حضرت اميرالمؤمنین سیدنا میرزا مسرور احمد (ایدَهُ‌الله تعالی بِنَصرِه العزیز)، پنجمین خلیفه‌ی حضرت مسیح موعود و امام مهدی علیه‌السلام، ایراد شده در اول مه ۲۰۲۶ مصادف با ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۵ در مسجد مبارک اسلام‌آباد، بریتانیا

حضرت امیرالمؤمنین پس از خواندن استعاذه شهادتین و سوره فاتحه فرمودند:
امروز چند واقعه از زندگی و سیرهٔ غلام صادق حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم، یعنی حضرت مسیح موعود علیه السلام را بیان خواهم کرد که در آن‌ها ایشان به هر قیمتی راستی و صداقت پیشه کردند و بر آن پایبند ماندند و در این زمینه مخالفان را نیز به چالش کشیدند. ابتدا پاسخ حضرت مسیح موعود علیه السلام به یکی از بزرگ‌ترین مخالفانشان، آقای محمد حسین بتالوی را که به ایشان اتهام کفر و دروغگویی زده بود، ارائه خواهم کرد. این پاسخی چنان روشن و چالشی چنان آشکار است که اگر کسی با نگاهی منصفانه بنگرد، هرگز نمی‌تواند این اتهامات را باور کند؛ اما وقتی چشمان کسی بسته باشد، نمی‌تواند روشنایی را ببیند. حال و روز آخوندهای امروزی نیز همین‌گونه است. یک بار آقای محمد حسین بتالوی نامه‌ای به حضرت اقدس مسیح موعود علیه السلام نوشت و در آن، ایشان را مخالف دین اسلام، کافر، دروغگو و غیره خواند. پناه بر خدا. حضرت مسیح موعود علیه السلام در پاسخ تفصیلی به نامهٔ این مولوی چنین نوشتند: “اگر شما با روحیهٔ حقیقت‌جویی به زندگی‌نامهٔ من نگاه کنید، با دلایل قطعی برایتان روشن خواهد شد که خداوند متعال همواره مرا از پلیدی دروغ محفوظ داشته است، تا جایی که گاهی در دادگاه‌های بریتانیا جان و آبرویم چنان به خطر افتاد که هیچ وکیلی جز استفاده از دروغ راهکار دیگری به من پیشنهاد نکرد.” همه می‌گفتند که فقط با دروغ گفتن کارت پیش می‌رود. اما با توفیق خداوند متعال، من برای پاسداشت راستی و حقیقت از جان و آبروی خود گذشتم و بارها در پرونده‌های مالی صرفاً به خاطر راستگویی متحمل خسارات سنگینی شدم و بارها تنها از ترس خداوند متعال علیه پدر و برادرم شهادت دادم و دست از راستگویی نکشیدم. ایشان می‌فرمایند: “من عمری را در این روستا و نیز در بتاله، یعنی هم در قادیان و هم در بتاله سپری کرده‌ام، اما چه کسی می‌تواند ثابت کند که هرگز دروغی از دهان من خارج شده باشد؟ پس وقتی من صرفاً برای رضای خدا از همان ابتدا دروغ گفتن به انسان‌ها را ترک کرده‌ام و بارها جان و مالم را فدای راستگویی نموده‌ام، پس چرا باید بر خداوند متعال دروغ ببندم؟” آقای بتالوی در آن نامه همچنین نوشته بود که دروغ گفتن و فریب دادن چنان صفت جدایی‌ناپذیر شما شده است که گویی جزئی از سرشت شماست. پناه بر خدا. در حالی که واقعیت این است که این ادعا دروغ و افترای آشکار خودِ این مولوی بود و اتهامی بود که هیچ مدرکی برای آن نداشت. از این رو، حضرت مسیح موعود علیه السلام در پاسخ به او نوشتند: “ای جناب شیخ! کسی که باتقوا و حلال‌زاده باشد، اولاً جرأت نمی‌کند بدون تحقیق کامل اتهام فسق و کفر به برادرش بزند و اگر هم چنین اتهامی وارد کند، آن‌چنان دلیل کاملی ارائه می‌دهد که گویی برای بینندگان روز را روشن کرده است. پس اگر شما به این دو صفت یادشده آراسته هستی، شما را به آن خداوند قادر ذوالجلال قسم می‌دهم که وقتی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم را نیز به او قسم می‌دادند ایشان با توجه پاسخ می‌فرمودند، که شما بر اساس گمان خود این دو نوع خباثت را در این عاجز ثابت کنید؛ یعنی اول این‌که من مخالف دین اسلام و کافر هستم، و دوم این‌که شیوهٔ من دروغگویی است.” وی دو اتهام می‌زند؛ یکی این‌که من کافرم و مسلمان نیستم، بسیار خب، این را ثابت کنید. اتهام دوم این‌که من دروغگو هستم، این را هم ثابت کنید. ایشان می‌فرمایند: “حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم می‌فرمایند صادق‌ترین افراد در رؤیا، کسی است که در سخنانش صادق‌تر باشد. در این حدیث، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم این نشانه را برای فرد صادق تعیین فرموده‌اند که حقیقت بر خواب‌های او غلبه دارد.” و شما همین الآن ادعا کرده‌اید (یعنی این مولوی می‌گوید) که من به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ایمان دارم. “پس اگر شما این سخن را از روی نفاق نگفته‌اید و در حقیقت به حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ایمان دارید و می‌دانید که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در سخن خود صادق هستند، پس بیایید من و شما از این طریق یکدیگر را بیازماییم تا مشخص شود بر اساس این معیار چه کسی صادق است و دروغ در سرشت چه کسی است. و همچنین خداوند جل‌شأنه در قرآن کریم می‌فرماید: «لَهُمُ الْبُشْرَى فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا» که برای آن‌ها در همین زندگی دنیا نیز پاداش بشارت یافتن از سوی خداوند مقرر شده است. یعنی این از ویژگی‌های مؤمنان است که خواب‌هایشان نسبت به دیگران صادق‌تر است و شما هم‌اکنون ادعا کرده‌اید که به قرآن نیز ایمان دارید. بسیار خوب! بیایید از منظر قرآن کریم نیز بیازماییم که نشانهٔ مؤمن بودن در کدام یک از ماست. این هر دو آزمایش می‌تواند این‌گونه انجام شود که در بتاله، لاهور یا آمریتسار مجلسی ترتیب داده شود و شاهدان رؤیاهای طرفین، یعنی گواهان خواب‌های هر دو طرف، در آنجا حاضر شوند و سپس هر یک از ما دو نفر که با دلایل یقینی و قطعی در خواب‌های خود صادق‌تر ثابت شد، بلافاصله نشان‌های کذاب، دجال، کافر، اکفر، ملعون یا هر نامی که پیشنهاد شود را بر گردن مخالف او بیندازند. و اگر شما از ارائهٔ مدارک گذشته ناتوان هستید، من می‌پذیرم و حتی به شما شش ماه مهلت می‌دهم تا در چند روزنامه خواب‌هایی از خود که مشتمل بر امور غیبی است را ثبت کنید، و من نه تنها به ارائهٔ شواهد گذشته بسنده خواهم کرد، بلکه در مقابل شما نیز، إن‌شاء‌الله القدیر خواب‌های خود را ثبت خواهم نمود. و همان‌طور که ادعای شما این است که به قرآن و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ایمان دارید، ادعای من نیز این است که با جان و دل به این پیامبر عزیز صلی الله علیه و آله وسلم و این کتاب دوست‌داشتنی، یعنی قرآن کریم، ایمان دارم. حال با این نشانه آزمایش خواهد شد که چه کسی در ادعای خود صادق و چه کسی دروغگو است. اگر من بر اساس این نشانه‌ای که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و قرآن کریم تعیین کرده‌اند مغلوب شوم، در آن صورت شما صادق خواهید بود و من به قول شما کافر، دجال، بی‌إیمان، شیطان، کذاب و مفتری خواهم بود، و در این صورت تمامی گمان‌های فاسد شما درست و برحق خواهد بود. بدگمانی‌های پلیدی که به من داشته‌اید، در آن‌ها صادق شمرده خواهید شد؛ که گویا من در «براهین احمدیه» فریب‌کاری کرده و پول مردم را خورده‌ام، و با وعدهٔ استجابت دعا، اموال مردم را چپاول کرده و با حرام‌خواری زندگی را سپری نموده‌ام. اما اگر آن عنایت خداوند متعال که شامل حال مؤمنان، صادقان و راستگویان می‌شود، مرا تصدیق کرد، پس شما بفرمایید که آیا در آن وقت تمامی این عناوین سزاوار شأن آخوندی شما نخواهد بود؟ یا در آن زمان نیز خیال کناره‌گیری برایتان باقی خواهد ماند؟” این یک چالش است. “شما مرا بسیار آزار داده و رنجانده‌اید. من مدام صبر پیشه کردم، اما شما ذره‌ای از آن ذات قدیری که از باطن شما آگاه است، نترسیدید. خداوند در حق شما و سپس در حق هم‌فکرانتان به عنوان پیشگویی به من خبر داد که: «إِنِّي مُهِينٌ مَنْ أَرَادَ إِهَانَتَكَ» یعنی من هر کسی را که در اندیشهٔ خوار کردن تو باشد، خوار خواهم کرد. پس یقین بدانید که اکنون آن زمان نزدیک است که خداوند متعال در تمام این تهمت‌ها دروغگو بودن شما را ثابت خواهد کرد و تمامی آن ذلت‌ها و ندامت‌هایی را که گریبان‌گیر تهمت‌زنندگان و مفتریان می‌شود، بر شما وارد خواهد آورد.” شما ادعا می‌کنید که من به قرآن و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ایمان دارم؛ جناب مولوی، شما چنین ادعایی دارید. “پس اگر در این گفتهٔ خود صادق هستید، برای آزمایش به میدان بیایید تا خداوند متعال خود میان ما و شما داوری کند و کسی که کذاب و دجال است، روسیاه گردد. و در این لحظه برای تأیید حق، سخنی از دلم برمی‌خیزد که نمی‌توانم جلوی آن را بگیرم، زیرا این از نفس من نیست، بلکه إلقاء ربي است که با شدت می‌جوشد، و آن سخن این است که چون شما مرا کافر خواندید و دروغگویی را از ویژگی‌های سرشت من دانستید، اکنون شما را به خداوند جل‌شأنه قسم می‌دهم که طبق روش یادشده فوراً به مقابله با من بیایید تا دیده شود که از منظر قرآن کریم و فرمودهٔ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم چه کسی کذاب، دجال و کافر ثابت می‌شود.” در همین راستا حضرت مسیح موعود علیه السلام همچنین فرمودند: “علاوه بر این، امر دیگری نیز وسیلهٔ آزمایش صادقان می‌شود که خداوند متعال خود آن را به وجود می‌آورد، و آن این است که گاهی انسان به بلایی گرفتار می‌شود که در آن لحظه جز دروغ هیچ چاره‌ای برای رهایی و موفقیت نمی‌بیند. در آن زمان است که فرد آزمایش می‌شود که آیا در سرشت او راستی نهفته است یا دروغ.” جناب مولوی نوشته بود که دروغ و کذب در سرشت شماست. آن‌حضرت فرمودند که این در زمان آزمایش مشخص می‌شود که راست است یا دروغ. “و آیا در آن لحظهٔ حساس حقیقت بر زبانش جاری می‌شود یا از ترس جان، آبرو و مال خود شروع به دروغگویی می‌کند. نمونه‌هایی از این دست بارها برای این عاجز پیش آمده است که بیان مفصل آن‌ها موجب طولانی شدن کلام می‌شود، با این حال سه نمونه را با این هدف ارائه می‌دهم که اگر شما نیز حتی فرصت‌هایی برابر با این‌ها برای آزمایش صداقت برایتان پیش آمده است، شما را به خداوند جل‌شأنه قسم می‌دهم که آن‌ها را به همراه مدارکشان حتماً منتشر کنید تا معلوم شود که شما تنها ادعا ندارید، بلکه حتی با قرار گرفتن در زیر شکنجهٔ امتحان و بلا نیز راستی و حقیقت را زیر پا نگذاشته‌اید.” هرگز دروغ نگفته‌اید. این ادعا را بکنید و به میدان مقابله بیایید. ایشان از خود مثال‌هایی آوردند که به عنوان نمونه سه مورد را بیان می‌فرمایند. مورد اول این است که ایشان فرمودند: “از جمله این وقایع یکی این است که پس از درگذشت پدرم، آقای میرزا اعظم بیگ لاهوری از میان شرکای مالکیت قادیان، علیه من و برادر مرحومم میرزا غلام قادر، پرونده‌ای مبنی بر تصرف مالکیت در دادگاه منطقه تشکیل داد و من به ظاهر می‌دانستم که این شرکا هیچ قصدی برای مالکیت ندارند، زیرا آن یک دارایی از دست‌رفته بود که در دوران حکومت سیک‌ها نابود شده بود و پدرم به تنهایی با پیگیری پرونده‌ها برای بازپس‌گیری این املاک و روستاهای دیگر نزدیک به هشت هزار روپیه هزینه و خسارت متحمل شده بود، در حالی که آن شرکا حتی در یک پنی از آن سهیم نبودند. پس در جریان این پرونده‌ها وقتی برای پیروزی دعا کردم، این الهام به من شد: «أُجِيبُ كُلَّ دُعَائِكَ إِلَّا فِي شُرَكَائِكَ» یعنی من هر دعای تو را اجابت خواهم کرد، الا در مورد شریکانت.” این دعایی که تو می‌کنی پذیرفته نخواهد شد. “بنابراین من پس از دریافت این الهام، برادرم و تمام خویشاوندان زن و مرد را جمع کردم که برخی از آن‌ها هنوز زنده‌اند، و آشکارا به آن‌ها گفتم که علیه شرکا پرونده تشکیل ندهید، زیرا این بر خلاف رضای حق است.” خداوند متعال نمی‌خواهد که ما وارد این دعوی حقوقی شویم، اما آن‌ها نپذیرفتند و در نهایت شکست خوردند، ولی از سوی من برای تحمل خسارت هزاران روپیه استقامت نشان داده شد. من خسارت مالی را متحمل شدم اما بر همین موضع ثابت‌قدم ماندم، چون خداوند متعال مرا منع کرده بود، وارد این پرونده نشدم، و همهٔ کسانی که اکنون با من دشمنی می‌ورزند، شاهدند که من در این دعوی حقوقی شرکت نکردم. از آنجا که تمام کارهای کشاورزی در دست برادرم بود، من بارها به او تذکر دادم، اما او نپذیرفت و در نهایت متضرر شد و پرونده را باخت.
مثال دومی که ایشان آوردند این است که فرمودند: “تقریباً پانزده یا شانزده سال، یا شاید کمی بیشتر گذشته باشد که این عاجز در تأیید اسلام و در مقابله با آریایی‌ها، مقاله‌ای را برای چاپ به چاپخانهٔ یک مسیحی به نام رلیارام که وکیل نیز بود و در آمریتسار سکونت داشت و روزنامه‌ای هم منتشر می‌کرد، در قالب یک پاکت که هر دو طرف آن باز بود، فرستادم و در آن پاکت نامه‌ای نیز قرار دادم. از آنجا که در آن نامه کلماتی وجود داشت که در آن‌ها به حقانیت اسلام و بطلان سایر ادیان اشاره شده بود و تأکید بر چاپ مقاله نیز شده بود، آن شخص مسیحی به دلیل مخالفت مذهبی برآشفت و از قضا برای یک حملهٔ خصمانه این فرصت را یافت که قرار دادن نامه‌ای جداگانه در یک پاکتِ باز از نظر قانونی جرم محسوب می‌شد؛ چیزی که این عاجز از آن کاملاً بی‌اطلاع بود. و مجازات چنین جرمی بر اساس قوانین پست، پانصد روپیه جریمه یا تا شش ماه حبس بود. بنابراین او نقش خبرچین را ایفا کرد و از طریق مأموران پست پرونده‌ای علیه این عاجز تشکیل داد. پیش از آنکه من از این پرونده مطلع شوم، خداوند متعال در رؤیا به من نشان داد که رلیارامِ وکیل، ماری را برای نیش زدن من فرستاده است و من آن را مانند ماهی سرخ کرده و پس فرستاده‌ام. من می‌دانستم که این اشاره به این موضوع بود که در نهایت نحوهٔ صدور حکم این پرونده در دادگاه، رویه‌ای را ایجاد خواهد کرد که می‌تواند برای وکلا مفید واقع شود. خلاصه، به خاطر این جرم به مرکز منطقهٔ گورداسپور احضار شدم و با هر وکیلی که دربارهٔ پرونده مشورت شد، آن‌ها همین نظر را دادند که هیچ راهی جز دروغگویی وجود ندارد، و پیشنهاد کردند که این‌گونه اظهار کنیم که ما نامه را در پاکت نگذاشته‌ایم، بلکه رلیارام خودش آن را گذاشته است. همچنین برای تسکین خاطر گفتند که با بیان چنین سخنی بر اساس شهادت‌ها تصمیم‌گیری می‌شود و با آوردن چند شاهد دروغین تبرئه حاصل خواهد شد؛ در غیر این صورت شرایط پرونده بسیار دشوار است.” و هیچ راه نجاتی نیست. و هیچ طریق دیگری برای رهایی وجود ندارد. “اما من به همهٔ آن‌ها پاسخ دادم که تحت هیچ شرایطی نمی‌خواهم دست از راستگویی بردارم؛ هر چه بادا باد.” خواهیم دید چه پیش می‌آید، من دروغ نخواهم گفت. “سپس در همان روز یا روز بعد مرا در دادگاه یک قاضی انگلیسی حاضر کردند و در مقابل من رئیس ادارهٔ پست به عنوان شاکی دولتی حضور داشت. در آن زمان، قاضی دادگاه با دست خود اظهارات مرا نوشت و اولین سؤالی که از من پرسید این بود که آیا شما این نامه را در پاکت خود گذاشته‌اید و آیا این نامه و این پاکت متعلق به شماست؟ من بلافاصله پاسخ دادم که بله، این نامه و پاکت متعلق به من است و من خودم این نامه را در پاکت گذاشته و ارسال کردم، اما من با سوءنیت و برای وارد کردن خسارت مالیاتی به دولت این کار را نکرده‌ام.” برای زیان رساندن به دولت این کار را نکردم که بخواهم پول تمبر را پس‌انداز کنم، “بلکه من این نامه را جدا از محتوای مقاله ندانستم و هیچ موضوع شخصی نیز در آن نبود.” و هیچ سخن شخصی در آن نوشته نشده بود. “با شنیدن این سخن، خداوند متعال دل آن انگلیسی را به سوی من متمایل کرد (آن قاضی انگلیسی بود) و در مقابل من، رئیس ادارهٔ پست بسیار جنجال به پا کرد و سخنرانی‌های طولانی به زبان انگلیسی ایراد نمود که من آن‌ها را نمی‌فهمیدم، اما در این حد متوجه می‌شدم که پس از هر سخنرانی و دلایلی که او می‌آورد، آن قاضی حاکم به زبان انگلیسی با گفتن «نو، نو» تمام حرف‌های او را رد می‌کرد. سرانجام هنگامی که آن افسر شاکی تمام دلایل خود را ارائه داد و تمام عقده‌هایش را خالی کرد، قاضی شروع به نوشتن رأی نمود و شاید پس از نوشتن یک خط یا یک خط و نیم به من گفت: بسیار خب، شما مرخص هستید. با شنیدن این حرف از سالن دادگاه خارج شدم و شکر ولی‌نعمت حقیقی‌ام را به جا آوردم،” یعنی خداوند متعال، که در مقابل یک افسر انگلیسی -که شاکی بود و افسر همان اداره بود که پرونده را پیگیری می‌کرد- به من پیروزی عطا کرد و من به خوبی می‌دانم که در آن زمان به برکت راستی و صداقت، خداوند متعال مرا از این بلا نجات داد. پیش از آن نیز من در خواب دیده بودم که شخصی برای برداشتن کلاهم دست دراز کرد. من گفتم چه کار می‌خواهی بکنی؟ آنگاه او کلاه را روی سرم باقی گذاشت و گفت: خیر است، خیر است.”
سپس ایشان مثال سوم را بیان می‌فرمایند که: “از جمله یکی دیگر از نمونه‌ها این است که پسرم سلطان احمد علیه یک هندو به این دلیل شکایت کرد که او در زمین ما خانه‌ای ساخته بود، و ادعای تخریب خانه را مطرح کرد که باید ویران شود. و در تنظیم پرونده یک موضوع خلاف واقع وجود داشت که در صورت اثبات، آن پرونده درخور رد شدن بود و در صورت رد پرونده، نه تنها سلطان احمد، بلکه من نیز باید خسارت از دست رفتن مالکیت را متحمل می‌شدم. آنگاه طرف مقابل فرصت را غنیمت شمرده و مرا به عنوان شاهد معرفی کرد.” آن‌ها گفتند بسیار خب، ما ایشان را به عنوان شاهد قرار می‌دهیم، هرچه ایشان بگویند، ما می‌پذیریم. “و من به بتاله رفتم و در منزل بابو فتح‌الدین، معاون رئیس پست که نزدیک بخشداری بتاله بود، اقامت گزیدم. این پرونده نزد یک قاضی هندو بود که اکنون نامش را به خاطر ندارم، اما از یک پا می‌لنگید. در آن زمان وکیل سلطان احمد نزد من آمد و گفت: اکنون زمان رسیدگی به پرونده است، شما چه اظهاراتی بیان خواهید کرد؟ من گفتم: آن اظهاراتی را بیان خواهم کرد که واقعیت و حقیقت است. سپس او گفت: پس چه نیازی به رفتن شما به دادگاه است؟ من می‌روم.” در این صورت دیگر نیازی به دعوای حقوقی نیست. اگر شما راست بگویید که پرونده مختومه می‌شود. می‌گوید: “من باز می‌گردم تا از پرونده صرف‌نظر کنم. بنابراین، من آن پرونده را صرفاً به خاطر پاسداشت حقیقت با دست‌های خودم خراب کردم و راستگویی را برای جلب رضایت خداوند «ابتغاء لمرضات الله» مقدم دانسته و خسارت مالی را هیچ انگاشتم.” من رضای خداوند متعال را خواستم. “این دو نمونهٔ اخیر نیز بدون مدرک نیستند. شاهد واقعهٔ اول، شیخ علی احمد وکیل اهل گورداسپور و سردار محمد حیات خان هستند و همچنین پروندهٔ آن در دفتر گورداسپور موجود خواهد بود. و شاهد واقعهٔ دوم بابو فتح‌الدین و خود آن وکیل است که اکنون نامش را به یاد ندارم، و همچنین همان قاضی که پیش‌تر به او اشاره کردم که اکنون شاید به لودیانا منتقل شده باشد. احتمالاً نزدیک به هفت سال از این پرونده گذشته است. بله، به یاد آوردم که یکی دیگر از شاهدان این پرونده، نبی‌بخش، مأمور ثبت املاک بتاله است. اکنون ای جناب شیخ!” یعنی ایشان با خطاب به آن مولوی می‌فرمایند: “اگر شما نیز نمونه‌ای از این دست امتحانات در اختیار دارید که در آن جان، آبرو و مال شما در مسیر راستگویی در حال نابودی دیده شده باشد، اما شما حقیقت را رها نکرده و به مال و جان اهمیتی نداده باشید، پس محض رضای خدا آن واقعهٔ خود را با مدارک کامل ارائه دهید؛ وگرنه باور من این است که بیشتر آخوندها و مولوی‌های این زمانه تنها اهل ادعا و حرف هستند. وگرنه حاضرند ایمانشان را به یک ریال بفروشند، زیرا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم مولوی‌های آخرالزمان را بدترین مخلوقات توصیف فرموده‌اند، و مصلح مورد قبول شما، مرحوم نواب صدیق حسن خان، در کتاب «حجج الکرامه» پذیرفته‌اند که آن آخرالزمان، همین دوران است. بنابراین، پذیرش زهد و تقوای چنین مولوی‌هایی بدون دلیل قطعی، مستلزم تکذیب فرمودهٔ حضرت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم است. پس شما نمونه‌ای ارائه دهید و اگر نتوانستید ارائه کنید، ثابت خواهد شد که شما تنها ادعای راستگویی دارید، در حالی که هیچ ادعایی بدون آزمایش قابل قبول نیست. حال درونی شما را خداوند متعال می‌داند که آیا هرگز به پلیدی دروغ و افترا آلوده شده‌اید یا خیر. این را من نمی‌دانم.” خدا می‌داند؛ زیرا علم غیب را تنها او می‌داند. “یا کسانی می‌دانند که از احوال شما آگاه‌اند. کسی که در زمان آزمایش صادق بیرون می‌آید و حقیقت را رها نمی‌کند، مُهر تأیید بر صداقت او زده می‌شود؛ و اگر این مُهر را شما در اختیار دارید، پس آن را ارائه دهید؛ در غیر این صورت از خداوند متعال بترسید، مبادا که او پرده از اسرار شما بردارد.”
در مورد پرونده‌ای که پیش‌تر به آن اشاره شد، یعنی دعوی تخریب بنا که جناب میرزا سلطان احمد مطرح کرده بودند، در تفصیل آن نیز آمده است که یک هندو به نام معاون شنکر داس، در ایالت جامو دارای مقام دولتی بود. در قادیان او یک زمین متروکه در سمت شرقی مسجد اقصی را تصرف کرد و در آنجا خانه‌ای ساخت، جایی که بعدها دفاتر صدر انجمن احمدیه در آن بنا شد. جناب میرزا سلطان احمد دعوایی مطرح کرده بودند که دعوی تخریب بنا بود، اما در تنظیم پرونده یک موضوع خلاف واقع وجود داشت که در صورت اثبات، آن پرونده رد می‌شد و نه تنها جناب میرزا سلطان احمد، بلکه به خود حضرت مسیح موعود علیه السلام نیز زیان می‌رسید، زیرا حقوق مالکیت این زمین از دست می‌رفت. زمینِ مورد بحث متعلق به طرف مقابل، یعنی شنکر داس نبود، اما به هر حال او آن را تصرف کرده بود. او مالک نبود اما زمین را غصب کرده بود. و این افراد از نظر قانونی یا از روی دشمنی قصد داشتند از همین موضوع سوءاستفاده کنند و از این رو حضرت اقدس علیه السلام را برای ادای شهادت احضار کردند، زیرا با وجود مخالفت شدید، می‌دانستند که حضرت میرزا دروغ نخواهند گفت و در دادگاه شهادت خواهند داد که تصرف متعلق به طرف مقابل است و مدت‌ها از این تصرف می‌گذرد. و همین‌طور هم شد؛ هنگامی که جناب صاحبزاده میرزا سلطان احمد متوجه شدند که طرف مخالف گواهی حضرت اقدس علیه السلام را درخواست کرده است، از آنجا که جناب میرزا سلطان احمد نیز می‌دانستند که حضرت پرنور هرگز دروغ نخواهند گفت، از این رو خود پرونده را پس گرفتند. به هر حال، تاریخچهٔ این عمارت بلندمرتبه نیز چنین است که این بنا به عمارت معاون شنکر داس شهرت داشت که، همان‌طور که گفتم، فردی بسیار متعصب و مخالف بود. از این عمارت بلندمرتبه، خانه‌های حضرت اقدس نیز در معرض دید قرار می‌گرفت و حریم خصوصی آن‌ها نقض می‌شد. این نیز دلیلی برای پیگیری حقوقی این پرونده بود. سطح مخالفت او به حدی بود که وقتی نمازگزاران برای ادای نماز به مسجد اقصی می‌رفتند، این معاون در مقابل درِ خانه‌اش می‌نشست و به عابران دشنام می‌داد. او به روش‌های گوناگون موجب آزار و اذیت می‌شد. ستمدیدگان از آزارهای او وقتی شکایت خود را نزد سرورشان، حضرت مسیح موعود علیه السلام می‌آوردند، ایشان با اراده و جلال فراوان به آن‌ها دلداری می‌دادند و می‌فرمودند: “صبر پیشه کنید، هیچ‌کس نمی‌تواند در برابر اردوگاه پادشاهی مقاومت کند.” او یک پایگاه برای خود ایجاد کرده است، اما اردوگاه ما نیز اردوگاه پادشاهی است؛ اردوگاه خداوند متعال است و هیچ‌کس یارای ایستادگی در برابر آن را نخواهد داشت. و سپس بینندگان دیدند و شنوندگان شنیدند که خانهٔ آباد و شاداب این آقای معاون رو به ویرانی نهاد. در نهایت، او نیز بیمار شد یا به شکلی از آنجا رفت و این خانه را جناب شیخ یعقوب علی عرفانی خریداری کردند و در سال ۱۹۳۲ میلادی، دفاتر صدر انجمن احمدیه در این مکان تأسیس شد. افتتاح آن را نیز حضرت مسیح موعود رضی الله عنه انجام دادند و به هر حال این از قدرت خداوند است که شخصی که تا دیروز با تکبر فراوان اجازه نمی‌داد هیچ نمازگزاری از مقابل خانه‌اش به سوی مسجد عبور کند، امروز تقدیر الهی با محو کردن نام و نشان او، تمام آن خانه و منطقه را تبدیل به مسجد کرد و اکنون آنجا بخشی از مسجد اقصی است. برکت عظیمِ این شهادتِ مبتنی بر راستگویی و صداقت حضرت اقدس علیه السلام این است که حقیقت را رها نکردند و در مقابل، نه به آبرو و اعتبار خانوادگی اهمیتی دادند و نه به از دست رفتن زمین و املاک وقعی نهادند، و گویی با دست خود همهٔ این‌ها را فدا کردند؛ اما خداوند این فداکاری را چنان پذیرفت و به آن عظمت و برکت بخشید که امروز درست در زیر «منارة المسیح»، آن مکان به صورت عبادتگاه خدای یگانه و بی‌همتا آباد است. حضرت مصلح موعود رضی الله عنه دربارهٔ آن وکیلی که پیگیر این پرونده بود، بیان می‌فرمایند: “در آن زمان، در بیشتر پرونده‌ها، جناب شیخ علی احمد، وکیل اهل گورداسپور، وکالت ایشان را بر عهده داشتند. او با مشاهدهٔ زندگی پاک ایشان، حتی پس از ادعایشان، با وجود اینکه احمدی نبود، حسن ظن بسیاری به ایشان داشت. او به ایشان گفت که شاهد دیگری که وجود ندارد، علاوه بر آن، این نامه نیز مربوط به همان موضوع است (که منظور همان پروندهٔ پست اول بود) و می‌توان آن را بخشی از اطلاعیه دانست.” حضرت مصلح موعود در حال بیان جزئیات پروندهٔ پست هستند. می‌فرمایند: “می‌توان آن را بخشی از اطلاعیه دانست، بنابراین شما بدون ارتکاب دروغ می‌توانید بگویید که من فقط اطلاعیه فرستاده‌ام و هیچ نامه‌ای نفرستاده‌ام. اما ایشان از این کار امتناع ورزیدند و فرمودند که این امکان‌پذیر نیست. این موضوع با ظرافت‌های راستگویی در تضاد است. زیرا من در آن نامه گذاشته بودم که هرچند بخشی از محتوا بود، اما به هر حال نامه بود. از این رو من خواهم گفت که نامه گذاشته‌ام. کاری را که انجام داده‌ام، چگونه می‌توانم انکار کنم؟ بنابراین هنگامی که ایشان در دادگاه حاضر شدند و دادگاه پرسید که آیا شما نامه‌ای در میان مقاله گذاشته بودید؟ ایشان فرمودند: بله. این راستگویی نه تنها باید بر دیگران تأثیر می‌گذاشت، بلکه بر خود دادگاه چنان تأثیری گذاشت که ایشان را تبرئه کرد و قاضی گفت که برای یک جرم اصطلاحی نمی‌توان چنین انسان راستگویی را مجازات کرد.”
با اشاره به وکیلِ همین پروندهٔ پست، حضرت شیخ یعقوب علی عرفانی می‌نویسند: جناب شیخ علی احمدِ وکیل، شخصاً به من گفتند (این بیان خود وکیل است که به جناب شیخ یعقوب علی عرفانی هنگام بازگویی وقایع این پرونده گفته‌اند). ایشان گفتند: “این پرونده آخرین بار در منطقهٔ «دینه نگر» مطرح شد و من هرچه تلاش کردم که حضرت میرزا انکار کنند که این نامه در آن قرار نداشته است. از نظر من هیچ سندی نمی‌توانست ثابت کند که این نامه از همان پاکت به دست آمده است و هیچ شاهدی نیز در این خصوص وجود نداشت، و به دلیل اختلاف مذهبی، شهادت خودِ لاله رلیارام نیز قابل قبول نبود. هر قدر من اصرار می‌کردم، حضرت میرزا همان‌قدر رد می‌کردند. من بارها به ایشان یادآور شدم که نتیجهٔ این کار خوب نخواهد بود و بی‌دلیل داغِ محکومیت در یک پروندهٔ کیفری بر پیشانی یک خانوادهٔ محترم خواهد خورد. اکنون همه چیز علیه شما پیش می‌رود. اما ایشان یعنی حضرت مسیح موعود علیه السلام حرف مرا نپذیرفتند، وکیل می‌گوید: “و من با این تصور که اگر در دوران وکالت من پرونده بازنده شود، بدنامی بزرگی از سوی خانواده به بار خواهد آمد، از این رو، با استفاده از اصرار حضرت میرزا بر عدم انکار من از این موقعیت استفاده کردم و گفتم اگر شما حرف مرا نمی‌پذیرید، من نیز پیگیری نمی‌کنم و نمی‌توانم وکالت شما را بر عهده بگیرم. تصور من این بود که در این پرونده محکومیت قطعی است و تقصیر بر گردن ایشان خواهد افتاد که به دلیل عمل برخلاف مشورت وکیل چنین نتیجه‌ای حاصل شد.” این وکیل نیز یقین داشت که حضرت مسیح موعود علیه السلام مجازات خواهند شد و اگر مجازات شوند، مردم خواهند گفت که این چه وکیلی بود که نتوانست پرونده را به‌درستی دفاع کند. می‌گوید: “من از ترس بدنامی خود، به این شکل ابراز نارضایتی کرده و حاضر نشدم، و پرونده در غیاب من بررسی شد.” من گفتم بسیار خب، پس من اصلاً در دادگاه حاضر نمی‌شوم. وکیل خود می‌گوید: “اما وقتی پرونده مختومه شد، حیرت من حد و مرزی نداشت.” سپس می‌گوید: “من افسوس خوردم که می‌توانستم به‌رایگان در این موفقیت سهیم باشم، اما دیگر کار از کار گذشته بود. جناب شیخ علی احمد هنگام بیان این واقعه، از ثبات قدم و راستگویی حضرت اقدس بی‌نهایت تمجید می‌کردند. روابط او با این خانواده تا پایان عمرش پابرجا ماند و حضرت مسیح موعود علیه السلام معمولاً در هر پرونده‌ای دوست داشتند با ایشان مشورت کنند و برایشان احترام قائل بودند.”
در اشاره به همین پرونده‌های مختلف، جناب شیخ نور احمد بیان می‌کنند: “پدر و عمویم تعریف می‌کردند که روستای ما در حوزهٔ املاک حضرت میرزا بود. مدتی حضرت پرنور نمایندهٔ پدرشان بودند و در چندین جلسهٔ دادگاه با ما نیز همراه شدند. ایشان همواره جانب حقیقت را می‌گرفتند، حتی اگر این امر به ضرر پرونده تمام می‌شد. خلاصه، هرگز دست از راستگویی نمی‌کشیدند.” هرگز اجازه نمی‌دادند دروغ حتی به ایشان نزدیک شود. حضرت میان الله یار بیان می‌کنند: “یک بار وقتی حضرت اقدس حدوداً بیست و پنج یا سی ساله بودند، بین پدر بزرگوارشان و کشاورزانِ موروثیِ زمین بر سر قطع درختان اختلافی پیش آمد. دیدگاه پدر بزرگوارشان این بود که به عنوان مالک زمین، درختان نیز دارایی ما محسوب می‌شوند. از این رو علیه کشاورزان موروثی شکایت کردند و حضرت پرنور را برای پیگیری پرونده به گورداسپور فرستادند. دو شاهد نیز همراه ایشان بودند. وقتی حضرت اقدس از نهر عبور کرده و به روستای پتنه والا رسیدند، در مسیر برای استراحتی کوتاه نشستند و خطاب به همراهان فرمودند: پدرم بی‌جهت سخت‌گیری می‌کنند؛ درختان نیز مانند محصول زراعی هستند. این‌ها افراد فقیری‌اند، اگر قطع کرده‌اند چه ایرادی دارد؟ به هر حال، من نمی‌توانم در دادگاه بگویم که این درختان مطلقاً فقط متعلق به ما هستند؛ بله، ما هم می‌توانیم در آن‌ها سهمی داشته باشیم.” کشاورزان موروثی نیز به ایشان بی‌نهایت اعتماد داشتند. از این رو هنگامی که قاضی دادگاه اصل ماجرا را از آن‌ها پرسید، آن کشاورزانی که به صورت آبا و اجدادی روی زمین کار می‌کردند، بدون درنگ پاسخ دادند که از خود حضرت میرزا بپرسید. یعنی آن دهقانان یا زارعانی که زمین را گرفته بودند گفتند که از خود حضرت میرزا بپرسید، چه نیازی به شهادت ماست، ما می‌دانیم که ایشان دروغ نخواهند گفت. در نتیجه، قاضی دادگاه از حضرت پرنور پرسید. حضرت پرنور فرمودند: “به نظر من درختان مانند محصول زراعی هستند؛ همان‌گونه که ما در محصول سهم داریم، در درختان نیز سهم داریم.” از این رو قاضی با توجه به این اظهارات ایشان، به نفع کشاورزان موروثی رأی داد. پس از آن، هنگامی که حضرت پرنور به قادیان بازگشتند، جناب میرزا غلام مرتضی از یکی از همراهان ایشان پرسید که نتیجه چه شد؟ او گفت: من بیرون بودم، حضرت میرزا داخل رفتند، از ایشان جویا شوید. در پی آن، حضرت پرنور را صدا زدند. حضرت پرنور تمام ماجرا را بدون کم‌وکاست بیان فرمودند که با شنیدن آن، پدر بزرگوارشان بسیار برآشفتند. از دست ایشان به شدت عصبانی شدند. به هر حال، این چند رویداد را در رابطه با راستگویی حضرت مسیح موعود علیه السلام ارائه دادم. یک واقعه بسیار طولانی شد که مربوط به اتهام یک آخوند گمراه به ایشان بود و جزئیات آن بیان شد. در هر صورت، ایشان همواره حقیقت را مقدم می‌داشتند و حتی به دروغ نزدیک هم نشدند، و به همین منظور همیشه به پیروان خود نیز توصیه می‌فرمودند که همواره بر حقیقت استوار بمانید. حتی در شروط بیعت نیز نوشته شده است که ما از دروغ نفرت داشته و بر راستگویی استوار خواهیم ماند.
پس این وظیفهٔ ماست که این ویژگیِ راستگویی را به عنوان نشان ویژهٔ خود قرار دهیم. خداوند متعال به ما توفیق این کار را عطا فرماید.