حضرت اميرالمؤمنین سیدنا میرزا مسرور احمد (ایدَهُالله تعالی بِنَصرِه العزیز)، پنجمین خلیفهی حضرت مسیح موعود و امام مهدی علیهالسلام، ایراد شده در ۱۷ آوریل ۲۰۲۶ مصادف با ۲۹ فروردین ۱۴۰۵ در مسجد مبارک اسلامآباد، بریتانیا
حضرت امیرالمؤمنین پس از خواندن استعاذه شهادتین و سوره فاتحه آیات زیر را تلاوت فرمودند:
جایگاه راستی در قرآن کریم و اهمیت آن در زندگی مؤمنان
﴿قُل لَّوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلَا أَدْرَاكُم بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِّن قَبْلِهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ﴾ ﴿فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَىٰ عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ﴾ ترجمهٔ این آیات چنین است: بگو: «اگر خدا میخواست، آن را بر شما نمیخواندم و او شما را بدان آگاه نمیساخت؛ چرا که پیش از آن، عمری را در میان شما سپری کردهام. آیا نمیاندیشید؟» پس کیست ستمکارتر از آن کس که بر خدا دروغ بندد یا آیات او را تکذیب کند؟ بیگمان، مجرمان رستگار نمیشوند. [یونس، ۱۷ – ۱۸]ابعاد مختلف سیرهٔ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حال بیان است. امروز دربارهٔ خُلق صداقت، راستی و راستکرداری ایشان سخن خواهیم گفت. در رویدادهای سیرهٔ ایشان، عالیترین نمونههای صداقت یافت میشود؛ چنانکه حتی دشمن نیز چارهای جز اعتراف به بالاترین معیارهای راستگویی و صداقت آنحضرت ندارد. خداوند متعال همین معیارِ صداقت ایشان را در آیات قرآن کریم که تلاوت کردم، بیان فرموده و از زبان ایشان این اعلام را صادر کرده است که به آنان بگو من هرگز تحت هیچ شرایطی دروغ نگفتهام و هرگز دست از دامان راستی نکشیدهام و شما خود بر این امر گواه هستید؛ پس آیا ممکن است بر خدای تعالی دروغ ببندم و دینی بیاورم که از جانب او نیست؟ چنین چیزی هرگز امکانپذیر نیست. همزمان، ایشان به پیروان خویش نیز چنین توصیه فرمودند که اکنون که به پیروی از من درآمدهاید و عهد اطاعت بستهاید، باید عالیترین معیارهای صداقت را برقرار سازید. از اینرو، امروز همهٔ ما نیازمندیم تا خویشتن را در این زمینه ارزیابی کنیم؛ زیرا همین معیارهای والای صداقت است که ضامن موفقیت ما در هر لحظه از زندگی بوده و راههای تبلیغ را نیز به روی ما میگشاید.
اعتراف معاندان به پیشینهٔ پاک و امانتداری رسولالله
حضرت مصلح موعود (رض) ضمن بیان زندگانی پاک رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، در جایی نوشته یا در خطبهای فرمودهاند: «ما دربارهٔ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میبینیم که دشمنانشان نیز به صادق و امین بودن ایشان اعتراف کرده و هیچ اتهامی بر ایشان وارد نساختند؛ بلکه سرسختترین دشمنان نیز بر پاکی و طهارت ایشان گواهی دادند. چنانکه ببینید، در مکه مجلسی برپا شد تا تصمیم بگیرند هنگامی که مردم از بیرون به مکه میآیند و دربارهٔ محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) میپرسند، چه پاسخی به آنان بدهند. [گفتند:] همگی بر یک پاسخِ واحد توافق کنید تا اختلافی پیش نیاید؛ زیرا از پیش بدنام شدهایم که یکی چیزی میگوید و دیگری چیز دیگری. بنابراین، برای کسانی که به حج میآیند، روی یک سخن واحد تصمیم بگیرید. در این میان، یکی از آنان پیشنهاد داد که بگوییم او به دروغگویی عادت دارد و هرچه میگوید دروغ است. با شنیدن این حرف، شخصی به نام نضر بن حارث برخاست و گفت: نباید چنین سخنی بگویید؛ اگر این را بگویید، کسی نخواهد پذیرفت و مردم در پاسخ خواهند گفت که محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) دوران جوانیاش را در میان شما سپری کرده و در آن زمان، نیککردارترین، راستگوترین و امانتدارترینِ شما به شمار میرفت؛ تا جایی که موهای شقیقههایش سفید شد و آنگاه تعلیمی را آورد که اکنون آورده است (یعنی تعلیم اسلام). حال شما میگویید او دروغگوست؟ به خدا سوگند، با توجه به این پیشینه، او نمیتواند دروغگو باشد. با این پاسخِ آن شخص، همگی به اشتباه خود پی بردند و به جای این اتهام، به فکر بهانهٔ دیگری افتادند.»چه سخن راستی بود که این شخص بیان کرد. اگر پیش از این هرگز دروغی را به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داده نبودند، آیا کسی این اتهام را میپذیرفت؟ اما وقتی تمام عمر ایشان را صادق خواندهاند، چگونه ممکن است ناگهان اتهام دروغگویی را باور کنند؟ به همین ترتیب، هنگامی که هرقل از ابوسفیان دربارهٔ رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) پرسید که آیا او تاکنون دروغی گفته است، وی پاسخ داد: تا به امروز که نگفته است. ابوسفیان بعدها گفت کلمهٔ «تا به امروز» را بدین منظور افزودم تا این شبهه را ایجاد کنم که شاید در آینده دروغ بگوید.
تأثیر شگرف اسوهٔ عملی پیامبر بر قلوب مخالفان
همچنین، روزی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر فراز کوهی رفتند و مردم را فراخواندند (این واقعه را پیشتر نیز بیان کردهام، اما اکنون در سیاق صداقت مطرح میشود). هنگامی که مردم گرد آمدند، فرمودند: «اگر به شما بگویم که در فلان دره لشکری جمع شده و قصد حمله به شما را دارد، آیا باور میکنید؟» گفتند: «آری، باور میکنیم»؛ با آنکه از نظر عقلی ممکن نبود چنین لشکر عظیمی بدون اطلاع مردم مکه تا این حد نزدیک شده باشد. بنابراین، آمادگیِ این مردم برای پذیرش سخنی از زبان ایشان که بهظاهر ناممکن به نظر میرسید، نشان میدهد که آنان چنان به صداقت آنحضرت یقین داشتند که محال میدانستند ایشان دروغ بگوید یا فریبی در کار باشد.در همین رابطه، در ادامه بیان میکنند که چه چیزی در آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) بود که بر مخالفان اثر میگذاشت؟ آنان در ابتدا تحت تأثیر قرآن کریم قرار نگرفتند؛ تعلیم قرآن کریم نتوانست آنان را مجذوب کند تا عاملی برای عمل به آموزهها یا بیعت با ایشان شود. بلکه این زندگیِ پیشین پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود؛ ایشان در میان آنان زیسته بودند و امانتداری، راستکرداری، همدردی با خلق و ایثار ایشان بود که بر آنان اثر میگذاشت. پیش از ادعای رسالت، ایشان آنان را از شرک بازنمیداشتند (زیرا فرمان الهی نازل نشده بود)، اما خود نیز مشرک نبودند. این حُسنِ رفتارِ ایشان بود که تأثیر میگذاشت و این تأثیر، در درونِ جان مردم رسوخ میکرد. کیفیتِ نیکیِ ایشان و اسوهٔ آنحضرت، بیگمان بر مردم اثر میگذاشت و آنان نمیتوانستند در برابر آن چشمپوشی کنند.همانطور که پیشتر نیز آن واقعه را بیان کردم که بر کوهی در مکه برآمدند و مردم را فراخواندند که اگر بگویم لشکری اینجاست آیا باور میکنید؟ (با آنکه این امر غیرممکن بود، اما مردم گفتند: آری، باور میکنیم؛ زیرا میدانستند که ایشان هرگز سخن نادرستی نگفتهاند و گفتند: ما هرگز از تو دروغی نشنیدهایم و تو همواره امانتدار و راستگو بودهای، از اینرو این سخن را نیز میپذیریم). در واکنش به این سخن، فرمودند: «بسیار خب، اگر چنین است، پس من سخنِ راستِ دیگری به شما میگویم و آن حقیقت این است که خدا یگانه است و شرک پدیدهٔ پلیدی است. خدای یگانه را بپرستید و شرک را رها کنید، وگرنه عذاب بر شما نازل خواهد شد.» این سخن [در آن لحظه] بر آنان اثر نکرد. آنچه پیش از این بر آنان اثر گذاشته بود، زندگی، عمل، صداقت، راستکرداری و نیکیِ ایشان بود؛ اما هنگامی که این ادعا مطرح شد، تأثیری نبخشید و آن را انکار کردند.بنابراین، اصل مسأله این است که اسوه و عملِ انسان باید بهگونهای باشد که بتواند دیگران را تحت تأثیر قرار دهد. هنگامی که چنین باشد، خداوند متعال در مقطعی چنان اسبابی فراهم میسازد که راههای تبلیغ گشوده شده و همان مخالفان سرسخت، به آغوش اسلام درآمده و اسلام حقیقی را میشناسند.
نقش تقوا و راستکرداری در پیروزیهای آسمانی
حضرت اقدس مسیح موعود (علیه السلام) میفرمایند: «خداوند متعال سرور و مولای ما، پیامبر آخرالزمان را که سرور متقیان بودند، با انواع و اقسام تأییدات پیروز و مظفر گردانید. هرچند در آغاز، همانند حضرت موسی و حضرت عیسی، داغ هجرت نصیب ایشان نیز گردید، اما همان هجرت، مقدمات فتح و یاری را در دل خود نهفته داشت. پس ای دوستان! یقین بدانید که انسان متقی هرگز تباه نمیگردد. هنگامی که دو گروه با یکدیگر دشمنی میورزند و خصومت را به اوج میرسانند، آن گروهی که در پیشگاه خداوند متعال، متقی و پرهیزگار است، یاری آسمانی برایش نازل میشود و بدینگونه، با تصمیمی آسمانی، منازعات مذهبی فیصله مییابند. ببینید سرور و مولای ما، پیامبرمان محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) چگونه در اوج ضعف در مکه ظهور کردند و در آن روزگار، ابوجهل و دیگر کفار چه شکوه و عظمتی داشتند و صدها هزار نفر دشمنِ جانی آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) شده بودند. پس چه چیزی بود که در نهایت، پیامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) را فتح و پیروزی بخشید؟ یقین بدانید که همین راستکرداری، صدق، پاکباطنی و صداقت بود که این موفقیتها را رقم زد.»سپس میفرمایند: «الله جلشأنه پیامبر ما (صلی الله علیه و آله و سلم) را مخاطب قرار داده و میفرماید: ﴿وَإِنَّكَ لَعَلَىٰ خُلُقٍ عَظِيمٍ﴾ [قلم، ۵]؛ (یعنی تو بر خُلق بزرگی استوار هستی). بنا بر همین تفسیر، معنایش این است که تمام انواع اخلاق، از جمله سخاوت، شجاعت، عدالت، رحم، احسان، صدق، بردباری و غیره در تو گرد آمده است. خلاصه آنکه، هر اندازه از فضایل که در وجود انسان یافت میشود؛ همچون ادب، حیا، دیانت، مروت، غیرت، استقامت، عفت، زهد، اعتدال، مواسات (یعنی همدردی)، و همچنین شجاعت، سخاوت، عفو، صبر، احسان، صدق، وفا و غیره، اگر این حالاتِ طبیعی با مشورت عقل و تدبیر در جایگاه و موقعیتِ مناسبِ خود بروز یابند، مجموع آنها «اخلاق» نامیده میشود.»
اخلاق قرآنی؛ ضرورت پایداری بر صدق و پرهیز از دروغ
بنابراین، اخلاق تنها این نیست که با کسی با گشادهرویی برخورد کنیم یا سلام دهیم؛ بلکه مطابق اسوهٔ آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم)، تمامی نیکیها و تجلیِ آنها در تعامل با مردم، همان اخلاق والایی است که باید بدان توجه کرد. آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) برای گسترش صداقت در جهان مبعوث شده بودند؛ از اینرو در مناسبتهای گوناگون، مؤمنان را نیز به پایداری بر راستی توصیه میفرمودند. چنانکه در روایتی آمده است که حضرت عبدالله بن مسعود (رض) بیان میکنند: رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «بر شما راستگویی واجب است؛ زیرا راستی به سوی نیکی رهنمون میشود و نیکی به بهشت هدایت میکند. شخص پیوسته راست میگوید و در جستجوی راستی است تا آنکه در پیشگاه خداوند به عنوان “صدیق” ثبت میشود. و از دروغ بپرهیزید؛ زیرا دروغ به سوی بدکاری میکشاند و بدکاری به سوی آتش میبرد. آدمی پیوسته دروغ میگوید و در پی دروغگویی است تا آنکه در نزد خدا “کذاب” نوشته میشود.» و هنگامی که کذاب نوشته شد، راهیِ آتش میگردد؛ پس این جایگاهی بس ترسناک است.در روایت دیگری از حضرت عبدالله (رض) که آن را به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) منسوب میدارند، آمده است که آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «بیگمان، دروغ در هیچ حالی روا نیست؛ نه در جدیت و نه در شوخی.» (برخی از مردم بهانهجویی کرده و میگویند ما شوخی کردیم که دروغ گفتیم. این کار حتی در قالب شوخی نیز جایز نیست). همچنین جایز نیست که کسی به فرزندش وعدهای بدهد و سپس آن را وفا نکند. «یقیناً راستی به سوی نیکی رهنمون میگردد و نیکی به بهشت میبرد؛ و بیگمان دروغ به سوی بدی میکشاند و بدی به آتش (یعنی جهنم) منتهی میشود. دربارهٔ شخصِ راستگو گفته میشود که او راست گفت و نیکی کرد، و دربارهٔ دروغگو گفته میشود که او دروغ گفت و بدی کرد.»
ترک دروغ؛ کلید رهایی از گرداب گناهان
علامه رازی در تفسیر آیهٔ ۱۱۹ سورهٔ توبه که میفرماید: ﴿يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَكُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ﴾ (ای کسانی که ایمان آوردهاید! تقوای الهی پیشه کنید و با راستگویان همراه شوید)، میگوید: «شخصی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم)! من کسی هستم که میخواهم از بدیهایم دست بکشم، اما شراب، زنا، سرقت و دروغ را بسیار دوست دارم و این عادات در من بسیار ریشهدار است. مردم میگویند که شما این کارها را حرام اعلام کردهاید. من اکنون میخواهم ایمان بیاورم، اما شما میگویید اینها حرام است در حالی که در وجود من شدت دارند و توان آن را ندارم که همه را یکجا ترک کنم. اگر تنها به یک چیز بسنده کنید و امری را به من نشان دهید تا آن را رها کنم، به شما ایمان خواهم آورد. آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: بسیار خب، پس دروغ را ترک کن. آن مرد این عهد را پذیرفت و مسلمان شد. سپس هنگامی که از نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) خارج شد، به او شراب تعارف کردند. او با خود گفت: اگر بنوشم و سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) از من بپرسد، اگر دروغ بگویم مرتکب پیمانشکنی شدهام و اگر راست بگویم، بر من حد جاری خواهد شد. پس آن را رها کرد. سپس زنا به او پیشنهاد شد و دوباره همان افکار در ذهنش خطور کرد و آن را نیز ترک گفت و به همین ترتیب سرقت را نیز کنار گذاشت. پس از آن، نزد رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد: آنچه کردید، چقدر نیکو بود! وقتی مرا از دروغ بازداشتید، درِ تمامی گناهان دیگر به رویم بسته شد.» و بدینگونه، او از هر بدی توبه کرد.
ایمان بیدرنگ حضرت ابوبکر (رض) بر پایهٔ شناخت حق
دربارهٔ پذیرش اسلامِ حضرت ابوبکر (رض) نوشتهاند که امالمؤمنین حضرت امسلمه (رض) بیان میکنند: «حضرت ابوبکر صدیق (رض) دوست صمیمی و مخلص آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) بودند. هنگامی که ایشان مبعوث شدند، بزرگان قریش نزد حضرت ابوبکر آمدند و گفتند: ای ابوبکر! این رفیق تو (نعوذبالله) دیوانه شده است. حضرت ابوبکر پرسیدند: مگر او را چه شده است؟ مردم پاسخ دادند: او در مسجدالحرام مردم را به توحید (یعنی خدای یگانه) فرامیخواند و میگوید که پیامبر است. حضرت ابوبکر صدیق پرسیدند: آیا واقعاً این سخن را گفته است؟ گفتند: آری، و در مسجدالحرام این سخنان را به زبان میآورد. از اینرو، حضرت ابوبکر به سوی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) رفتند و درِ خانه را کوبیدند و ایشان را به بیرون فراخواندند. هنگامی که پیامبر در برابرشان ایستادند، حضرت ابوبکر عرض کردند: ای ابوالقاسم! این چه سخنانی است که دربارهٔ شما به من رسیده است؟ آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: ای ابوبکر! چه چیزی دربارهٔ من شنیدهای؟ حضرت ابوبکر عرض کردند: به من خبر رسیده که شما به سوی توحید الهی دعوت میکنید و میگویید که فرستادهٔ خدا هستید. آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: آری ای ابوبکر! بیگمان پروردگارم عزوجل، مرا بشارتدهنده و بیمدهنده قرار داده، مرا دعای ابراهیم گردانیده و به سوی تمام انسانها مبعوث فرموده است. حضرت ابوبکر به آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) عرض کردند: به خدا سوگند، من هرگز ندیدهام که شما دروغی بگویید؛ و شما یقیناً به سبب عظمت در امانتداری، صلهٔ رحم و کردار نیکتان، سزاوارترین فرد برای نبوت هستید. دست خویش را دراز کنید تا با شما بیعت کنم. سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) دست خود را دراز کردند و حضرت ابوبکر با ایشان بیعت نموده، تصدیقشان کردند و اقرار نمودند که آنچه آوردهاید بر حق است.» آری، به خدا سوگند، هنگامی که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) حضرت ابوبکر را به اسلام فراخواندند، ایشان هیچگونه درنگ و تردیدی به خود راه ندادند.حضرت مسیح موعود (علیه السلام) در این باره میفرمایند: «هنگامی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ادعای نبوت فرمودند، حضرت ابوبکر صدیق (رض) به شام رفته بودند. در مسیرِ بازگشت، با شخصی روبهرو شدند. از او جویای احوال مکه شدند و خواستند تازهترین خبرها را بازگو کند (طبیعی است که وقتی انسان از سفر بازمیگردد و هموطنی را میبیند، از او دربارهٔ دیار خود میپرسد). آن مرد گفت: خبر تازه این است که دوستت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) ادعای پیامبری کرده است. ایشان به محض شنیدن این سخن فرمودند: “اگر او چنین ادعایی کرده است، بیگمان راست میگوید.” از این امر پیداست که حضرت ابوبکر تا چه اندازه به آنحضرت (صلی الله علیه و آله و سلم) حُسنظن داشتند؛ ایشان حتی نیازی به دیدن معجزه احساس نکردند. حقیقت آن است که معجزه را کسی میطلبد که از شرایط بیخبر باشد و میان او و پیامبر بیگانگی وجود داشته باشد؛ او برای کسب اطمینان معجزه میخواهد. اما کسی که از اساس هیچ انکاری ندارد، چه نیازی به معجزه دارد؟ باری، حضرت ابوبکر صدیق در همان مسیر با شنیدن این خبر ایمان آوردند و چون به مکه رسیدند، به حضور پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شرفیاب شده و پرسیدند: آیا شما ادعای نبوت کردهاید؟ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: آری، درست است. حضرت ابوبکر صدیق بیدرنگ عرض کردند: شما گواه باشید که من نخستین تصدیقکنندهٔ شما هستم.»سپس ایشان در جای دیگری این مفهوم را با چنین بیانی مطرح میفرمایند که: «درکِ این حقیقت خود یک سعادت است. کسی که در روزهای نخست [به حقانیت] دست نیافت، هیچ شایستگی و فضیلتی ندارد. کسی که در همان آغاز با شنیدن پیام، بیعت کرده و آن را بپذیرد، انسانی شایسته است و در حقیقت فطرتی نیکبخت دارد؛ اما کسی که بهانهجویی و مجادله میکند، هیچ شایستگی و ارزشی ندارد. هنگامی که خداوند حقایق را آشکار سازد، آنگاه حتی سنگ و درخت نیز به سخن میآیند.» (یعنی زمانی که همهچیز روشن شود و نشانهها آشکار گردند، اگر کسی در آن هنگام بپذیرد، هنر نکرده است؛ چرا که در آن زمان همهچیز حق را میپذیرد). «کسی ارزشمندتر است که در همان وهلهٔ نخست بپذیرد؛ همانگونه که حضرت ابوبکر پذیرفتند. ایشان هیچ معجزهای نطلبیدند و حتی پیش از آنکه سخنی از دهان پیامبر بشنوند، ایمان آوردند» (یعنی حتی پیش از شنیدن مستقیمِ ادعا، ایمان آوردند).نوشتهاند که حضرت ابوبکر برای تجارت رفته بودند. (این تمام آن واقعهای است که ایشان بیان فرمودند که در مسیر با شخصی روبهرو شدند، از او اخبار تازه را پرسیدند و آن شخص گفت که دوستتان ادعای نبوت کرده است. حضرت ابوبکر صدیق با شنیدن این سخن فرمودند که اگر او ادعای نبوت کرده، بیگمان راست میگوید). حضرت مسیح موعود (علیه السلام) میفرمایند: «اکنون نیک بنگرید که حضرت ابوبکر در آن لحظه هیچ نشانه یا معجزهای نطلبیدند، بلکه به محض شنیدن، ایمان آوردند. ایشان این ادعا را مستقیماً از زبان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نشنیدند، بلکه از زبان شخص دیگری شنیدند و فوراً آن را پذیرفتند. این چه ایمان شگرفی است! تنها با شنیدن روایتی به نام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) [یقین کردند]… با شنیدن نام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، احتمال هیچگونه دروغی را در آن ندادند. همین که شنیدند ایشان ادعای رسالت کردهاند، به آن ایمان آوردند؛ زیرا میدانستند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هرگز دروغ نمیگویند. ببینید، حضرت ابوبکر (رض) هیچ نشانهای نخواستند. به همین دلیل بود که لقب ایشان «صدیق» گردید؛ وجودی سرشار از راستی. تنها با دیدن چهرهٔ ایشان دریافتند که دروغگو نیستند. بنابراین، شناختِ صادقان و پذیرش آنان کار دشواری نیست؛ چرا که نشانههایشان هویداست.»
آرامشبخشیِ گواهی حضرت خدیجه (رض) در آغاز رسالت
حضرت خلیفةالمسیح اول در جایی در این باره میفرمایند: «من نمیتوانم از گواهی و تأیید حضرت خدیجه که در آغاز دعوی نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بیان کردند، چشمپوشی کنم. هنگامی که حضرت پرنور علیه السلام ندای الهی را شنیدند و دیدند که تمام دنیا با این پیام مخالفت خواهند کرد، به همسرشان فرمودند: “ای خدیجه! من بر جان خویش بیمناکم.” ایشان در پاسخ عرض کردند: “شادمان باشید. پس به خدا سوگند، خداوند متعال هرگز شما را خوار نخواهد کرد.” حضرت خدیجه عرض کردند: “مردم هر چه میخواهند بگویند، شما شادمان باشید. اگر حقیقت چنین است، خداوند متعال شما را خوار نخواهد کرد؛ زیرا شما همواره صلهٔ رحم بهجا میآورید، راست میگویید، بار درد دردمندان را بر دوش میکشید، به تهیدستان میبخشید، مهماننوازی میکنید و همواره در کارهای خیر یاری میرسانید.”» حضرت خلیفةالمسیح اول میفرمایند: «تأمل کنید! بانویی پنجاه و پنج ساله، همشهری و همقوم ایشان که پانزده سال از ازدواجش با آنحضرت میگذرد، چه گواهی شگرفی میدهد. گواهی حضرت خدیجه در آن زمان که آنحضرت اندوهگین و مضطرب بودند، بسیار جای تأمل دارد. اگر این صفات عالی در ایشان وجود نداشت، این سخنان حضرت خدیجه در آن لحظه هرگز مایهٔ تسلی خاطر نمیشد.»
اعترافات تاریخی؛ حقانیتی که بر زبان دشمنان جاری شد
هنگامی که محاصره در شِعب ابیطالب به سال سوم نزدیک میشد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم با دریافت علم از جانب خداوند متعال، به عموی خویش ابوطالب اطلاع دادند که عهدنامهٔ تحریم بنیهاشم که در خانهٔ کعبه آویخته شده بود، تمامی متنش جز نام خداوند متعال توسط موریانه خورده شده است. ابوطالب چنان به سخن رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یقین داشت که ابتدا این موضوع را با برادران خود در میان گذاشت و گفت: «به خدا سوگند، محمد صلی الله علیه و آله وسلم تا به امروز هرگز به من دروغ نگفته است.» از اینرو، او به همراه آنان نزد سران قریش رفت و گفت: «برادرزادهام به من چنین خبر داده است ــ و او هرگز به من دروغ نگفته است ــ که خداوند متعال موریانه را بر عهدنامهٔ شما مسلط کرده و جز نام خدا، تمام آن را خورده و از بین برده است. اگر برادرزادهام راست گفته باشد، شما باید از تصمیم تحریم خود دست بردارید، و اگر دروغگو ثابت شود، من او را به شما تحویل خواهم داد؛ آنگاه خواه او را بکشید و خواه زنده بگذارید.» آنان گفتند: «بیتردید این سخنی منصفانه است.» سپس، هنگامی که عهدنامه را بررسی کردند، دقیقاً همانگونه بود که رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فرموده بودند؛ بدینترتیب قریش در برابر قوم خود سرافکنده شدند.روزی قریش یکی از سران خود به نام عُتْبه را بهعنوان نماینده به پیشگاه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم فرستادند. او گفت: «چرا خدایان ما را ناسزا میگویید و پدران ما را گمراه میخوانید؟ شما هر خواستهای داشته باشید، ما برآورده میکنیم، مشروط بر آنکه از این سخنان دست بردارید.» حضرت پرنور صلی الله علیه و آله وسلم با بردباری و سکوت به سخنان او گوش فرا دادند. هنگامی که او تمام سخنانش را بیان کرد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم چند آیه از سورهٔ فصلت را تلاوت فرمودند و چون به این آیه رسیدند که «من شما را از عذابی همانند عذاب عاد و ثمود بیم میدهم»، عُتبه حرف ایشان را قطع کرد و گفت که دیگر بس است، و از جا برخاست و نزد یارانش بازگشت. او نزد قریش رفت و گفت: «من میدانم هنگامی که محمد صلی الله علیه و آله وسلم سخنی میگوید، هرگز دروغ نمیگوید. من بیم آن دارم که مبادا آن عذاب بر شما نازل شود.»گواهی ابوجهل نیز در این زمینه وجود دارد. حضرت علی رضی الله عنه بیان فرمودند که ابوجهل به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم گفت: «ما شما را تکذیب نمیکنیم، بلکه آنچه را آوردهاید دروغ میپنداریم (یعنی دین شما را تکذیب میکنیم).» در روایتی آمده است که اَخنَس بن شَریق در روز بدر با ابوجهل دیدار کرد. او گفت: «ای ابوالحکم! در اینجا غیر از من و تو کسی نیست که سخن ما را بشنود. دربارهٔ محمد به من حقیقت را بگو؛ آیا او راستگوست یا دروغگو؟» ابوجهل پاسخ داد: «به خدا سوگند! محمد صلی الله علیه و آله وسلم یقیناً راستگوست و محمد هرگز دروغ نگفته است.»حضرت مصلح موعود در جایی در این باره میفرمایند: «آیا دشمنان محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم پیامبر خود را نشناختند که او را انکار میکنند؟ یعنی چقدر جای شگفتی است که آنان چهل سال محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم را دیدند. آنان اخلاق و عادات ایشان را مشاهده کردند و با مشاهدات عینی خود به این حقیقت اذعان داشتند که محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم انسانی بینهایت راستگوست؛ اما هنگامی که این انسان راستگو فرمود که من از جانب خداوند برای هدایت شما مبعوث شدهام، به مخالفت با او برخاستند.» اگر فرد بیگانهای چنین سخنی میگفت، میشد او را معذور دانست و اینگونه پنداشت که چون او محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم را ندیده، این ادعا را به ایشان نسبت میدهد که بر خداوند متعال افترا بستهاند. اما چگونه اهالی مکه که تمام زندگی محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم در برابر دیدگانشان مانند کتابی گشوده بود، ایشان را مفتری خواندند؟ چگونه ممکن بود ایشان را دروغگو بخوانند، در حالی که در عمق وجودشان باور داشتند که ایشان راستگو هستند؟ابوجهل تا چه اندازه دشمن محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم بود! پیشتر نیز گواهی او بیان شد. اما او نیز در یک موقعیت همانگونه که حضرت مصلح موعود بیان فرمودهاند، گفت: «ما تو را دروغگو نمیخوانیم، بلکه تعلیمی را که ارائه میدهی تکذیب میکنیم.» گویی قلب انسانی معاند و سیاهدل همچون ابوجهل نیز حاضر نبود محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم را دروغگو بخواند. گویی هنگام نسبت دادن دروغ به ایشان، وجدانش نیز او را سرزنش میکرد و قلبش به تپش میافتاد که چه عمل زشتی مرتکب میشوم؛ اما این بهانه را تراشید که من تعلیم محمد رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم را تکذیب میکنم و خود ایشان را دروغگو نمیخوانم. این مصداق «عذر بدتر از گناه» است، اما بههرحال از این امر میتوان به میزان تأثیری پی برد که صداقت و راستگویی ایشان در دلِ سرسختترین دشمنان نیز بر جای گذاشته بود.امیة بن خلف نیز یکی از دشمنان سرسخت ایشان بود، اما در یک موقعیت از زبان او نیز این کلمات جاری شد که: «به خدا سوگند! هنگامی که محمد صلی الله علیه و آله وسلم سخن میگوید، جز راست نمیگوید و دروغ بر زبان نمیآورد.» میگویند جادوی واقعی آن است که خود را بر همگان تحمیل کند. این چه نفوذ و جذبهٔ شگرفی از جانب محمد صلی الله علیه و آله وسلم است که حتی دشمنان خویش را نیز وادار به اعتراف به صداقت و راستگویی خود فرمودند!
وفاداری و راستی پیامبر در نگاه بزرگان مدینه
حضرت عبدالله بن سلام رضی الله عنه بیان فرمودند: «هنگامی که پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم به مدینه تشریف آوردند، مردم شتابان به سوی ایشان شتافتند و ندا سر دادند که: “رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم آمدند! رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم آمدند! رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم آمدند!” (این جمله سه بار تکرار شد). من نیز در میان مردم رفتم تا ایشان را ببینم. وقتی به دقت به چهرهٔ ایشان نگریستم، دریافتم که چهرهٔ ایشان، چهرهٔ یک دروغگو نیست. نخستین سخنی که از ایشان شنیدم این بود که فرمودند: “ای مردم! سلام کردن را رواج دهید، اطعام کنید، با خویشاوندان به نیکی رفتار کنید و در پاسی از شب که مردم در خواباند نماز بگزارید، تا بهسلامت وارد بهشت شوید.”»گواهی یهودیان مدینه نیز در این خصوص یافت میشود. میان مسلمانان و قبیلهٔ یهودی بنیقریظه پیمان همکاری دوجانبه برقرار بود. در جریان جنگ احزاب، حُیَی بن اَخطَب، سرکردهٔ بنینضیر، نزد کعب بن اسد قُرَظی، سرکردهٔ بنیقریظه رفت و کوشید تا او را به نقض پیمان با مسلمانان و یاری رساندن به قریش ترغیب کند تا مسلمانان را با شکست مواجه سازند. در این موقعیت، کعب بن اسد که سردار بنیقریظه و دشمن مسلمانان بود، فریاد برآورد: «من با محمد پیمان بستهام و هرگز این پیمان را نخواهم شکست؛ و من از او جز وفاداری و صداقت چیزی ندیدهام.»
صداقت مطلق در همه حال؛ از شوخی تا هنگام خشم
در همین راستا، در روایتی آمده است که عُبَید بن عُمَیر بیان میکند که شنید شخصی به حضرت ابن عمر رضی الله عنه گفت: «آیا شما از رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم نشنیدید که میفرمودند: “من بیشک شوخی میکنم، اما در آن نیز جز سخن راست نمیگویم؟”» ایشان پاسخ دادند: «آری.» بَهز بن حکیم از پدربزرگش روایت میکند که او از رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم شنید که میفرمودند: «وای بر کسی که سخن میگوید و دروغ میبافد تا مردم را بخنداند! وای بر او! وای بر او!» بنابراین، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم حتی از کوچکترین دروغها نیز بهشدت برحذر داشتند و هشداری بزرگ دادند.حضرت عبدالله بن عمرو رضی الله عنه روایت میکنند: «من هر چه از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم میشنیدم مینوشتم، زیرا میخواستم آن را به خاطر بسپارم. سپس قریش مرا منع کردند و گفتند: “آیا هر چه میشنوی مینویسی، در حالی که رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم یک انسان هستند و گاه در حالت خشم سخن میگویند و گاه در حالت خشنودی؟” از اینرو، من از نوشتن دست کشیدم. سپس، این موضوع را با رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم در میان گذاشتم. ایشان با انگشت خود به دهان مبارکشان اشاره کردند و فرمودند: “تو بنویس.” آری، ایشان با اشاره به دهان خود فرمودند: “سوگند به آن ذاتی که جانم در دست اوست، از این دهان جز حق و راست چیزی خارج نمیشود. از این دهان تنها حقیقت و راستی بیرون میآید؛ بنابراین، بیشک بنویس. »
ظرافتهای صدق و نفی هرگونه فریبکاری در سیرهٔ نبوی
ایشان با ظرافت و دقت بسیاری در برابر دروغ نصیحت میفرمودند. چنانکه پیشتر نیز ذکر شد، در روایتی آمده است که حضرت عبدالله بن عامر رضی الله عنه بیان فرمودند: «روزی مادرم مرا صدا زد و در آن هنگام رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم در خانهٔ ما حضور داشتند. مادرم گفت: “بیا اینجا تا چیزی به تو بدهم.” رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم به او فرمودند: “قصد داری چه چیزی به او بدهی؟” وی عرض کرد: “به او خرما میدهم.” رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: “اگر چیزی به او نمیدادی، یک دروغ در نامهٔ اعمالت نوشته میشد.”» این همان دقت و ظرافت است.حضرت مصلح موعود میفرمایند: «مقام فردی رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم در ارتباط با راستگویی چنان والا بود که قومشان به ایشان لقب “صدیق” داده بودند. ایشان همواره به پیروان خود نیز سفارش میکردند که بر راستی استوار بمانند.» مقام ایشان در اوج بود، اما به جماعت خویش نیز توصیه میفرمودند که بر راستی ثابتقدم باشند و میکوشیدند تا آنان را در چنان جایگاه رفیعی از راستگویی قرار دهند که از هرگونه شائبهٔ دروغی پاک و مبرا باشد. ایشان پیوسته میفرمودند که این راستی است که انسان را بهسوی نیکی رهنمون میسازد و نیکی است که او را به بهشت میرساند، و جایگاه حقیقی راستی آن است که انسان همواره راست بگوید تا جایی که در پیشگاه خداوند متعال نیز بهعنوان فردی راستگو شناخته شود.روزی فردی را بهعنوان اسیر نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم آوردند که مسبب قتل بسیاری از مسلمانان شده بود. حضرت عمر رضی الله عنه بر این باور بودند که این شخص واجبالقتل است و پیدرپی به چهرهٔ رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم مینگریستند تا در صورت اشارهٔ ایشان، او را به قتل برسانند. هنگامی که آن شخص از جا برخاست و رفت، حضرت عمر رضی الله عنه عرض کردند: «یا رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم! این شخص واجبالقتل بود.» ایشان فرمودند: «اگر واجبالقتل بود، پس چرا او را نکشتی؟» وی پاسخ داد: «یا رسول الله! اگر شما با چشم اشارهای میفرمودید، من این کار را انجام میدادم.» ایشان فرمودند: «پیامبر هرگز نیرنگباز نیست. چگونه ممکن بود که من با زبان با او سخنان محبتآمیز بگویم و با چشم اشاره به قتل او کنم؟ چنین چیزی ممکن نیست؛ این همان فریبکاری است و از من هرگز چنین کاری سر نمیزند.»بدینگونه، در جایی که ایشان چنان معیارهایی از صداقت و صراحت بنیان نهادند که حتی دشمنان نیز نتوانستند از اعتراف به آن خودداری کنند، در همان حال به پیروان خویش نیز توصیه فرمودند تا به عالیترین معیارهای راستگویی دست یابند. بنابراین، امروز وظیفهٔ هر احمدی است که خود را ارزیابی کند تا ببیند معیارهای صداقت او در چه سطحی است و ضعفهایمان را برطرف سازیم. خداوند متعال به ما توفیق انجام این مهم را عطا فرماید.
نماز جنازهٔ غیابی؛ نگاهی به فضایل مرحومه شاهده احمد
پس از ادای نماز، نماز جنازهٔ غیابی نیز اقامه خواهم کرد که متعلق به خانم شاهده احمد است. ایشان همسر جناب میرزا نسیم احمد بودند که در روزهای گذشته در سن نود و یک سالگی دار فانی را وداع گفتند. اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیْهِ رَاجِعُوْنَ. مرحومه موصی بودند. ایشان نوهٔ دختری حضرت مسیح موعود علیه الصلاة و السلام، و فرزند حضرت نواب عبدالله خان و حضرت صاحبزادی امةالحفیظ بیگم بودند. ایشان چهار پسر داشتند. پسر ارشد ایشان، نعمان، نوشته است که هر کس نسبت به خود میگوید ایشان او را بسیار دوست داشتند. رفتار بسیار نیکویی با مردم داشتند. سپس دربارهٔ وضعیت خانه میگوید: «ایشان همیشه آرزو داشتند که خانه پر از جمعیت باشد و اشتیاق فراوانی به مهماننوازی داشتند؛ تا جایی که حسرت میخوردند و میگفتند: ایکاش توانایی داشتم تا خانه را بزرگتر کنم تا مهمانان همواره به خانه بیایند و اتاقهایی برای آنان فراهم باشد.»همچنین، پسر کوچکتر ایشان، رضوان، نوشته است که مادرش دارای فضایل بسیاری بود. اکنون و در پی وفات ایشان، پیامهایی از سوی افراد دارا و ندار، و پیر و جوان میرسد که نشان میدهد چگونه محبت خود را نثار همگان میکردند و با آنان ارتباطی صمیمانه و شخصی برقرار میساختند. ایشان طبیعتی بیتعارف و محبتآمیز داشتند و در دل همه جای میگرفتند. بهویژه کسانی که به هر دلیلی دچار گرفتاری یا مصیبتی بودند، مورد توجه خاص ایشان قرار میگرفتند. ایشان همواره حامی افراد ضعیف بودند. فرزندش میگوید: «به ما فرزندان نیز همواره سفارش میکردند که همیشه یار و یاور ضعیفان باشید.» اراده و همت فوقالعادهای داشتند؛ این ویژگی را من نیز مشاهده کردهام، ماشاءالله. انسانی بسیار باهمت و بااراده بودند. خواهر ایشان، خانم فوزیه شمیم، که پیشتر رئیس سازمان لجنۀ اماء الله لاهور بودهاند (و شاید اکنون نیز باشند)، میگویند: «اگر بخواهم در چند کلمه ایشان را توصیف کنم، باید بگویم که ایشان تجسم فداکاری، شکیبایی، همت و محبت بودند.»عروس ایشان، امةالوکیل، میگوید که ویژگی مهماننوازی در ایشان بسیار بارز بود. البته این موضوع را تمامی فرزندان و همچنین دیگر افراد نیز برای من نوشتهاند و شیوهٔ مهماننوازی ایشان کاملاً بهدور از تعارف و تشریفات بود. در اواخر عمر، زمین خوردند و لگن ایشان آسیب دید. با اینکه ویلچرنشین شده بودند، اما دوران بیماری را نیز با نهایت شکیبایی و شکرگزاری سپری کردند و هرگز حتی کوچکترین شکوهای بر زبان نیاوردند. عروسشان میگوید: «بیمار بسیار باهمتی بودند و هرگز ما را به زحمت نینداختند.» نوهٔ پسری ایشان، خدیجه، نیز به همان موضوع مهماننوازی اشاره کرده و مینویسد: «بانویی بسیار بامحبت و مهربان بودند و در این چند سال اخیر، ماهی دو یا سه بار قرآن کریم را ختم میکردند. بسیار با فقرا همدردی میکردند و به ما نیز نصیحت میکردند که برای نیازمندان دعا کنیم.»خواهرزادهشان که در اینجا اقامت دارند (خانم نیها) میگوید: «ایشان در هر شرایطی مثبتاندیش بودند. قدر هر لحظهٔ زندگی را میدانستند و به خدمتکاران منزل نیز بسیار توجه میکردند، گویی از اعضای خانوادهٔ خودشان هستند.» بههرحال، من نیز این موضوع را مشاهده کردهام که عموماً همین امر نشانگر مثبتاندیشی است؛ ایشان همواره پرهیز میکردند از اینکه دربارهٔ کسی سخنی منفی بگویند یا حرفی بزنند که موجب آزردگی خاطر دیگران شود. ایشان بسیار مراقب احساسات مردم بودند. او میگوید: «یکبار یکی از خدمتکارانشان به دلیل ازدواج قصد ترک خانه را داشت، ایشان درست به همان اندازهای که افراد هنگام بدرقهٔ دخترانشان برای رفتن به خانهٔ بخت غمگین میشوند، اندوهگین شدند؛ و مردم در چنین مواقعی میگویند که حالا خانه بیرونق خواهد شد.» گاهی اوقات افراد نیکیهایی انجام میدهند که عموماً پنهان میماند، اما بعدها از زبان کسانی که مورد آن نیکیها قرار گرفتهاند، آشکار میشود. ایشان نیز از زمرهٔ همین افراد بودند. خداوند متعال با ایشان با مغفرت و رحمت رفتار فرماید.
