاط، دو سه پشته از پوست و هستهٔ انبه جمع شد. زنان زیادی آنجا نشسته بودند و مگسهای زیادی شروع به جمع شدن روی آنها کردند. آنها سرگرم صحبت شده بودند و در آن لحظه به فکر تمیز کردن نیفتادند. میگوید: من نیز آن زمان آنجا نشسته بودم و چند خادمه و زن خدمتکار نیز حضور داشتند. در همین حین، حضرت اقدس مسیح موعود علیه السلام تشریف آوردند و وقتی این صحنه را دیدند، خودشان در یک آفتابه محلول ضدعفونیکننده ریختند و با دست خود در تمام حیاط روی پشتههای پوست انبه پاشیدند تا مگسها بروند و آلودگی پاک شود و بویی نیاید. ایشان بهجای اینکه به کسی چیزی بگویند، با عمل خود نشان دادند که آلودگی باید زود تمیز شود. در این کار علاوه بر فروتنی، توجه ایشان به بهداشت و حفظ سلامتی نیز به چشم میخورد.
هیئتی متشکل از برخی بزرگان لاهور از جمله دکتر علامه اقبال و سر شهاب الدین و دیگران برای ملاقات با حضرت اقدس آمده بودند. حضرت بابو غلام محمد رضی الله عنه در شرح این ملاقات بیان میکنند: شبهنگام پس از صرف شام، وقتی تختخوابها تقسیم شد، من تختی محکم و بزرگ برداشتم، اما چوهدری شهاب الدین (که بعدها به سر شهاب الدین معروف شد) رختخواب مرا از روی آن برداشت و تخت مرا تصرف کرد. حضرت تشریف آوردند و از تکتک افراد پرسیدند که آیا مشکلی ندارند؟ همه گفتند: «حضرت! هیچ مشکلی ندارم.» اما وقتی به من رسیدند، من نگران ایستاده بودم؛ زیرا چوهدری شهاب الدین تخت مرا اشغال کرده بود. من عرض کردم: «حضرت! چوهدری شهاب الدین تخت مرا گرفته است و حیرانم که کجا بخوابم.» فرمودند: «صبر کن، من برایت تختی میآورم.» میگوید: بنابراین حضرت تشریف بردند. مدت زیادی گذشت و تختی نیامد. من از درِ حیاطِ منزل ایشان به داخل سرک کشیدم و در کمال تعجب دیدم شخصی با سرعت در حال بافتن و آماده کردن یک تخت طنابی است و حضرت با چراغ و لامپی در دست کنار او نشستهاند تا برایش نور فراهم کنند. با دیدن این وضعیتِ ایشان، بسیار شرمنده شدم. جلوتر رفتم – در باز بود – و عرض کردم: «حضرت! این چراغ را به من بدهید تا نگه دارم.» اما حضرت فرمودند: «دیگر فقط یک دور از بافتن باقی مانده است.» با دیدن این اخلاق ایشان، چنان تحت تأثیر قرار گرفتم که اشکهایم جاری شد. در آن لحظه با نگاه به چهرهٔ مبارک ایشان با خود میگفتم: این هرگز نمیتواند چهرهٔ یک دروغگو باشد.
خادم ایشان جناب میرزا اسماعیل بیگ مرحوم شهادت میدهد: پیش از بعثت، هنگامی که حضرت اقدس به دستور پدر بزرگوارشان برای پیگیری پروندههای حقوقی میرفتند، اسبی نیز برای سواری به همراه داشتند و من نیز معمولاً با ایشان همرکاب بودم. اما وقتی راه میافتادند، خودشان پیاده میرفتند و مرا بر اسب سوار میکردند (یعنی خادم را سوار اسب میکردند و خود پیاده میرفتند). میگوید: من بارها انکار میکردم و عرض میکردم: «حضرت! من خجالت میکشم.» ایشان میفرمودند: «ما از پیاده رفتن خجالت نمیکشیم، شما چرا از سوار شدن خجالت میکشید؟» هرگاه ایشان از قادیان راه میافتادند، همیشه ابتدا مرا سوار میکردند و وقتی کمتر یا بیشتر از نیمی از راه طی میشد، من پیاده میشدم و ایشان سوار میشدند. به همین ترتیب هنگام بازگشت از دادگاه، ابتدا مرا سوار میکردند و بعد خودشان سوار میشدند. وقتی ایشان سوار میشدند، اجازه میدادند اسب با همان سرعتی برود که من پیاده راه میرفتم تا بتوانم همراهشان باشم و به زحمت نیفتم.
حضرت میرزا بشیر احمد بیان میکنند که حضرت مولوی شیر علی برایم تعریف کرد: هرگاه حضرت مسیح موعود علیه السلام میخواستند مطلبی را از جناب مولوی محمد علی بپرسند، بهجای اینکه او را نزد خود فراخوانند، شخصاً به اتاق کوچک او تشریف میبردند. حضرت میرزا بشیر احمد میگویند: من توضیح میدهم که در زمان حیات حضرت مسیح موعود علیه السلام، جناب مولوی محمد علی در بخشی از منزل ایشان اقامت داشت. حضرت مسیح موعود علیه السلام یکی از اتاقهای منزل خود را در اختیار ایشان قرار داده بودند و دفتر کارشان نیز در همان اتاق کوچک واقع در ضلع شرقی مسجد مبارک بود. حضرت مسیح موعود علیه السلام خودشان به آنجا نزد او میرفتند. افسوس که جناب مولوی از فروتنی حضرت آن درسی را که باید میگرفت، نگرفت و در نهایت، تکبر و خودبزرگبینی به او آسیب رساند.
سردبیر روزنامهٔ «الحکم» دربارهٔ سادگی حضرت مسیح موعود علیه السلام مینویسد: وقتی ایشان برای پیادهروی بیرون میروند، هیچ تمایزی قائل نیستند که کسی از ایشان جلوتر نرود. بلکه بسا اوقات اصحاب جلیلالقدر متوجه میشوند که خاک بلند میشود و حضرت اقدس در عقب قرار دارند (راهها خاکی بود و از راه رفتن گرد و خاک بلند میشد). اما حضرت حجةالله هرگز چنین مسائلی را به دل نمیگرفتند. غالباً اتفاق میافتد که مردم از پشت سر میآیند و به اعلیحضرت تنه میزنند، یا کفش ایشان درمیآید (یعنی پای کسی به پای ایشان میخورد) یا عصایشان بر اثر تنه خوردن میافتد. اما هیچکس هرگز ندیده یا نشنیده است که ایشان اندک ملالی نشان داده باشند یا رفتار و حالت خاصی را ترجیح دهند. هرگز نمیگفتند: «چرا حواست نیست؟» در مسجد بارها پیش آمد که ایشان در میان اصحاب نشسته بودند و شخص غریبهای وارد میشد و پیش رفته، ابتدا با حضرت مولوی عبدالکریم یا حضرت حکیمالامت مصافحه میکرد و یکی از آن دو بزرگوار را مسیح موعود میپنداشت. سپس این بزرگان به مردم میگفتند که حضرت ایشان هستند. خلاصه اینکه ایشان همواره سیره و عمل سرورمان حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله وسلم را سرمشق خود قرار داده و همان اسوه را به نمایش میگذاشتند.
روایتی از جناب دکتر بشارت احمد نقل شده است: همسر جناب نواب محمد علی خان در مالیرکوتلا درگذشت. حضرت اقدس به همراه جنازه به قبرستان تشریف بردند. نماز جنازه را خودشان اقامه فرمودند، اما قبر هنوز آماده نبود. من نیز همراه جنازه بودم. مردم مشغول تماشای قبر شدند. میگوید: من نیز به همان سو توجه کردم. کمی بعد که نگاه کردم، دیدم حضرت آنجا نیستند. با نگرانی به اطراف نگاه کردم و ایشان را دیدم که در گوشهای از باغ، تنها روی زمین نشستهاند. من فوراً یک ملحفهٔ سفید را زیر درختی پهن کردم و به حضورشان رفتم و عرض کردم: «اینجا آفتاب است، لطفاً به آنجا در سایهٔ درخت تشریف بیاورید.» ایشان فرمودند: «بله، خوب است.» و در سایهٔ درخت روی آن ملحفه نشستند. من نیز همان نزدیکی نشستم. میگوید: کمی بعد که مردم متوجه شدند حضرت زیر درخت نشستهاند، به آن سمت آمدند. هر کس که میآمد، حضرت اقدس میفرمودند: «بفرمایید، بفرمایید، اینجا بنشینید!» و خودشان به عقب کشیده و شخص تازهوارد را روی ملحفه مینشاندند. مردم میآمدند و حضرت عقبتر میرفتند تا آنها را روی ملحفه بنشانند. تا جایی که طولی نکشید دیدم حضرت روی خاک نشستهاند و همهٔ مریدان روی ملحفه جای گرفتهاند. تازهواردان به دلیل شوق و اشتیاق دیدار و زیارت متوجه نشدند که چه اتفاقی افتاده و حضرت پایین رفتهاند و آنها روی ملحفه نشستهاند. اما میگوید: من این صحنه را میدیدم و در دل غصه میخوردم، درعینحال ایمانم ارتقا مییافت که خداوند چه مقامی به ایشان عطا کرده و نفس ایشان تا چه حد آکنده از فروتنی و تواضع است.
حضرت منشی ظفر احمد واقعهای را از روزهایی که مباحثه با عبدالله آتهم در امرتسر جریان داشت، بیان میکنند. میگوید: گمان میکنم در عمارت یکی از اشراف به نام کریم بخش اقامت داشتیم. سرهنگ الطاف علی خان با ما همراه شد و به من گفت: «من میخواهم در خلوت و بهتنهایی با حضرت دیدار کنم.» سرهنگ کت و شلوار بر تن داشت و ریش و سبیلش را کاملاً تراشیده بود. گفتم: «شما به داخل بروید، ما اجازه نمیدهیم کسی از بیرون وارد شود.» بدین ترتیب، سرهنگ به داخل رفت و نزدیک به نیم ساعت در خلوت نزد حضرت ماند. وقتی سرهنگ بیرون آمد، چشمانش پر از اشک بود و میگریست. از او پرسیدم: «چه سخنانی گفتید که به این حال افتادهاید؟» او گفت: «وقتی وارد شدم، حضرت در خلوت خود روی حصیری نشسته بودند، درحالیکه تنها یک زانوی ایشان روی حصیر و بقیهٔ بدنشان روی زمین بود. من عرض کردم: حضور روی زمین نشستهاند؟ ایشان گمان کردند شاید من دوست ندارم روی حصیر بنشینم. ازاینرو، دستار خود (یعنی پارچه یا بخشی از عمامه خود را باز کرده) روی حصیر پهن کردند تا من روی آن بنشینم. ایشان پارچهٔ روی سرشان را برداشتند و روی زمین پهن کردند و فرمودند: شاید شما نمیخواهید روی حصیر بنشینید، بفرمایید من این پارچه را پهن میکنم، روی آن بنشینید. با دیدن این وضعیت، اشکهایم جاری شد و عرض کردم: با وجود اینکه من در اروپا غسل تعمید یافتهام (یعنی مسیحیت را پذیرفتهام)، اما آنقدر بیانصاف نیستم که روی دستار حضور بنشینم. ایشان فرمودند: اشکالی ندارد، هیچ مانعی نیست، شما بدون تعارف بنشینید. بههرحال، میگوید: من دستار را با دست کنار زدم و روی حصیر نشستم و شروع به بیان حال خود کردم که من زیاد شراب مینوشم و گناهان دیگری نیز مرتکب میشوم. نامی از خدا و پیامبر نمیدانم، اما اکنون در حضور شما از مسیحیت توبه کرده و مسلمان میشوم. من با وجود همهٔ اینها مسیحی شده بودم، اما اکنون با دیدن این حالت و شنیدن سخنان شما، مسلمان میشوم، ولی ترک عیوبی که به آنها مبتلا شدهام برایم دشوار به نظر میرسد. حضرت فرمودند: استغفار بخوان و به خواندن نمازهای پنجگانه عادت کن.» این همان نسخهای است که اگر انسان به بدیها مبتلا شد و از دین فاصله گرفت، باید بسیار استغفار کند و بر نمازها تأکید ورزد. میگوید: «تا زمانی که در حضور ایشان نشسته بودم، حالم دگرگون بود و میگریستم. در همان حال عهد کردم که حتماً استغفار کرده و نماز میخوانم و با کسب اجازه از ایشان بازگشتم. آن تأثیر هنوز هم بر قلب من باقی است.» این سرهنگ در همان مباحثه شرکت کرده بود و در سمت مسیحیان مینشست، اما ازآنجاکه سرشت او نیک بود، خداوند متعال بر او تأثیر گذاشت و او مجدداً اسلام را پذیرفت.
حضرت مولوی عبدالکریم سیالکوتی بیان میکنند که این واقعه مربوط به سال ۱۸۹۶ یا حوالی آن است، زیرا ایشان این بیانات را در سال ۱۹۰۰ میلادی منتشر کردهاند و از اتفاقی در چهار سال پیش از آن سخن میگویند: خانوادهٔ ایشان به لودهیانا رفته بودند. ماه ژوئن بود و ساختمان اندرونی تازه ساخته شده بود. من هنگام ظهر روی تختی که آنجا قرار داشت، دراز کشیدم. حضرت در حال قدم زدن بودند. یک بار که بیدار شدم، دیدم ایشان روی زمین نزد تخت من دراز کشیدهاند. من از روی ادب و با دستپاچگی از جایم پریدم. ایشان با محبت فراوان پرسیدند: «چرا بلند شدید؟» عرض کردم: «شما پایین دراز کشیدهاید، من چگونه بالا بخوابم؟» با لبخند فرمودند: «من داشتم از شما نگهبانی میکردم؛ این پسران سروصدا میکردند و من مانعشان میشدم تا مبادا خللی در خواب شما ایجاد شود.»
حضرت منشی امام دین صحنهٔ بیعت خود را چنین بیان میکند: در سال ۱۸۹۴ میلادی، من به دست مبارک حضرت مسیح موعود علیه السلام بیعت کردم. تا هنگام نماز مغرب، برادرم جناب منشی عبدالعزیز و برادر جمال الدین سیکهوانی با من بودند. پس از فراغت از نماز، منشی عبدالعزیز با اشاره به من به حضور حضرت اقدس عرض کرد: «حضور! از ایشان بیعت بگیرید.» حضرت فرمودند: «به داخل بیایید.» وقتی بهتنهایی وارد بیتالفکر شدم، حضرت در قسمت پایین تختی نشستند و به من دستور دادند که در قسمت بالای تخت (سر بالین) بنشینم. ابتدا تردید کردم، اما با دستور مجدد ایشان نشستم. سپس حضرت بیعت گرفتند. از دیدن این رفتار ایشان شگفتزده شدم که کجایند آن پیرانی که هیچکس نمیتواند همردیف آنان بنشیند، و کجاست مسیح موعود خداوند متعال که یک خادم ناچیز را در قسمت بالای تخت – که جایگاه بهتری است – مینشاند. برادرم جناب منشی عبدالعزیز اگرچه وارد اتاق نشده بود، اما از بیرون این صحنه را تماشا میکرد.
حضرت منشی ظفر احمد میفرمایند: یک بار جناب منشی اروره مرحوم و من در لودهیانا به خدمت حضرت عرض کردیم که زمانی به کاپورتالا تشریف بیاورند. در آن روزها هنوز راهآهن به کاپورتالا نیامده بود. حضرت قول دادند که: «ما حتماً روزی خواهیم آمد.» پس از آن، دیری نگذشت که حضرت یک روز بدون اطلاع قبلی به کاپورتالا تشریف آوردند. ایشان از درشکه (گاری اسبی) پیاده شده و به مسجد «فتحوالی» در نزدیکی محلهٔ خان کاپورتالا رفتند. جناب حافظ حامد علی نیز همراه ایشان بود. حضرت از مسجد ملای آنجا را که یک غیراحمدی بود فرستادند و فرمودند: «به جناب منشی اروره یا جناب منشی ظفر احمد اطلاع بده که ما آمدهایم.» میگوید: من و جناب منشی اروره در دادگاه بودیم و بهعنوان تندنویس کار میکردیم که ملا آمد و خبر داد: «آقای میرزا در مسجد حضور دارند و مرا فرستادهاند تا به شما اطلاع دهم.» منشی اروره با لحنی آمیخته به تعجب و ناراحتی به زبان پنجابی گفت: «مگر میشود جناب میرزا در مسجد شما اقامت کند؟ این چگونه ممکن است؟ دروغ نگو!» منشی ظفر احمد میگوید: «گفتم: بههرحال باید برویم و ببینیم.» سپس منشی اروره بهسرعت دستار (عمامه) بست و با من به راه افتاد. وقتی به مسجد رسیدیم، دیدیم که حضرت روی فرش دراز کشیدهاند و حافظ حامد علی پاهای ایشان را ماساژ میدهد و کاسه و قاشقی نیز کنارشان بود که نشان میداد شاید شیر نوشیده یا نانی در آن خرد کرده و خوردهاند. منشی اروره عرض کرد: «اگر حضور قصد تشریففرمایی به این سمت را داشتند، به ما اطلاع میدادند تا ما در ایستگاه کرتارپور حاضر میشدیم.» حضرت پاسخ دادند: «چه نیازی به اطلاع دادن بود؟ ما به شما وعده داده بودیم و باید آن را عملی میکردیم که انجامش دادیم.»
حضرت مسیح موعود علیه السلام میفرمایند:
«حالت من به گونهای است که اگر کسی دردی داشته باشد و من مشغول نماز باشم و صدای او به گوشم برسد، دلم میخواهد حتی با شکستن نماز هم که شده، اگر میتوانم سودی به او برسانم، این کار را بکنم و تا جایی که ممکن است با او همدردی نمایم. این خلاف اخلاق است که در مصیبت و سختیِ برادری، او را یاری نکنیم. اگر هیچ کاری هم نمیتوانید برای او انجام دهید، دستکم دعا کنید. نزدیکان که جای خود دارد، من میگویم حتی با بیگانگان و هندوها نیز نمونهای از اخلاق عالی به نمایش بگذارید و با آنان همدردی کنید. هرگز نباید خلق و خوی بیتفاوت و بیاعتنا داشته باشید.»
این تنها یک نصیحت نیست، بلکه همانگونه که وقایع مختلفی بیان شد، این دقیقاً سیرهٔ عملی خود ایشان بود. حضرت مسیح موعود علیه السلام در ادامه مینویسند:
«یک بار برای قدم زدن به بیرون میرفتم. جناب عبدالکریم، مأمور ثبت املاک، همراه من بود. او کمی جلوتر بود و من عقبتر. در راه به پیرزنی حدوداً هفتاد یا هفتاد و پنج ساله برخوردیم. او نامهای به آن مأمور داد تا برایش بخواند، اما وی او را با تندی طرد کرد.»
حضرت مسیح موعود علیه السلام میفرمایند:
«این برخورد دلم را به درد آورد. وقتی جلوتر رفتم و به او نزدیک شدم، آن نامه را به من داد. من ایستادم و نامه را برایش خواندم و بهخوبی برایش توضیح دادم. آن مأمور از این بابت بسیار شرمنده شد، زیرا هم مجبور شد بایستد و هم از ثواب محروم گشت. اگر با فروتنی نامه را میخواند، بهتر بود.»
حضرت میرزا بشیر احمد بیان میفرمایند:
بنده عرض میکنم که حضرت مسیح موعود علیه السلام هرگاه با کسی دیدار میکردند، با لبخند روبهرو میشدند و همزمان با دیدن لبخند ایشان، تمام درد و رنجهای دیدارکننده برطرف میشد. هر احمدی احساس میکرد که با رفتن به مجلس ایشان، تمامی غمهای دلش شسته میشود. پس از اینکه چشمشان به چهرهٔ متبسم ایشان میافتاد، موجی از شادمانی در تمام وجودشان جاری میگشت. عادت ایشان این بود که حتی به سخنان کوچکترین افراد نیز با دقت گوش میدادند و با نهایت محبت پاسخ میدادند. هر کس در جای خود میپنداشت که حضرت تنها او را بیش از همه دوست دارند. برخی افراد عامی که از آداب مجلس پیامبران بیخبر بودند، مدتها داستانهای نامربوط خود را تعریف میکردند و حضرت در سکوت مینشستند و گوش میدادند و هرگز به کسی نمیگفتند که دیگر بس است. شخصی به حضور حضرت آمد و خواست سر خود را پایین آورده و بر پاهای ایشان بگذارد. حضرت با دست سر او را کنار زدند و فرمودند: «این روش جایز نیست؛ باید ( السلام علیکم ) بگویید و مصافحه کنید.»
حضرت مفتی محمد صادق مینویسند: یک فرد احمدی فقیر و قدبلند از اهالی کشمیر، با کمال اخلاص، تمام راه از روستای خود تا قادیان را پیاده میآمد. نام او احتمالاً عقدجو بود. یک بار او به قادیان آمده بود که حضرت اقدس مسیح موعود علیه السلام صبحی برای پیادهروی به بیرون تشریف آوردند. آن مرد کشمیری نیز در میدان ایستاده بود. وقتی حضرت را دید، از فرط محبت گریان شد و سر بر پاهای ایشان نهاد. حضرت خم شدند و او را بلند کردند و فرمودند: «این کار جایز نیست؛ انسان نباید سجده کند» (یعنی هرگز نباید به هیچ شخصی سجده کرد و بر پاهای او افتاد).
همچنین حضرت مولوی عبدالکریم سیالکوتی مینویسند: یک بار شخصی که شیفته و دلباختهٔ فقرا و سجادهنشینان دنیا بود و به نشستن در مجالس پیران و سجادهنشینان خو گرفته و عادت داشت، به مسجد ما آمد. او از دیدن اینکه مردم آزادانه با حضرت گفتگو میکنند، حیرتزده شد و به ایشان گفت: «در مسجد شما هیچ ادبی وجود ندارد!» آن شخصی که از مجالس پیران برخاسته بود، به حضرت مسیح موعود علیه السلام گفت: «در مسجد شما هیچ ادبی نیست. مردم بیپروا، بدون ترس و واهمه نشستهاند و با شما صحبت میکنند (یعنی احترام شما را نگه نمیدارند).» حضرت مسیح موعود علیه السلام فرمودند: «مسلک من این نیست که چنان تندخو و ترسناک بنشینم که مردم از من مانند یک درنده بترسند. من از بُت شدن بهشدت بیزارم. من آمدهام تا بتپرستی را ریشهکن کنم، نه اینکه خود بتی شوم و مردم مرا بپرستند. خداوند متعال بهتر میداند که من نفس خود را ذرهای بر دیگران ترجیح نمیدهم. در نزد من هیچکس بتپرستتر و پلیدتر از شخص متکبر نیست. فرد متکبر خدایی را نمیپرستد، بلکه خود را میپرستد».
حضرت میرزا بشیر احمد روایتی از جناب منشی ظفر احمد بیان میکنند. وی میگوید: یک بار حضرت اقدس مسیح موعود علیه السلام در مسیر بازگشت از دهلی در امرتسر پیاده شدند. حضرت امالمؤمنین نیز همراه بودند. حضرت یکی از آقازادهها (که احتمالاً حضرت میان بشیر احمد بود) را در آغوش گرفتند و کیف سنگینی را در زیر بغل دیگر نگه داشتند (یعنی از یک طرف کودک را بغل کرده و از طرف دیگر کیف را برداشته بودند). به من که همراهشان بودم، فرمودند: «شما این پاندان (جعبهٔ کوچک مخصوص نگهداری تنبول) را بردارید.» عرض کردم: «حضرت! این کیف را به من بدهید.» فرمودند: «نه.» پس از یکی دو بار اصرار من، ایشان باز هم همین را فرمودند. بههرحال، من پاندان را برداشتم و به راه افتادیم. در همین حین، دو سه جوان انگلیسی که در ایستگاه بودند، به من گفتند: «از حضور بخواهید کمی بایستند.» بنابراین من عرض کردم: «حضور! اینها میخواهند شما کمی بایستید.» حضرت ایستادند و آن انگلیسیهای حاضر در ایستگاه در همان حالت از ایشان عکس گرفتند؛ درحالیکه بچهای در آغوش داشتند و وسایلی نیز برداشته بودند. آنها با وجود اینهمه سادگی، تحت تأثیر شخصیت ایشان قرار گرفتند و خواستند عکسی از این بزرگوار ثبت کنند.
حضرت ملک مولا بخش بیان میکنند: شخصی به نام میان جان محمد که در امرتسر روبهروی خانهٔ ما زندگی میکرد، بسیار پرحرف بود. او کتاب «سرمه چشم آریا» اثر حضرت اقدس را عملاً حفظ کرده بود و با وجود بیسوادی، بهخوبی با آریاییها بحث میکرد. او به بیماری مالیخولیا مبتلا شده بود و دچار افسردگی و حالتهای جنونآمیز میگشت. به هر کس که میرسید، مدتی طولانی او را نگه میداشت و شرح حال بیماری خود را با تفصیل فراوان برایش بازگو میکرد. مردم از شنیدن حرفهای او به ستوه آمده بودند و سعی میکردند از او دوری کنند. کسی به او گفت: «تو به قادیان برو و تحت درمان حضرت مولوی حکیم نورالدین قرار بگیر.» او گفت: «ایشان مرد بزرگی هستند، کجا داستان مرا گوش میدهند؟ (حضرت خلیفهٔ اول کجا به داستان طولانی من گوش خواهند داد؟)» آن شخص گفت: «خیر، ایشان انسانی بسیار بااخلاق هستند و حتماً به سخنانت گوش میدهند.» بنابراین او به قادیان آمد. اتفاقاً هنگامی که از درشکه پیاده شد، در همان لحظه حضرت اقدس به همراه خادمان از پیادهروی بازمیگشتند. درشکهچی گفت: «آنکه میآیند، حضرت میرزا صاحب هستند.» دیگر چه میخواست! آن شخص از درشکه پیاده شد، مستقیماً رفت و با ایشان مصافحه کرد و شروع کرد به بیان حال بیماریاش در همان حالت مالیخولیایی و با همان پریشانی. شروع به تعریف داستان طولانی خود کرد. داستان آنقدر طولانی شد که همه خسته شدند، اما حضرت اقدس با آرامش ایستاده بودند و درحالیکه دست در دست او داشتند، به همهچیز گوش میدادند. سرانجام جناب جان محمد (همان شخص بیمار) خودش گفت: «اکنون دهانم خشک شده است و دیگر نمیتوانم صحبت کنم. من اینهمه مدت حرف زدم و شما همچنان گوش میکردید.» در این هنگام حضرت فرمودند: «بسیار خوب، شما به مهمانسرا بروید، چیزی بخورید و بیاشامید و سپس نزد مولوی صاحب (یعنی حضرت حکیم مولوی نورالدین) بروید، وضعیت خود را شرح دهید و از ایشان دارو بگیرید.» ازاینرو، این شخص با نیرویی تازه به حضور حضرت حکیم مولوی نورالدین رسید و همان داستان طولانی را آغاز کرد. حضرت مولوی فوراً نسخهای نوشتند و به او دادند (او تنها کمی توضیح داده بود، اما ایشان چون حکیم بودند، متوجه شدند که بیماری چیست). نسخه را نوشتند و گفتند: «من بیماری شما را میدانم» و داستان او را گوش ندادند. او نسخه را گرفت، اما گفت: «میگفتند مولوی نورالدین بسیار بااخلاق است، اما اخلاق او کجا و اخلاق حضرت میرزا صاحب کجا!» این برخورد چنان تأثیری بر او گذاشت که بیعت کرد؛ او پیش از آن بیعت نکرده بود، اما با این اتفاق بیعت نمود. حضرت ملک مولا بخش میگوید: دکتر عبادالله مرحوم این واقعه را در حضور ایشان برای من تعریف کرد و ایشان نیز آن را تأیید نمود.
همچنین حضرت میرزا بشیر احمد مینویسند که جناب ماستر الله دته بهصورت مکتوب بیان کردهاند: یک بار حضرت در عمارتهای احمدیه در لاهور حضور داشتند که پیرمردی ضعیف و ناتوان به نام مستقیم از روستای شرقپور بهینی برای زیارت به حضور ایشان آمد. او در میان ازدحام جمعیت نتوانست به حضرت برسد و با صدای بلند گفت: «حضرت! من برای زیارت آمدهام!» حضرت فرمودند: «بگذارید این پدر به جلو بیاید.» او پیرمرد بود و بهسختی میتوانست بلند شود. در این هنگام حضرت فرمودند: «پدر را به زحمت نیندازید.» و سپس خودشان برخاستند، نزد او رفتند و نشستند.
همچنین حضرت میرزا بشیر احمد روایتی از حضرت دکتر میر محمد اسماعیل بیان میکنند که وقتی حضرت مسیح موعود علیه السلام با چند تن از خادمان برای دیدن پیراهن بابا صاحب (گورو نانک) به «دِرا بابا نانک» تشریف بردند، در آنجا اعضای جماعت به همراه حضرت روی پارچههایی که زیر یک درخت انجیر معابد پهن شده بود، نشستند. حضرت مولوی محمد احسن نیز همراهشان بودند. اهالی روستا با شنیدن خبر حضور ایشان، شروع به تجمع در آنجا کردند. چند نفر از کسانی که زودتر آمده بودند، حضرت مولوی محمد احسن را مسیح موعود پنداشته، با او مصافحه کرده و مینشستند. پس از مصافحهٔ سه چهار نفر، متوجه شدند که آنها اشتباه کردهاند. پس از آن، هر کس با حضرت مولوی محمد احسن مصافحه میکرد، ایشان او را به سمت حضرت راهنمایی میکردند که: «حضرت مسیح موعود علیه السلام ایشان هستند.»
حضرت شیخ عبدالقادر مینویسند که پسر ارشد ایشان، حضرت میرزا سلطان احمد مرحوم میفرمودند: «پدرم عمر خود را همچون یک مغول سپری نکرد (هرچند که از خانوادهای اشرافی و مغول بودند)، بلکه مانند یک درویش زندگی را گذراند.» کنهیا لال صراف اهل قادیان بیان میکند: یک بار حضرت میرزا قصد سفر به باتالا را داشتند. ایشان به من فرمودند که درشکهای کرایه کنم. وقتی حضرت به نهر رسیدند، به یاد آوردند که چیزی در خانه جا مانده است. درشکهچی را همانجا گذاشتند و خودشان پیاده بازگشتند. درشکهچی روی پل مسافران دیگری پیدا کرد و عازم باتالا شد. حضرت میرزا نیز احتمالاً پیاده به باتالا رفتند. من درشکهچی را صدا زدم و او را کتک زدم و گفتم: «بدبخت! اگر میرزا نظام الدین بود و تو مجبور میشدی سه روز هم آنجا بمانی، میماندی، اما چون ایشان انسانی نیک و درویشمسلک است، او را رها کردی و رفتی!» میگوید: بههرحال، وقتی حضرت مسیح موعود علیه السلام از این موضوع مطلع شدند، مرا فراخواندند و فرمودند: «چرا باید به خاطر من آنجا منتظر میماند؟ او کرایهاش را گرفت و رفت، چرا به او ظلم کردی؟»
حضرت مسیح موعود علیه السلام در مقام نصیحت میفرمایند:
«هر کس باید بکوشد برای نماز شب بیدار شود و در نمازهای پنجگانه نیز قنوت بخواند. از هرگونه سخن و عملی که موجب ناخشنودی خداوند میشود، توبه کند. منظور از توبه این است که با ترک تمام این بدکاریها و عوامل نارضایتی خداوند، دگرگونی راستینی در خود ایجاد نموده، به پیش گام بردارید و تقوا پیشه کنید. اخلاق خود را تهذیب نمایید، که در این امر نیز رحمت الهی نهفته است. خصلتهای انسانی را شایسته گردانید. خشمگین نشوید، بلکه تواضع و فروتنی را جایگزین آن سازید. همراه با اصلاح اخلاق، به اندازهٔ توان خود صدقه دادن را نیز پیشه کنید.»
این نصایحی بود که ایشان دربارهٔ موضوعات مختلف به جماعت فرمودند. سپس میفرمایند:
«برای اهل تقوا شرط است که زندگی خود را در غربت و مسکنت سپری کنند. این نیز شاخهای از تقواست. سپری کردن زندگی در غربت و مسکنت، شاخهای از تقواست که به وسیلهٔ آن باید با خشمهای نابجا مقابله کنیم. برای عارفان بزرگ و صدیقان، آخرین و دشوارترین منزل، درامان ماندن از خشم است. تکبر و خودپسندی از خشم زاده میشود و خود خشم نیز نتیجهٔ تکبر و خودپسندی است؛ زیرا خشم زمانی بروز میکند که انسان نفس خود را بر دیگران برتری دهد. من نمیخواهم که اعضای جماعت من در میان خود، یکدیگر را کوچک یا بزرگ بشمارند، یا به یکدیگر فخر بفروشند، یا با نگاه تحقیرآمیز به هم بنگرند. خدا میداند که چه کسی بزرگ و چه کسی کوچک است. این نوعی تحقیر است و کسی که حقارت در وجودش باشد، بیم آن میرود که این حقارت همچون بذری رشد کند و مایهٔ هلاکتش شود. برخی افراد در برخورد با بزرگان، با کمال ادب رفتار میکنند، اما بزرگ کسی است که سخن فرد مسکین را با فروتنی بشنود، دلجویی کند، به سخنانش احترام بگذارد و سخن طعنهآمیزی بر زبان نیاورد که موجب رنجش او شود. خداوند متعال میفرماید:
وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ [حجرات، ۱۲]
و یکدیگر را با لقبهای بد صدا نزنید. پس از ایمان، زشت است که نام فاسق بر کسی نهاده شود و هر که توبه نکرد، آنانند که ستمکارند.»
معنایش این است و حضرت مسیح موعود علیه السلام در تشریح آن میفرمایند:
«یکدیگر را با نامهای طعنهآمیز نخوانید و القاب زشت بر هم نگذارید. این کارِ فاسقان و بدکاران است. هر کس دیگری را دست بیندازد و مسخره کند، نمیمیرد مگر آنکه خود به همان حالت گرفتار شود. برادران خود را حقیر نشمارید. وقتی همه از یک چشمه آب مینوشید، چه کسی میداند که قسمت چه کسی نوشیدن آب بیشتری است. هیچکس بر اساس اصول دنیوی نمیتواند مکرم و معظم باشد. در نزد خدا بزرگ کسی است که متقی باشد:
﴿إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ﴾ [حجرات، ۱۴]
در حقیقت ارجمندترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. بیشک خداوند دانای آگاه است.»
خداوند متعال به ما توفیق عطا فرماید تا بهطور حقیقی فروتنی و تواضع را در خود ایجاد کنیم و با ورود به بیعت حضرت مسیح موعود علیه السلام، از عملکنندگان به آموزههای حقیقی اسلام باشیم و حق آن را ادا نماییم.
