حضرت اميرالمؤمنین سیدنا میرزا مسرور احمد (ایدَهُالله تعالی بِنَصرِه العزیز)، پنجمین خلیفهی حضرت مسیح موعود و امام مهدی علیهالسلام، ایراد شده در ۲۴ آوریل ۲۰۲۶ مصادف با ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵ در مسجد مبارک اسلامآباد، بریتانیا
حضرت امیرالمؤمنین پس از خواندن استعاذه شهادتین و سوره فاتحه فرمودند:
آفت شایعهپراکنی: دروغگویی در ترازوی روایات
در خطبهٔ گذشته، دربارهٔ معیارهای والای صداقت حضرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم، به اسوهٔ حسنهٔ ایشان و پند و رهنمودهایشان به مؤمنان اشاره شد. در همین راستا، امروز نیز مطالبی بیان خواهم کرد. دربارهٔ اینکه حضرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم میخواهند ما را به چه معیارهای والایی از صداقت برسانند، در روایتی چنین آمده است: حضرت حفص بن عاصم رضی الله عنه روایت میکنند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «برای دروغگو بودن انسان همین نشانه بس است که هرچه را میشنود، برای مردم بازگو کند.»ملاحظه کنید که این عادت عموماً در میان مردم رواج دارد. در جماعت نیز این صفت ناپسند در برخی افراد بسیار پررنگ است؛ چنانکه برخی به من نیز نامه مینویسند که فلان شخص چنین و چنان کرده است، اما وقتی تحقیق میشود، درمییابیم که موضوع کاملاً بیاساس است. وقتی از نویسندهٔ نامه پرسیده میشود که چه کسی این حرفِ نادرست را به تو زده است؟ در پاسخ میگوید: «ما چنین شنیده بودیم» و تنها بر پایهٔ همین شنیدهها در دنیا هیاهو به پا میکنند. اینگونه افراد باید بیندیشند که حضرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم آنان را دروغگو خواندهاند.
نفرت از دروغ و پرهیز از تظاهر
همچنین در روایتی دیگر از حضرت عایشه رضی الله عنها آمده است که نزد صحابهٔ رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم، هیچ خصلتی منفورتر از دروغ نبود. اگر کسی نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم دروغ میگفت، این مسئله در دلِ ایشان سنگینی میکرد. وقتی حضرت پیامبراکرم متوجه میشدند کسی دروغ گفته است، از این بابت بسیار آزردهخاطر میگشتند و آن را عمیقاً احساس میکردند و در دل نگه میداشتند، تا زمانی که به ایشان خبر میرسید آن شخص توبه و اصلاح کرده و بهطور کامل از دروغگویی دوری جسته است.
در روایتی دیگر از حضرت اسماء رضی الله عنها آمده است که زنی نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آمد و عرض کرد: «من یک هوو دارم. آیا بر من گناهی است اگر در برابر او وانمود کنم که شوهرم به من مال فراوانی داده و مرا بینیاز کرده است؟» (یعنی در برابر هوویش چنین وانمود کند که شوهرش چیزهای زیادی به او میبخشد که در واقع نداده است، و تنها قصدش برانگیختن حسادت و آزار دادن او باشد). رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «کسی که به داشتههای دروغین تظاهر کند، مانند کسی است که دو جامهٔ دروغ بر تن کرده باشد.» از آنجا که هدف آن زن آزار روحی و برانگیختن حسادت بود، حضرت پیامبراکرم فرمودند که این کار کاملاً نادرست است. در شرح این حدیث آمده است که واژهٔ «جامه» در اینجا بهصورت تمثیلی به کار رفته و بدان معناست که چنین شخصی اهل دروغ و فریب است. او گویی دو جامهٔ دروغ بر تن کرده است؛ یکی را بر دوش انداخته و دیگری را همچون لُنگی به کمر بسته است؛ بدین معنا که سر تا پا غرق در دروغ است. بنابراین، ایشان با ظرافت و دقتی بینظیر، پیروان خویش را به پرهیز از دروغ سفارش فرمودند.
در روایتی از حضرت عبدالله بن عمرو رضی الله عنه آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «چهار خصلت است که در هر کس باشد، منافقِ کامل است و هر کس یکی از آنها را داشته باشد، خصلتی از نفاق در اوست تا زمانی که آن را ترک کند: چون امانتی به او سپرده شود خیانت میکند، چون سخن بگوید دروغ میگوید، چون پیمان بندد عهدشکنی میکند و چون مجادله کند دشنام میدهد.» تمامی این موارد، صفاتی هستند که بهنوعی مستقیم یا غیرمستقیم انسان را به سوی دروغ سوق میدهند یا جلوهای از دروغ در خود دارند. از اینرو، این ضعفهای اخلاقی از نشانههای نفاق به شمار میآیند. اکنون با در نظر گرفتن این معیارها، باید به ارزیابی خویش بپردازیم که تا چه حد این کاستیها در ما وجود دارد؛ چرا که این امور در نهایت به نفاق میانجامد و انسان هرگز نمیپذیرد که او را منافق بخوانند.
تجسم برزخی شایعهسازان در رؤیای صادقهٔ رسولالله (ص)
همچنین، حضرت پیامبراکرم نسبت به کسانی که سخنان نادرست و شایعه میپراکنند، هشدارهای شدیدی دادهاند. در روایتی از حضرت سمره بن جندب رضی الله عنه آمده است که رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم غالباً از صحابهٔ خود میپرسیدند: «آیا کسی از شما خوابی دیده است؟» حضرت سمره میگویند وقتی حضرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم این پرسش را مطرح میفرمودند، کسانی که خداوند اراده کرده بود خوابشان را بازگو کنند (یعنی کسانی که خوابی دیده بودند)، خواب خویش را برای ایشان تعریف میکردند. روزی هنگام صبح، حضرت پیامبراکرم دربارهٔ خویش فرمودند: «دیشب در عالم رؤیا دیدم که دو نفر نزد من آمدند، مرا از جا بلند کردند و گفتند: “بیا برویم”. من نیز با آنان همراه شدم تا اینکه به شخصی رسیدیم که به پشت دراز کشیده بود و شخص دیگری با چنگکی آهنین در دست (وسیلهای شبیه به انبرک) بالای سر او ایستاده بود. او به یک سوی صورت آن فرد میرفت و گوشهٔ دهانش را تا پشت گردن میشکافت و سوراخ بینی و چشم او را نیز تا پشت گردن پاره میکرد (یعنی یک سمت صورت او را بهطور کامل میدرید). سپس به سمت دیگرِ صورتش میرفت و همان کاری را که با نیمهٔ اول کرده بود، روی نیمهٔ دوم نیز انجام میداد؛ ابتدا سمت راست و سپس سمت چپ. هنوز کارش در سمت دوم تمام نشده بود که نیمهٔ اول صورت، درست مانند حالت اولش، سالم و بینقص میشد. آنگاه دوباره به سراغ همان سمت میرفت و آن را میشکافت و این چرخه مدام تکرار میشد، زیرا سمتِ شکافتهشده مجدداً بهبود مییافت.»
ایشان میفرمایند: «من گفتم: “سبحانالله! اینان کیستند؟” آن دو به من گفتند: “گوش فرادار تا حقیقت را برایت بازگو کنیم. آن شخصی که دیدی گوشهٔ دهان، سوراخ بینی و چشمش تا پشت گردن شکافته میشد، همان کسی است که صبح از خانه بیرون میآید و دروغی میسازد که به چهارگوشهٔ جهان میرسد.”» منظور همان شایعهپراکنان و کسانی هستند که سخنان نادرستی را دربارهٔ دیگران مطرح میکنند. برخی افراد تنها برای سرگرمی و لذت بردن به چنین سخنانی دامن میزنند و گاهی نیز هدفشان بدنام کردن افراد در جامعه است؛ در هر حال، انگیزهٔ آنان آسیب رساندن به دیگران است. از اینرو، اینگونه افراد همواره باید به یاد داشته باشند که این عمل قابل مؤاخذه است و خداوند متعال آنان را بازخواست کرده و به کیفر اعمالشان میرساند.
صداقت در کسبوکار: مرز میان برکت الهی و خسران دنیوی
بنابراین، این جایگاهی بس رعبآور است و نیاز مبرم به استغفار دارد. در روایتی از حضرت عبدالله بن حارث رضی الله عنه آمده است که وی از حضرت حکیم بن حزام رضی الله عنه نقل میکند که رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «فروشنده و خریدار، هر دو اختیار فسخ معامله را دارند (یعنی میتوانند معاملهای را که انجام دادهاند لغو کنند)، تا زمانی که از یکدیگر جدا نشدهاند.» (یعنی تا وقتی که در کنار هم هستند این اختیار را دارند، اما وقتی از هم جدا شدند دیگر مجاز به فسخ نیستند). در ادامه فرمودند: «اگر آن دو با صداقت رفتار کنند و حقایق را بهروشنی بیان نمایند، در معاملهٔ آنها برکت نهاده میشود؛ اما اگر عیوب را پنهان کنند و دروغ بگویند، برکت از معاملهشان رخت برمیبندد.» بسیاری از اختلافات تجاری ریشه در سخنان دروغین دارد و در نتیجه، خداوند متعال برکت را از معاملات و کسبوکار اینگونه افراد سلب میکند. آنان نهتنها در این دنیا دچار خسران میشوند، بلکه در پیشگاه خداوند نیز گناهکار شناخته شده و مجازات خواهند شد.
همچنین در روایتی از حضرت ابن عمر رضی الله عنه آمده است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: «هرگاه بندهای دروغ بگوید، فرشته به سبب بوی گندِ عملی که او مرتکب شده، یک مایل از وی دور میشود.»
در روایتی از حضرت ابوهریره رضی الله عنه آمده است که روزی رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم از کنار تپهای از غلات میگذشتند. ایشان دست مبارکشان را در میان آن فرو بردند و رطوبتی در انگشتان خویش احساس کردند. حضرت پیامبراکرم فرمودند: «ای صاحب غلات! (حال چه گندم، ذرت یا هر غلهٔ دیگری که برای فروش بود)، این چه وضعی است؟ چرا لایههای زیرین آن خیس است؟» فروشنده عرض کرد: «یا رسولالله! باران بر آن باریده است.» حضرت پیامبراکرم فرمودند: «پس چرا قسمت خیسشده را روی غلات نیاوردی؟ بهجای آنکه آن را پنهان کرده و در زیر قرار دهی، اگر باران خورده بود، باید آن را در رو میگذاشتی تا مردم بتوانند آن را ببینند.» سپس فرمودند: «کسی که فریبکاری کند، از من نیست.» بدینگونه، اهل تجارت نیز باید با چنین ظرافتی مراقب اعمال خود باشند. این همان معیاری است که حضرت پیامبراکرم میخواستند در وجود یک مسلمان نهادینه سازند؛ اما با کمال تأسف، امروزه همین مسلمانان به دلیل معاملات فریبکارانه و دروغگویی در جهان بدنام شدهاند.
رسالت مسلمان امروز: بازگشت به استانداردهای اصیل راستی
از اینرو، امروز که ما با ایمان به حضرت مسیح موعود علیهالسلام، مدعیِ آوردن ایمانی حقیقی به حضرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم هستیم، باید بالاترین معیارهای صداقت در تمامی گفتار و کردارمان جلوهگر باشد؛ در غیر این صورت، همانگونه که حضرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرمودهاند: «اگر چنین نباشد، از من نیستید» و دیگر هیچ پیوندی میان ایشان و ما نخواهد بود. حضرت پیامبراکرم با بیان پندها و رهنمودهای بیشمار، بر رعایت دقیق و ظریفِ صداقت تأکید ورزیدهاند و حقیقتاً هیچکس نمیتواند یک مسلمان واقعی باشد، مگر آنکه بهطور کامل به اصلِ راستگویی پایبند بماند.
«صادق» و «امین»؛ اعتراف بینظیر تاریخ عرب به عظمت یک انسان
اکنون به بیان برخی نکات پیرامون سیرهٔ مبارک ایشان میپردازم. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم همواره به دلیل راستگویی و سرآمد بودن در امانتداری و دیانت، در میان مردم به «صادق» و «امین» شهرت داشتند. چنانکه نویسندهای در این باره نگاشته است: «محمد صلی الله علیه و آله وسلم در عصر جاهلیت مبعوث شدند، در حالی که پیش از ایشان هیچ هشداردهندهای به سوی آن قوم نیامده بود (یعنی هیچ پیامبری در میانشان مبعوث نشده بود) و مردم به پرستش بتها، تندیسها و طاغوتها مشغول بودند. در میان چنین مردمی، از همان دوران کودکی به ایشان فهم و حکمت عطا شده بود. با وجود اینکه حضرت پیامبراکرم در میان پیروان شیاطین و بتپرستان میزیستند، هرگز به هیچ بتی گرایش نیافتند و هیچگاه در مراسم و جشنهای آنان شرکت نجستند. هرگز دروغی از زبان ایشان شنیده نشد. مردم حضرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم را “صَدوق” (بسیار راستگو)، امین، بردبار و بینهایت مهربان میدانستند؛ بلکه در روایات آمده است که حتی پیش از ظهور اسلام و در دوران جاهلیت نیز، مردم برای قضاوت و داوری به رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم مراجعه میکردند.»
حضرت مصلح موعود رضی الله عنه با اشاره به همین موضوع، در جایی چنین میفرمایند: «گواه جامع بر اخلاق حسنهٔ ایشان، همان گواهی قومشان است؛ بدین معنا که پیش از ادعای نبوت، قومِ حضرت پیامبراکرم، ایشان را “امین” و “صدیق” نامیدند. در دنیا افراد بسیاری یافت میشوند که هیچ مدرکی دال بر خیانت و بددیانتیِ آنان وجود ندارد. همچنین افراد زیادی هستند که هرگز در معرض آزمونی سخت قرار نگرفتهاند؛ بلکه تنها با امتحانات سادهای روبهرو شده و امانتداریشان محفوظ مانده است. با این وجود، قومِ این افراد هرگز لقب خاصی به آنان نمیدهند؛ زیرا القاب خاص تنها زمانی به یک فرد اعطا میشود که او در یک صفت ویژه، گوی سبقت را از دیگران برباید و بر همگان برتری یابد. هر سربازی که به میدان نبرد میرود، جان خود را به خطر میاندازد؛ اما نه ملت بریتانیا نشان “صلیب ویکتوریا” را به هر سربازی میبخشد و نه ملت آلمان مدال “صلیب آهنین” را به گردن هر نظامی میآویزد. در فرانسه میلیونها نفر به فعالیتهای علمی و پژوهشی اشتغال دارند، اما نشان “لژیون دونور” به هر کسی تعلق نمیگیرد.
از اینرو، صرفِ امانتدار و صادق بودنِ یک فرد، عظمت او را بهطور کامل نمایان نمیسازد؛ اما اینکه تمامِ یک ملت، کسی را با لقب “امین” و “صدیق” خطاب کنند، پدیدهای خارقالعاده است. حتی اگر اهالی مکه در هر نسلی به یک نفر این القاب را اعطا میکردند، باز هم فردِ دریافتکننده، انسانی بس بزرگ به شمار میآمد. اما تاریخ عرب گواه آن است که آنان هرگز در هیچ نسلی چنین القابی را به کسی ندادند؛ بلکه در تاریخِ چند صد سالهٔ اعراب، تنها و تنها یک الگو به چشم میخورد و آن محمد رسولالله صلی الله علیه و آله وسلم است که اهل عرب ایشان را “امین” و “صدیق” نامیدند. بنابراین، اینکه در پهنهٔ چند صد سالهٔ تاریخ عرب، قومی تنها یک شخص را شایستهٔ القاب “امین” و “صدیق” بداند، نشاندهندهٔ آن است که مقام امانت و صداقتِ ایشان در چنان اوج والایی قرار داشته که اعراب نظیر آن را در هیچکس دیگری سراغ نداشتهاند. اعراب به دلیل نکتهسنجی و تیزبینی خویش در جهان زبانزد بودند؛ پس آنچه را که آنان بیهمتا بشمارند، قطعاً در سطح جهانی نیز باید نایاب و بینظیر شمرده شود.»
دروغ، همتای بتپرستی در کلام وحی
حضرت مسیح موعود علیهالسلام میفرمایند: «امروزه وضعیت جهان بسیار وخیم شده است. از هر سو که بنگری، شاهد ساختن شاهدان دروغین هستیم؛ اقامهٔ دعوی و پروندهسازیهای کذب که دیگر جای خود دارد. اسناد و مدارکِ جعلی ساخته میشود و کاغذهای ساختگی رواج یافته است. وقتی میخواهند مطلبی را بیان کنند، از حقیقت طفره میروند؛ اگر منافعشان اقتضا کند، حقیقت را کنار گذاشته و به دروغپردازی متوسل میشوند. حال باید از کسانی که نیازی به این سلسله (یعنی جماعت احمدیه) احساس نمیکنند، پرسید که آیا این همان دینی بود که حضرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله وسلم به ارمغان آوردند؟» (یعنی حضرت مسیح موعود میفرمایند: جماعتی که من بنیان نهادهام، برای استواری بر پایهٔ حقیقت است). در ادامه میفرمایند: «کسی از آنان بپرسد آیا این همان آیینی است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آوردند؟ در حالی که خداوند متعال دروغ را پلیدی خوانده و به پرهیز از آن فرمان داده است: ﴿فَاجْتَنِبُوا الرِّجْسَ مِنَ الْأَوْثَانِ وَاجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ﴾ [حج، ۳۱]. خداوند دروغ را همتای بتپرستی قرار داده است؛ همانگونه که انسانی نابخرد، خدای متعال را رها کرده و در برابر سنگ سر تعظیم فرود میآورد. مقصود این است که از این پلیدی دوری کنید، چرا که بسیار گناه بزرگی است و دروغگویی نیز به مثابهٔ درافتادن در پلیدی و اعمال ناشایست است. ایشان میفرمایند خداوند دروغ را در کنار بتپرستی—که آن نیز عملی باطل و پلید است—قرار داده است؛ همانطور که یک انسان نادان خداوند متعال را رها کرده و به سوی سنگ تمایل مییابد، دروغگو نیز صداقت و راستی را زیر پا گذاشته و برای رسیدن به اهداف خویش، دروغ را برای خود بت میسازد. به همین دلیل است که خداوند متعال آن را در ردیف بتپرستی آورده است.
از بتپرستی بپرهیزید، چرا که گناهی بس عظیم است و دروغ گفتن نیز با آن برابری میکند. ایشان میفرمایند: خداوند دروغ را به بتپرستی تشبیه نموده است؛ همانگونه که یک بتپرست از بتِ خود طلب نجات میکند، دروغگو نیز از پیش خود بتی میتراشد و میپندارد که بهواسطهٔ این بت (یعنی دروغ)، رهایی خواهد یافت. چه تباهیِ عظیمی دامنگیرشان شده است! وقتی از آنان پرسیده میشود چرا بتپرست شدهاید و چرا این پلیدی را رها نمیکنید، میگویند: “چگونه آن را کنار بگذاریم؟ بدون آن نمیتوانیم زندگی کنیم.” اگر به آنان گفته شود که این گنداب و پلیدیِ بتها را رها کنید، چرا دست برنمیدارید؟ در پاسخ میگویند: “بدون آن روزگارمان نمیگذرد؛ برای تأمین منافع خود ناگزیر از دروغگویی هستیم!” حضرت مسیح موعود علیهالسلام میفرمایند: “چه تیرهبختیای از این بالاتر که شالودهٔ زندگی خویش را بر پایهٔ دروغ استوار میپندارند! اما من به شما اطمینان میدهم که سرانجام، این حقیقت است که پیروز میگردد و رستگاری و فتح از آنِ راستی است.”»
نخستین گواهان حقیقت: ایمان نزدیکترین یاران به ندای وحی
حضرت مصلح موعود در جایی ضمن بیان سیرهٔ حضرت پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نوشتهاند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به همسرشان اطلاع میدهند که به این شکل بر من وحی نازل شده است. همسرشان نمیگوید که این چه فریب و نیرنگی است که به راه انداختهاید؛ بلکه میگوید: «نگران نباشید، آنچه دیدهاید عین حقیقت است. خدای تعالی هرگز شما را تباه نخواهد کرد؛ زیرا شما صلهٔ رحم بهجا میآورید، بار مستمندان را بر دوش میکشید، نیکیهای فراموششده را زنده میکنید، مهماننواز هستید و حق را یاری میدهید. شما یاور راستی و حقیقت هستید.» سپس همسرشان ایشان را نزد پسرعموی خود، ورقة بن نوفل (که عالم به علوم اسرائیلیات بود) میبرد. او بهمحض شنیدن این ماجرا میگوید: «این همان وحی است که بر موسی نازل میشد و دقیقاً همان احکام و فرامینی در این وحی یافت میشود که در وحی موسی وجود داشت.» (در اینجا حضرت مصلح موعود گواهیهایی را برمیشمارند که من پیشتر در خطبهٔ گذشته به اختصار به یکی از آنها اشاره کرده بودم).
سپس ایشان به گواهی بعدی اشاره میکنند (گواهی نخست متعلق به ورقة بن نوفل بود). میفرمایند در خانه، پسرعمویی حضور داشت که در آستانهٔ جوانی بود و میتوانست ابزار مناسبی برای تبلیغ در میان جوانان باشد. هنگامی که او سخنان پسرعمو و همسرش (یعنی حضرت پیامبراکرم صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت خدیجه) را میشنود که با نهایت جدیت دربارهٔ تحولی عظیم گفتوگو میکنند، با متانت تمام پیش میآید و میگوید: «من نیز یقین دارم که شما راستگو هستید و بیشک خدای تعالی با شما سخن گفته و شما را برای اصلاح جهان مأمور ساخته است.»
سپس گواهی غلام آزادشدهای را بیان میکنند که چنان شیفتهٔ اخلاق ایشان شده بود که پدر و مادر خویش را رها کرد و مقیم درگاه ایشان گردید. وقتی او این نجواهای آرام را میشنود و آثار تفکر و نگرانی را در چهرهٔ آقای خود میبیند، پیش قدم شده و دامن آقای خویش را میگیرد و میگوید: «ای آقای من! همان خواهد شد که دیدهاید. آنچه گفتید راست است و آنچه دیدید نیز حقیقت دارد. دست قدرت الهی هرگز به انسانی چون شما فریب نمیدهد. شما سراپا حق و راستی هستید؛ چگونه ممکن است دست قدرت با شما نیرنگ کند؟ اکنون زمان آن فرا رسیده است که جهان به دست شما اصلاح شود. به من نیز اجازه دهید تا در کنار شما بمانم و خدمت کنم.»
سپس گواهی دیگری از یک دوست صمیمی مطرح میشود؛ دوستی که گویی مروارید دیگری پرورشیافته در همان صدف بود. وقتی میشنود — چنانکه مردم شایعه کرده بودند — دوستش سخنان بیپایه و اساس میگوید و شاید در عقلش خللی وارد شده است، سراسیمه میدود، آنحضرت در را باز میکنند و وی از ایشان میپرسد: «آیا آنچه میشنوم حقیقت دارد؟» همینکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شروع به توضیح دادن میکنند، او میگوید: «به خدا سوگند دلیل نیاورید؛ تنها بگویید آیا این سخنان راست است؟» و پس از تأیید ایشان میگوید: «ای دوست راستگوی من! من به رسالت تو ایمان میآورم. نزدیک بود با آوردن دلیل، ایمانم را مشتبه سازی! من چنان صداقت تو را دیدهام که نیازی به هیچ دلیلی نیست.» سپس او (یعنی حضرت ابوبکر) افزود: «ای دوست من! کسی که چهرهٔ تو را دیده باشد، چگونه میتواند در سخنت تردید کند؟»
بیشک مخالفتها باید آغاز میشد؛ زیرا به فرمودهٔ ورقة بن نوفل: «لَمْ يَأْتِ رَجُلٌ قَطُّ بِمِثْلِ مَا جِئْتَ بِهِ إِلَّا أُوذِيَ» (یعنی هر کس چنین پیامی آورد، از مخالفت مردم در امان نماند). اما تدبیر خدای تعالی را بنگرید که پیش از وزیدن طوفان مخالفتها، چگونه یارانی برای ایشان فراهم آورد! ورقه، تنها عالم به اسرائیلیات در میان ساکنان مکه، در همان برخورد نخست در برابر ایشان زانو زد. شریک زندگیشان، حضرت خدیجه، بهمحض شنیدن خبر وحی، فداییِ راه ایشان شد. خویشاوند نوجوانشان، حضرت علی، که همواره شاهد اخلاق خانوادگی ایشان بود، برای خدمتگزاری اعلام آمادگی کرد. آن بردهٔ آزادشده، حضرت زید که برخوردها، دادوستدها و رفتار ایشان با نیازمندان را به دقت و در درازمدت زیر نظر داشت، به صداقتشان سوگند یاد کرد؛ و دوست دوران کودکی، نیکوکارِ مکه و تندیس شرافت، حضرت ابوبکر، تنها با شنیدن این خبر که ایشان ادعای دریافت وحی کردهاند، طوق ارادت بر گردن نهاد و بر درگاه ایشان نشست.
این جلوهٔ بینظیر از عقیده و اخلاص، چهبسا موجی از شادمانی در دل ایشان پدید آورده باشد. ایشان در برابر هیاهو و طعنههای مکیان چهبسا لبخند میزدند و در دل میگفتند: «این قضاوت شماست که مرا نمیشناسید؛ شمایی که به من برچسب ساحر و جادوگر و غیره میزنید! اکنون به قضاوت کسانی گوش فرا دهید که مرا بهخوبی میشناسند و بنگرید که چگونه جانبرکف در چپ و راست من ایستادهاند.»
(در اینجا حضرت مصلح موعود در تفسیر آیه، میان یاران حضرت موسی و یاران پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مقایسهای انجام میدهند و به همین دلیل مثال حضرت موسی را میآورند): حضرت موسی با دعا و التماس، یک وزیر برای به دوش کشیدن بار رسالت طلب کرد؛ اما خداوند متعال به حضرت محمد رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بدون هیچ درخواستی، پنج وزیر عطا فرمود؛ وزیرانی که در کاستن از بار شانهٔ ایشان سنگتمام گذاشتند. ورقه هرچند زود از دنیا رفت، اما گواهیِ ماندگاری بر صداقت ایشان به ثبت رساند. حضرت خدیجه با وجود زن بودن، تا ۱۲ سال پس از آن کارهایی کرد که شجاعترین مردان نیز در برابرش سر تعظیم فرود میآورند. حضرت زید تا ۲۰ سال پس از آن، الگوی بینظیری از فداکاری به نمایش گذاشت و سرانجام با نثار خون خویش در برابر لبهٔ شمشیرها ثابت کرد که وزیران حضرت محمد رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) باید چگونه باشند. حضرت ابوبکر و حضرت علی نیز حتی پس از وفات ایشان باقی ماندند و در مقام خلافت، اثباتی تازه و بیبدیل از مقام وزارت خویش ارائه دادند.
آفتاب آمد دلیل آفتاب: زندگی پاک پیامبر (ص) بهعنوان بزرگترین معجزه
سپس حضرت مصلح موعود در جایی دیگر، ضمن بیان اسوهٔ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میفرمایند: یکی از محکمترین دلایل حقانیتِ فرد صادق و راستگو، وجود خود اوست که فریاد برمیآورد و با صدای بلند مخالفان و موافقان، آشنایان و ناآشنایان، و بیگانگان و محرمان راز را مخاطب قرار داده و میگوید: «به من بنگرید! پیش از آنکه مرا دروغگو بخوانید، بیندیشید که آیا اساساً میتوانید چنین نسبتی به من بدهید؟ آیا با دروغگو خواندن من، تمام آن ابزارهایی که با آنها حقیقت اشیا را درمییافتید، از دستتان خارج نخواهد شد؟ و آیا با مفتری دانستن من، تمام آن درهایی که از آنها میگذشتید تا به مقصود برسید، بر روی شما بسته نخواهد شد؟»
همهچیز در این جهان از پیوستگی و تسلسل برخوردار است و هر پدیدهای مراتبی دارد. نه نیکی میتواند با جهش از مراتب میانی به کمال خود برسد، و نه بدی میتواند با نادیده گرفتن منازل بین راه، به نقطهٔ پایان خود دست یابد. پس چگونه ممکن است کسی که به سوی غرب میدود، ناگهان خود را در دورترین کرانهٔ شرق بیابد؟ امکان ندارد انسان به سویی بدود و سر از سویی دیگر درآورد، یا آنکه به سمت جنوب میرود، خود را ایستاده در افق شمال بیابد.
(پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم) به مردم فرمودند: «من تمام عمرم را در میان شما سپری کردهام. خردسال بودم و در دستان شما بزرگ شدم. جوان بودم و در کنار شما به میانسالی رسیدم. رویدادهای خلوت و جلوت من در میان شما عیان است. هیچ کاری از من بر شما پوشیده نیست و هیچ سخنی از من بر شما پنهان نمانده است. آیا کسی در میان شما هست که بتواند بگوید من هرگز دروغی گفتهام؟» (این اعلای است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند). «آیا کسی هست که بگوید من دروغی گفتهام، ستمی روا داشتهام، فریبی دادهام، نیرنگی به کار بستهام، حق کسی را پایمال کردهام، برتریجویی نمودهام یا برای کسب قدرت و حکومت تلاشی کردهام؟ شما در هر میدانی مرا آزمودید و در هر شرایطی مرا محک زدید؛ اما همواره گامهای مرا بر جادهٔ اعتدال یافتید، مرا پیوسته در مسیر میانهروی دیدید و از هرگونه ناخالصی مبرا یافتید؛ تا جایی که از سوی دوست و دشمن، به لقب “امین” و “صادق” مفتخر شدم.
پس این چه ماجرایی است که تا شامگاه دیروز، امین، صادق و راستگو بودم، فرسنگها از دروغ فاصله داشتم، فداییِ راستی بودم — بلکه راستی بر من فخر میفروخت — و شما در هر سخن و معاملهای بر من اعتماد میکردید و هر گفتهٔ مرا میپذیرفتید؛ اما امروز به ناگاه و در یک روز چنان دگرگونیای رخ داد که بدترینِ بدان و پلیدترینِ پلیدان شدم؟! آنهم صرفاً به خاطر این ادعا که: یا پیش از این هرگز بر آدمیان دروغ نبسته بودم، یا اکنون بر خداوند دروغ میبندم! آیا در قانون طبیعت، هیچ نمونهای از این حد دگرگونی و تغییر یافت میشود؟ اگر بحثِ یک یا دو روز بود، میتوانستید بگویید که با ظاهرسازی چنین شخصیتی از خود به نمایش گذاشته است. اگر ماجرا به یک یا دو سال ختم میشد، میگفتید این روش را برای فریب دادن ما در پیش گرفته است. اما من تمام عمرم را در میان شما سپری کردهام! کودکیام را دیدید، جوانیام را نظاره کردید و دوران کهولت (یعنی آغاز پیری) من نیز در برابر چشمان شما گذشت. این حد از ظاهرسازی و تظاهر چگونه ممکن است؟
در دوران کودکی که انسان حتی از خیر و شرِ خویش آگاه نیست، من چگونه میتوانستم ظاهرسازی کنم؟ در دوران جوانی که به شوریدگی و دیوانگی معروف است، چگونه توانستم با فریبکاری، باطن خود را پنهان سازم؟ آخر کمی بیندیشید که این فریب چه زمانی و از سوی چه کسی رخ داد! اگر پس از اندیشه و تأمل، زندگی مرا بیعیبونقص و پاک نیافتید، بلکه مرا مجسمهٔ نیکی و تمثال صداقت دیدید، پس با دیدن خورشید، فرارسیدن شب را اعلام نکنید. وقتی روز بالا آمده است، نگویید شب شده است. سخنان من همچون روزِ روشن آشکار است؛ پس در حضور نور، شاکیِ تاریکی نباشید. آیا شما بهجز وجود من به دلیل دیگری نیاز دارید؟ وجود من خود بزرگترین دلیل است. آیا با وجود سابقهٔ رفتار و کردار گذشتهام، نیازی به حجت دیگری هست؟ تمام گذشتهٔ من پیش روی شماست و با اینحال میگویید حجتی بیاور! وجود من گواه من است و زندگیام شاهد بر حقانیت من است.»
تسلیم محض در برابر راستی: راز ایمان بیدرنگ ابوبکر
اگر هر یک از شما سر در گریبان خود فرو برد و نیک بنگرد، قلب و عقلش نیز گواهی خواهد داد که صداقت در او پابرجا است و او نیز بر مدار صداقت استوار است؛ راستی بر او میبالد و او بر راستی فخر میفروشد. او برای اثبات حقانیت خویش، محتاجِ چیز دیگری نیست. مثال او مصداقِ «آفتاب آمد دلیلِ آفتاب» است؛ یعنی برآمدن خورشید، خود دلیل بر وجود خورشید است. همین دلیل قاطع بود که در دل حضرت ابوبکر جای گرفت و همین برهان نیرومند است که همواره در دلهای حقیقتجویان ریشه خواهد دواند. هنگامی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ادعای رسالت فرمودند، حضرت ابوبکر در خانهٔ یکی از دوستان خود حضور داشت. در همانجا، کنیزی آزادشده به ایشان خبر داد که همسرِ دوست شما میگوید شوهرش پیامبر شده است؛ همانگونه که دربارهٔ پیامبریِ حضرت موسی بیان میکنند. ایشان بیدرنگ برخاسته و به خانهٔ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند و از ایشان پرسیدند: «آیا شما فرمودهاید که فرستادهٔ خدا هستید؟» پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) در پاسخ به حضرت ابوبکر فرمودند: «آری، من فرستادهٔ خدا هستم.» حضرت ابوبکر با شنیدن این سخن، بلافاصله ادعای ایشان را پذیرفتند. به همین دلیل، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) دربارهٔ ایمان ایشان میفرمودند: «من هیچکس را به اسلام فرا نخواندم مگر آنکه اندکی درنگ، تفکر و تردید از خود نشان داد؛ اما هنگامی که اسلام را به ابوبکر عرضه کردم، نهتنها هیچ تردیدی به خود راه نداد، بلکه بیدرنگ اسلام را پذیرفت.»
این چه نیرویی بود که حضرت ابوبکر را واداشت تا بدون دیدن هیچ معجزهای، به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ایمان بیاورد؟ این همان وجود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که خود، گواه حقانیت خویش است. به همین ترتیب، پیشتر گواهیهای حضرت خدیجه، حضرت علی و حضرت زید بن حارثه را بیان کردهام که همگی با دیدن صداقتِ ایشان، به حقانیتشان گواهی دادند. خلاصه آنکه، نخستین دلیل درونی بر صداقت پیامبر، وجود خود اوست که به زبان حال بر حقانیت وی گواهی میدهد؛ و این گواهی چنان قدرتمند است که با وجود آن، نیازی به هیچ معجزه یا آیهٔ دیگری احساس نمیشود.
اعجاز تقوا و صداقت: تحول جامعهٔ جاهلی و نزول صلوات ابدی
حضرت اقدس مسیح موعود (علیه السلام) میفرمایند: «از کلام خداوند چنین برمیآید که متقیان کسانیاند که با بردباری و فروتنی گام برمیدارند و هرگز مغرورانه سخن نمیگویند؛ بلکه گفتارشان همچون سخن گفتنِ کوچکتر با بزرگتر است. ما در هر حالی باید کاری را انجام دهیم که مایهٔ رستگاری ماست. خدای تعالی در انحصار هیچکس نیست. او تقوای خالص را میطلبد و هر که تقوا پیشه کند، به مقامات عالی دست خواهد یافت.»
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) یا حضرت ابراهیم (علیه السلام) عزت و شرف خود را از راه وراثت به دست نیاوردند. (گرچه ما ایمان داریم که حضرت عبدالله، پدر بزرگوار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم مشرک نبودند — اینجا پاسخ کسانی که در این باره شبهه ایجاد میکنند نیز داده شد که بله، ایمان ما بر این است که ایشان مشرک نبودند — اما این امر به تنهایی موجب اعطای مقام نبوت نشد). بلکه این فضل الهی بود که به پاس آن صداقتهای نهفته در سرشت آنان، به ایشان ارزانی شد و همانها عامل جذب فضل الهی گردید. حضرت ابراهیم (علیه السلام) که ابوالانبیاء بودند، با تکیه بر همان صدق و تقوای خویش، از قربانی کردن فرزندشان دریغ نورزیدند. خودشان نیز به آتش افکنده شدند و درست بر سر همین مسأله به آتش افتادند. (سپس حضرت مسیح موعود) میفرمایند: «به صدق و وفای سرور و مولای ما، حضرت محمد رسولالله (صلی الله علیه و آله و سلم) بنگرید! ایشان در برابر هرگونه وسوسه و تحریک بدی ایستادگی کردند و انواع مصائب و سختیها را به جان خریدند، اما هرگز باکی به دل راه ندادند. همین صدق و وفا بود که فضل خدای تعالی را به همراه آورد.»
به همین دلیل است که خداوند متعال فرمود: ﴿إِنَّ ٱللَّهَ وَمَلَٰٓئِكَتَهُۥ يُصَلُّونَ عَلَى ٱلنَّبِيِّ يَٰٓأَيُّهَا ٱلَّذِينَ ءَامَنُواْ صَلُّواْ عَلَيْهِ وَسَلِّمُواْ تَسلِيمًا﴾ [احزاب، ۵۷] (خداوند متعال و تمام فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند؛ ای کسانی که ایمان آوردهاید، شما نیز بر او درود و سلام بفرستید). از این آیه آشکار میشود که اعمال پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به گونهای بود که خدای تعالی برای تحدید و مرزبندیِ مدح و اوصاف ایشان، هیچ واژهٔ خاصی بیان نفرمود و آنان را در کلمهای خاص محدود نساخت. هرچند کلماتی یافت میشد، اما خداوند از آنها استفاده نکرد؛ بدین معنا که گسترهٔ اعمال صالح ایشان فراتر از هرگونه حدومرزی بود و اعمال صالح ایشان چنان بود که اساساً قابل محدود کردن نیست. چنین آیهای در شأن هیچ پیامبر دیگری نازل نشده است. در روح ایشان چنان صدق و صفایی موج میزد و اعمالشان در پیشگاه خداوند چنان پسندیده بود که خدای تعالی برای همیشه این حکم را صادر فرمود تا آیندگان به پاس شکرگزاری، بر ایشان درود و صلوات بفرستند. همت و صدق ایشان به حدی بود که اگر به کران تا کرانِ عالم بنگریم، نظیری برای آن نخواهیم یافت.
کافی است به زمانهٔ خود حضرت مسیح نگاه کنیم تا ببینیم همت و صداقت روحانی ایشان تا چه حد بر پیروانشان تأثیر گذاشت. هر انسانی به خوبی درک میکند که اصلاح یک رفتار ناپسند تا چه اندازه دشوار است و از بین بردنِ عاداتِ ریشهدار، تقریباً از محالات به شمار میرود. وقتی عادتی در وجود کسی نهادینه شود، اصلاح آن کاری بس دشوار است؛ اما پیامبر مقدس ما (صلی الله علیه و آله و سلم) هزاران انسان را که از حیوانات نیز پستتر بودند، اصلاح فرمودند. برخی از آنان همچون حیوانات، حریمی میان مادران و خواهران خود قائل نبودند؛ مال یتیمان و مردگان را میبلعیدند، و دستهای از آنان ستارهپرست، گروهی خداناباور و عدهای نیز عناصرپرست بودند.
شبهجزیرهٔ عربستان در حقیقت ملغمهای از مذاهب گوناگون بود. فایدهٔ بزرگ این تنوعِ باطل آن بود که قرآن کریم اکنون هرگونه تعلیمی را در خود جای داده است و برای ریشهکن ساختن هر عقیدهٔ باطل یا آموزش نادرستی که در جهان متصور باشد، تعالیم کافی و وافی در آن یافت میشود. این از حکمت عمیق و تصرف الهی بود که خدای تعالی، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را در زمانی مبعوث فرمود که جاهلیت به اوج خود رسیده بود؛ و سپس آن انسانهای حیوانصفت را به مقام والای انسانیت ارتقا داد.
اَللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَعَلَى آلِ مُحَمَّدٍ وَبَارِكْ وَسَلِّمْ إِنَّكَ حَمِيدٌ مَجِيدٌ. خداوند متعال به ما نیز توفیق عطا فرماید تا با پیروی از اسوهٔ حسنهٔ ایشان و عمل به تعالیم قرآن کریم و احکام حضرت پیامبراکرم، معیارهای صداقت و راستی را در وجود خود ارتقا بخشیم.
